روزگار یک زن

زن همیشه مورد استعمار چه در خانه چه در محل کار. من یه زن تحصیلکردم که ...

روزگار یک زن

زن همیشه مورد استعمار چه در خانه چه در محل کار. من یه زن تحصیلکردم که ...

ماجرا دیشب ختم به خیر شد

دیشب بعد از آپ کردن آقا سیا خوشحال و خندون تشریف اوردن ولی من اخمام تو هم بودو پای نت نشسته بودم وقتی حرف میزد محلش نمیذاشتم اونم آروم رفت نشست اونور اتاقو خودشو با یه مجله سرگرم کردن(دلم براش سوخت بد حالشو گرفتم) بهش میگم نصف شبه نمیخوای بخوابی میگه منتظر میمونم تا کارت تموم شه ،  پاشدم جامونو انداختم پشتمو کردم بخوابم یه کم منت کشی کرد تا نطق من باز شد تمام عقده هایی که از رفتارای برادر و زنش داشتمو براش گفتم ، سیا هم همه گفتهامو قبول داشت گفت ناراحت نباش من به بابا میگم بهش تذکر بده که درست بگرده... نزدیک یه ساعت باهام صحبت کردیم و تقریبا دلخوریم برطرف شد ولی سیا یه مقدار ناراحت شد...

صبح وقتی از خواب پاشدیم دوتائیمون کاملا فراموش کرده بودیم که دیشب چه اتفاقی افتاده بود فقط من یه تصمیم خیلی جدی گرفتم که زبون ترکی رو یاد بگیرم و بلند اعلام کردم دفعه دیگه که اومدم ارومیه باهاتون ترکی صحبت میکنم همه استقبال کردن و قول دادن کمکم کن...

بعد از خوردن صبحونه با سیا رفتیم بیرون همش تو راه اصطلاح ترکی کلمات رو ازش میپرسیدم اونم با خوشروئی و حوصله جوابمو میداد... 

فردا صبح قراره راه بیوفتیم بیام تهران پس فردا باید سرکارمون باشیم، ماشین بردیم تعمیرگاه خدارو شکر مشکلی نداشت بعد رفتیم باز یه مقدار خرید کردیم بعدش هم رفتیم پارک جنگلی (شیخ تپه) یا بام ارومیه، جای قشنگیه تمام ارومیه رو از اون بالا میتونی ببینی، چند تا عکس انداختیمو اومدیم خونه، بلافاصله با سیا تماس گرفتن که برا کاری بره بیرون منم تنها نشستم پای نت، درجه عشقولانمم نسبت به شوشویی بالا زده بود تا ساعت 4:20 دقیقه منتظرش موندم تا با هم ناهارمونو خوردیم...

باز سیا برا ساعت 7 قرار داشت رفت من یه کم به مامان شوشویی کمک کردم چون میخواد امشب برامون دلمه کلم بذاره بعد باز نشستم پای نت دارم سایتارو زیر و رو میکنم تا لغات ترکی پیدا کنم (یعنی میشه منم ترکی یاد بگیرم؟! آخه زبانم خیلی ضعیف بوده هم عربی و هم انگلیسی!!) و همچنان منتظرم شوشوی گرام تشریف فرما بشن ...

جاری نوشت

سه سال عروس این خانواده شدم کوچکترین مشکلی باهاشون نداشتم روزای سختی تو زندگیم از نظر مالی داشتم که کوچکترین ساپرتی از طرف خانواده شوهرم نشدم ولی دخالتی هم تو زندگیمون نکردن هر وقت هم میام ارومیه کلی تحویلمون میگیرن با همه فامیلشون هم خوب هستم اونام باهام خوب هستن و بهم احترام میذارن فقط این وسط یه برادر شوهر کوچکتر از خودم دارم که به علت عاشقی بیش از اندازه یکی دو سال زودتر از ما عروسی کرده و تمامی کمکهای پدر شوشو صرف ایشون شد (خرج عروسی، طبقه پائین خونه پدر شوشو، ماشین خریدن، دادن پول تو جیبی و خرجی و ...) تا اینجاش حرفی نیست نوش جانش (خوب اون بیشتر احتیاج داره، قر و فره خانمش بیشتره، کاری نیست، تن پروره، بی ادب و زورگو ...) ولی انگار تو زندگیش مشکل داره جاری رو نمیخواد انگار پشیمون شده این موضوع رو خیلی راحت تو سره جاریه گرام میزنه که من قبلا یکی دیگه رو میخواستم کاشکی اون زن من بود تو خودت رو به من تحمیل کردی، من دختر کوچیک سال دوست دارم (18 ساله) تو رو نمیخوام (جاری الان 26 سالش، برادر شوشو 28 سال، و 86 نامزد کردن، یعنی کامل دوتائی بچه بودن و الان هم حرکاتشون کاملا بچگانست و هیچکدوم رشد عقلی نداشتن)

اینارو گفتم که به اینجا برسم که جاریه محترم به زندگی بنده و شوهر بنده بسیار بسیار حسادت میکنن و همش میگه خوش به حالت سیا اینطوری نیست، دوستد داره، سیا بد اخلاق نیست، سیا ال نیست بل نیست،دائما در حال مقایسه کردنه و خیلی آزاد و راحت (بدون حجاب، با لباسای کاملا باز ) جلوی شوهر من جولون میده اصلا دوست ندارم جایی که اون هست شوهرم باشه مخصوصا وقتی بدون من سیا برای انجام دادن اوامر برادر شوهر به خونشون میره، امشب یکی از اون شباس ، نصاب اومده براشون م.ا.ه.و.ا.ر.ه نصب کنه که حضور سیا از نظرشون الزامیه و الان نزدیک سه ساعت سیا خونه اوناست و من تنها بالا خونه پدر شوشو هستم ساعت یک نصف شبه و دارم حرص میخورم انقدر بی معرفت هستن که نه به من میگن بیا پائین، نه جاری میاد بالا، وایساده پیش آقایون ...

نمیدونم ولی اصلا دوست ندارم انقدر راحت جلو شوهرم بگرده در صورتیکه من با حجاب کامل جلوی شوهرش میگردم نمیدونم باید بهش بگم لباس مناسب جلوی سیا بپوش یا نه؟ به پدر و مادر سیا گفتم به خود سیا هم گفتم زن برادرت بد میگرده من ناراحت میشم اینطوری میگرده  ولی به خودش نگفتم!

من به سیا اطمینان کامل دارم  ولی دست خودم نیست یه حسادت زنانه باعث میشه وقتی بد لباس میپوشه و با سیا شوخی میکنه ناراحت بشم مخصوصا اینکه با همسرش مشکل داره و میخواد بد رفتارهای شوهرش که میگه دوسش نداره رو تلافی کنه!

جالب تر اینجاست که فارسی بلدن صحبت کنن ولی تو جمع چهار نفرمون هم سه تائی(سیا و برادرشو زنش) ترکی حرف میزن و حتی من بهشون گفتم من ناراحت میشم شما حداقل فارسی حرف بزنید ولی اونا همیشه باهم ترکی حرف میزنن انگار من وجود ندارم.

بالاخره مهمون اومد

روز سوم عید بلافاصله بعد از آپ کردم سر و کله مهمونا پیدا شدن دائی و زن دائی و دختر دائی مهربون سیا اومدن کلی باهاشون بگو بخند کردیمو خوش گذروندیم (آخه دائیش بلد بود فارسی صحبت کنه باهاش کلی عیاق شدم خیلی از فامیلاشون فارسی بلد نیستن در نتیجه من هیچ ارتباطی بدون دخالت مترجم (سیا) نمیتونم باهاشون برقرار کنم که از قضا بیشتر هم شامل خانمها میشه ، هم کلامم بیشتر آقایون فامیل هستن و بحثامونو باید هول و هوش بحثهای اقتصادی که من میمیرم براش چرخ بزنه) برا بدرقه دائی اینا دم در رفته بودیم که عمو و زن عمو سیا اومدن، باز زن عمو خانم فارسی بلد نبود! عمو جان فقط بلد بودن که مشغول بحث ساختمون سازی شدیم، خلاصه کلی خوش گذشت ناراحتیم از نرفتن با سیا از دلم دراومد وقتی سیا اومد از حرفایی که بینمون با مهمونا رد و بدل شده بود یه گزارش جامعه و کامل در اختیارش گذاشتم آخه عقده ای شدم یه هفته ست اینجام بیشتر مواقع دارم ترکی گوش میکنم بدون اینکه کلمه ای از حرفاشون بفهمم خیلی کم با من فارسی حرف میزنن در حد حال و احوال پرسی، داره کم کم فارسی حرف زدن از یادم میره!

بعد از ظهر هم بابای سیا مجبوریمون کرد به خونه بقیه بزرگای فامیل که موندن بریم برای عید دیدنی، من زیاد مایل نبودم برم میگفتم خوب اونا که اومدن خونه شما ما دیدمشون میخوایم بریم در و دیواراشونو ببینیم میگفت نه باید بریم رسم! (جالبه در عرض یکی دو روز اول عید میرن عید دیدنی خونه همدیگه بلافاصله طرف مقابل میاد خونه شما شده 5 دقیقه بعد از شما! تا دم خونه طرف میرون اگر خونه نبود این وظیفه از رو دوششون برداشته میشه دیگه نیازی نیست دوباره برن) خونه عمو و دائی سیا رو رفتیم بعدیهارو دو در فرمودیمو من و سیا رفتیم خرید، یه مرکز خرید تازه باز شده بود کلی چیزای خوب خوب خریدیم.

روز چهارم عید با سیا رفتیم مرکز خرید تاناکورا این رسم هر دفعمون با اینکه چیزی از اونجا نمیخریم ولی برا گشتن یه سری اونجا میزنیم ولی ایندفعه مغازه هایی که جنس دست اول (نو، اورجینال) داشتن بیشتر شده بود چند قلم هم اونجا خرید کردیم و ناهار رو بیرون خوردیم بعد از ظهر اومدیم خونه در معیشت پدر شوشو و مامان شوشو روز را به شب سپری کردیم.  

دید و بازدید عید

 لحظه سال تحویل ما خواب بودیم با صدای ترقه های هموطنان غیور ترک که رسم دارن لحظه سال تحویل میدون جنگ به پا کنن خبر دار شدیم سال تحویل شد ما تو بهترین جای دنیا سالمونو تحویل کردیم (آیکون چشمک) امیدوارم تمام سال در حال استراحت باشیم...

بعد از 10 دقیقه از گذشت سال تحویل بلند شدیم رفتیم با پدر و مادر شوشوئی روبوسی و تبریک سال نو گفتیم بعد سرگرم جم و جور کرد خونه شدیم آخه مامان شوشوی ما تازه یادش افتاده عیده باید یه صفائی به خونه بده شاید مهمون بیاد! نزدیکای ظهر برادر شوشو و همسریشون تشریف اوردن بالا (بعد 4 روز ما چشممون به جمالشون منور شد) تبریک و حال احوالپرسی کردیمو بساط ناهار رو به پا کردیم بعد ناهار همه خوابیدن من و جاریه گرام مشغول غیبت در مورد شوهرای محترم و فامیل شوهر محترم تر شدیم.

بعد از ظهر هم رفتیم به عید دیدنی تقریبا همه فامیل رو سر زدیم و عید دیدنی کردیم بدون استثناء همه ابتدا با شربت بادرنجبویه بعد شیرینی، بعد کاسه آجیل رو میگردون (بدون پیاله) باید هر چقدر میخوای بریزی تو پیش دستیت، بعد شکلات و بعد میوه تعارف میکنن ...

هفت تا خونه رفتیم عین هفت خونه همین طوری پذیرایی کردن، از دیدن فامیل شوهر بس مشرف گردیدم اونایی که آشناتر بودم از دیدنشون خوشحال تر میشدم (آخه من فقط اینارو سالی یه بار میبینم اولین بار پارسال بود دومین بار هم امسال بود بعضیهاشونونم که امسال اولین بار بود که میدیدم)

روز دوم عید صبح رفتیم به دو تا از بازارچه ها که جنس از ترکیه میارن فقط دیدن کردیم چیزه مناسبی پیدا نکردیم ، بعد از ظهر فامیلها اومدن عید دیدنی خونه پدر شوشویی منم طبق رسم خودشون به کمک آقا سیا ازشون پذیرایی کردم .

روز سوم عید قرار بود با شوشویی بریم برای یه عمر مهم که پدر شوشویی نذاشتن من برم خودش با سیا رفت منو گفت بمونم کمک مامان شوشویی شاید مهمون بیاد ازشون پذیرایی کنم در صورتی که جاریه محترم خونش پائین خونه پدر شوشوئی میتونستن ازون بخوان بیاد کمک مامان شوشوئی ولی خوب دیوار کوتاه هستیم دیگه! الان منتظریم کسی بیاد ولی هیچ خبری نیست دارم براشون کوکو گردو میذارم تا حالشو ببرن هر چند حال مارو گرفتن، دیشبم هم عدس پلو گذاشتم، شب قبلشم کوکو سیب زمینی، مامان شوشو کلی ذوق فرمودن آخه خودش فقط مرغ ، آبگوشت و آش میذاره همیشه اینارو فقط میخورن این غذاهای ساده ما براشون کلی تازگی داره منم مباب خودشیرینی و نشون دادن مزیتهای عروس فارس کلی حال بهشون میدم...

 

سال 90 در یک نگاه

سال جدید رو با کلی استرس و بدهکاری شروع کردیم چون اواخر سال قبلش (اسفند ماه 89) خونمونو قولنامه کرده بودیم، تعطیلات عید و سال تحویل ارومیه بودیم و همه بهمون بابت خرید خونه تبریک میگفتن ولی من خیلی میترسیدم،میترسیدم شاید نتونیم پولشو جور کنیم تا خرخره رفته بودیم زیر قرض...

یه هفته ارومیه بودیمو هفته دوم عید رفتیم سر کار ، تمام فرودین رو دنبال کارای به نام زدن خونه و گرفتن وام مسکن بودیم، آخره اردبیهشت مهلت خونمون تموم میشد باید تحویل صاحبخونه میدادیم ولی خونه ای رو که خریداری کرده بودیمو هنوز تحویل نگرفته بودیم یه هفته بیشتر بهمون مهلت ندادن هفتم خرداد ماه اثاث کشی کردیم نصفی از اثاثامو بردم خونه مامان اینا، نصفی رو بردم تو انباری خونه جدیده و اثاثیه سنگین موند خونه قبلیمون تا بعد چند روز خونه جدید رو تحویل گرفتیم، خونه که نبود خرابه شام بود کلی کار داشت تا مناسب زندگی بشه با اینکه دستمون خالی بود شروع کردیم به بنایی، خودمو سیا مثل کارگر افغانی کار میکردیم تا زودتر تموم شه نزدیک چهار ماه طول کشید این مدت بعد از ظهر از سرکار میومیدیم کارای خونه رو میکردیم شب هم میرفتیم خونه مامان اینا میخوابیدیم باز صبح خسته و کوفته میرفتیم سرکار! اول ماه رمضون بطور کامل اثاث کشی کردیم و اومدیم تو خونه ی خودمون ساکن شدیم ، و کم و کسریشاو کم کم رفع کردیم هنوزم یه چیزایی احتیاج داره که مونده برا بعدا،اول مهر ماه هم یکی از بهترین اتفاقها تو زندگیمون افتاد آقا سیا بصورت دائمی انتقالشونو گرفتن که برای من یکی از بهترین اتفاقای زندگیم بود که بطور دائم تو تهران موندگار شدیم، از آبان ماه هم شروع به نوشتن روز نوشتهام تو این وبلاگ کردم از اتفاقهای مهمی که تو این چند ماه رخ داد خرید ماشین تو آذر ماه، اومدن پدر و مادر همسری به خونمون،و از دست دادن دو تا عزیز اواخر این سال بود، یکی دوست دوران مهد کودکم و یکی پسر عموی عزیزم بود که غم بزرگی رو تو سینمون به یادگاری گذاشت از خدا میخوام تو واپسین دقایق سال 90 همه رفتگان رو ببخشش و بیامرزه و روحشونو شاد کن.

خدایا همه ما رو ببخشش و بیامرز، خدایا دوستت دارم و شاکرم بابت تمام نعمتهایی که بهمون اعطاء کردی، خدایا حال ما را به بهترین حال تغییر بده. 

اقامت در تبریز

بیشتر از دو ساعت دور شهر چرخیدیم تا به هتل مورد نظر که جا رزرو کرده بودیم رسیدیم هوا هم فوق العاده سرد شده بود و برف می بارید یه ساعت استراحت کردیم و بعد برا دیدن شهر به سمت بازار رفتیم  با اینکه نزدیک بازار بودیم دو ساعت بیشتر دوره خیابونا گشتیم بسکه همه خیابوناشون یه طرفه بود تا به مقصد رسیدیم ، اگه پیاده میرفتیم یه ربع هم راه نبود!

اول رفتیم مرکز خرید مشروطه که همش لوازم خانگی بود و به کار ما نمیومد، بعد رفتیم مرکز خرید عابر گذر میدون نمازی و از اونجام رفتیم بازار سنتی تبریز، اکثر مغازه ها بسته بود هوا هم فوق العاده بد هیچی نخریدم فط گریفورت گرفتیمو بردیم تو اتاقمون خوردیم .

صبح ساعت 9 از خواب بیدار شودیدم وسایلمونو جم کردیم که هم یه دور دیگه تو تبریز بزنیمو هم زودتر تا هوا بدتر نشده بریم ارومیه...

رفتیم مسجد کبود ، مسجد که چه عرض کنم خرابه ای بیش نبود بیشتر کاشیکاریش از بین رفته بود سه تا دیوارکوب کوچلو سفالی برای یادگاری از اونجا خریدم و بعد رفتیم مرکز خرید کبود مغازه های اونجام اکثرا بسته بود ، خود تبریزیهام میگفتن با این آب و هوا نمیتونید جای درست و حسابی شهر رو ببینید (اینم از شانس ما بود دیگه!)

راه افتادیم سمت ارومیه حدوده چهار ساعت تو راه بود بسکه جاده لغزنده و هوا برفی بود، با سلام و صلوات خودمونو به ارومیه رسوندیم دویست متر مونده به خونه پدر شوهری یه ماشینی نچندان محترم کوبویدن به ماشینمونو یه در ماشین غر شد! (این همه راه با احتیاط اومدیم هیچی نشد تو داخل شهر تصادف کردیم) حال سیا واقعا گرفته شد تا دو ساعت اخماش باز نمیشده هر چی بهش میگفتم بابا فدای سرت ، خدا رحم کرد اتفاق بدتر نیوفتاد، جلو پدر و مادرت زشته... اخماش باز نمیشد...

آغاز سفر نوروزی

با اصرار سیا خان چهارشنبه با کلی حجب و حیا و سرخ و سفید شدن به شرط رفتن به دورود برای مراسم جمعه آخر سال و عید اول پسر عموی مرحومم از رئیس گرام مرخصی روزه شنبه و یکشنبه رو گرفتم! قرار شد اگه ماشین داداشم جا داشته باشه با اونا اگه هم جا نداشت با ماشین خودمون بریم دورود و بعد از مراسم از اون ور بریم ارومیه (این قول و قراره ما توی خونمون با هم بود – منو همسری-) بعد از ظهر چهارشنبه مامانم برام عیدی خودشو داداشمو اورد (پول با یه جعبه شیرینی) بهش گفتم چیکار کنیم شما چجوری میرید که ما هم با هاتون بیام گفت معلوم نیست فردا میریم  بهشت زهرا سر خاک مرده های خودمون، شب هم راه میوفتیم میریم که صبح دورود باشیم...

پنج شنبه صبح رفتیم دنبال مامان اینا بریم بهشت زهرا بابام هم بهم عیدی داد (پول) تا ظهر بهشت زهرا بودیم از بابام برنامه رو پرسیدم گفت شما نمیخواد بیان راه دوره و پر خطر نمیشه از اون ور برید ارومیه... داداشمم قبول نکرد مارو با خودش ببره گفت نه شما برید ارومیه نمیخواد بیان... مامانم اینا تعارف میکردن به آقا سیا که نیازی نیست شما به زحمت بیوفتید و اینا ، آقا سیا ما هم از خدا خواسته هیچی نمیگفتو هی من میگفتم نه ما باید بیام ، مامانم اینا فکر میکردن که من سیارو مجبور کردم سیا دوست نداره بیاد البته حق داشتن اینطوری فکر کنن چون سیا یه کلمه نمیگفت نه درست نیست ما هم باید بیام!! خلاصه این سکوت سیا خان باعث شد که مامان اینا برن و ما بمونیم خونه (آی دلخور شدم از این حرکت همشون انگار نه انگار فامیل نزدیکن کلی توقع دارن، دلم همش پیش زن عمو و دختر عموهام بود دوست داشتم برم سر خاک پسر عموم، دوست داشتم عموم رو ببینم...)

خلاصه مامان اینا پنج شنبه شب رفتن منم جم و جور کردم که بریم ارومیه ، کلی وسیله برداشتم قرار شد جمعه صبح زود با ماشین خودمون راهی بشیم ، صبح ساعت 4:30 بیدار شدیمو 5 حرکت کردیم قرار شد قبل از رفتن به ارومیه یه شب تبریز بمونیمو شهر رو بگردیم ، تو ماشین طوری برخورد میکردم که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده ولی تو دلم غوغایی به پا بود دلم همش دورود بود تو مراسم تو دلم هی برای مهدی فاتحه میفرستادم ولی به روی خودم نمیوردم...

هر دفعه از جاده کمربندی میرفتیم ولی ایندفعه از داخل شهر زنجان رفتیم که افتادیم تو جاده قدیمی چه جاده قشنگی بود سر سبز مثل شمال با کلی پیچ و خم و تونل، دو طرفمون کوه بود در صورتی که جاده اصلی کفی و خشک بود کلی به این جاده سر سبز ذوق کردیم و یه جاهایی هوا بارونی و بعد هم برفی شد 10 ساعت بیشتر طول کشید به تبریز رسیدیم تلفنی جا گرفتیمو تصمیمون برا موندن جدی شد داشتیم از خستگی هلاک میشدیم...

ادامه دارد...

اتمام پرونده خونه تکونی

خدا رو شکر بالاخره خونه ما هم کمی رنگ عید به خودش گرفت تقریبا بیشتر کارامو امروز با کمک شوهر عزیزم انجام دادم تقریبا دو سه روز بود که کار تو خونمون تعطیل شده بود (از اون خشم پشه در حبشه - پرتاب جا صابونی_ ) به کل بی خیال کارای خونه شده بودم بیشتر در کنار همسری مثل کولی ها عاشقانه داشتیم زندگی میکردیم راحت و رها! اصلا تو قید کارای خونه نبودم (سه روز بود دو تا قابلمه رو خیس کرده بودم که بشورم ولی اگه شما بهش دست زده بودید منم دست زده بودم یکیش کپک زده بود!) 

امروز اداره به پاس گرامیداشت چهارشنبه سوری یک ساعت و ربع زودتر تعطیل شده نیم ساعت قبل از اینکه تعطیل شم تصمیم گرفتم یه حال اساسی به کارای خونه بدمو هر جوری شده امشب خونه رو جم و جور کنم زنگ زدم به جناب سیا خان و ازشون خواستم زودتر تشریفشونو بیارن خونه کار واجب باهاشون دارم...

وقتی رسیدم خونه سیا هم خونه بود بلافاصله دست بکار شدمو همسری محترم هم با تمام خستگی در تمام لحظات سخت خانه تکانی در کنارم بود شیشه هارو پاک، پرده آشپزخونه رو نصب، حمام و دستشوئی رو بخار شور،وسائل رو جابجا، فرشارو پهن کرد (اینارو گفتم که بگم همسرم انقدر هم غول نیست که من تو وبلاگم ازش ساختم! خیلی مهربون، پر حوصله، خونسرد و کاریه...)

فقط وقتی خونه رو تمیز میکردم آثار صابون همه جا هویدا بود رو دیوارا، مبلا، میز و عسلی! تو تمام هال لکه های قرمز رنگ صابون به چشم میخورد تند تند پاکشون میکردم که سیا نبینه داغش تازه بشه و به خودم لعنت میفرستادم...

خلاصه فعلا پرونده خونه تکونی رو می بندم بقیش بمونه برای اون ور سال، فردا باید برم خرید لباس هیچی ندارم... برا تعطیلات میخوایم بریم ارومیه خدمت فامیل شوهر! باید مرتب باشم خدا کنه تو این شلوغی بازار بتونم چیزی بخرم!


از کرده ی خود پشیمانم

امروز بعد از ظهر وقت دکتر داشتم به سیا اس ام اس دادم میای دنبالم بریم یا خودم برم ، جواب نداد زنگ زدم جواب نداد بنابراین یه ساعت زودتر مرخصی گرفتمو رفتم دکتر، نزدیکای ساعت هفت خونه بودم، از راه که رسیدم سلام کردم سیا به آرومی جوابم داد (خوشحال شدم که قهرش زیاد جدی نیست) رفتم تو اتاق لباسمو عوض کردم ، ازش پرسیدم برا بردن فرش نیومدن باز به آرومی گفت نه! 

سر راه دلستر و پفک و چیپس خریده بودم براش یه لیوان ریختم خواستم که بخوره ولی قبول نمیکرد مشغول انجام یه سری کار فنی بود داخل حمام، رفتم دیدم اوه ل ل چه پرده خوشگل و ستی خریده داره اونو نصب میکنه ، کلی از پرده تعریف کردم، یواش یواش سیا باهام راه اومد، اومد نشست با هم دلستر و پفک و چیپس خوردیم...

الهی دورش بگردم من خراب این اخلاق خوبشم از کار دیروز خیلی شرمندم ولی اصلا به روم نمیاره بعد یه ساعت هم چی به حالت عادی برگشت و صلح و دوستی تو خونه برقرار شد. از قالیشوئی اومدن فرش رو بردن برا شستن، خونه همچنان بهم ریختس اصلا دیگه برام مهم نیست آدم این همه زحمت میکشه که دلش خوش باشه نباید به خاطره کارای بیخود آدم زندگیشو خراب کنه

میخوام همین جا رسما از همسر مهربونم معذرت خواهی کنم یه لحظه کنترلمو از دست دادم خودم هم پشیمونم کارم خیلی زشت بود ببخشید، خیلی دوست دارم سیا جون...

مقصر کیه؟

از خودم بدم میاد آستانه تحملم خیلی پائینه امروز یه کار خیلی بد انجام دادم مستحقق هر نوع برخوردی هستم از خودمو رفتار خودم خجالت میکشم ماجرا از این قراره که دیروز مامانمو عروس عمه اومدم کمکم تا به اصطلاح یه کم خونه تکونی انجام بدم عروس عمه ام دو تا بچه فوق العاده شیطون داره که از همون بدو ورودشون اعصاب برا من نذاشتن بسکه  از در و دیوار خونه بالا رفتن، گلدونمو شکوندن و قوری هم خودبخود ترکید! خلاصه کل آشپزخونه رو ریختیم بیرون و تمیز کردیم فقط یه مقدار از کارا موند برا امروز...

صبح که چه عرض کنم یه ربع به دوازده با زور از خواب بیدار شدیم آشپزخونه بازار شام بود از بهم ریختگی بیزارم دست خودم نیست اعصابم میریزه بهم از سیا خواستم کمکم کنه خونه رو جم کنیم که مامان زنگ زد که آره از بنگاه زنگ زدن بیان خونه ببینید بیان با هم بریم گفتم ما کار داریم... مامان خانم ناراحت شد عذاب وجدان گرفته بودم مامان دلخور شده، زنگ زدم بهش گفتم بیا ببریمت گفت نه کلی اصرار کردم تا از دلش در اومد شماره بنگاه داد تا باهاش هماهنگ کنم زنگ زدم صحبت کردم ارزش رفتن نداشت بی خیال رفتن شدیم.

 آشپزخونه رو جمع و جور کردم پردشو انداختم شستم از سیا خواستم بلافاصله بیاد شیشه هارو پاک کنه و نصبش کنه که گفت باشه ولی مشغول یه کار دیگه شد نصب آینه دستشوئی ، رسید به جا حوله ای چون بزرگ بود راه نمیداد ازش خواستم روی دیوار بغل نصب کنه قبول نمیکرد از من اصرار از اون انکار، هی مسخره بازی در میورد همش میگفت بندازش دور میگفتم پولشو بده بندازش دور... کلی با هم بحث کردیم زیر بار نمیرفت هی شوخی جدی ازش میخواستم نصبش کنه میگفت نه جا حوله ای قدیمی رو میورد میگفت اینو بزنم میگفتم بابا رنگش نمیخوره کلی بازار رو گشتم ست پیدا کردم بخدا قشنگ میشه تو نصب کن هی دلقک بازی درمیورد سه بار اشک منو دراورد اعصابم واقعا خورد شده بود دستشوئی رو ریخته بود بهم آشپزخونه هم مونده بود برا خودش دوششو گرفتو گرفت خوابید دیگه نمیتونستم تحمل کنم (اجازه گرفتن کارگر که نمیده خودشم کمک نمیکنه تازه اینا که کار من نیست کار مردونست) یه دفع پاشدم جاصابونی رو برداشتم پرت کردم طرفش خوب بود دراز کشیده بود و چشماش بسته بود مگر نه میخورد بهش و ... جاصابونیه ترکید و صابوناش ریخت روی فرش ، دویدم تو اتاق و زدم زیر گریه تمام بدنم میلزید هر کسی جای سیا بود تیکه بزرگم گوشم بود فقط پاشد پرده شستمو انداخت روی صابونای وسط هال و رفت حموم و لباسای صابونیشو عوض کرد، منم داشتم منفجر میشدم لباسامو تنم کردم از خونه زدم بیرون ، حدود دو سه ساعت بیرون بودم هوا تاریک شده بود اومدم خونه ، پرده رو انداختم تو ماشین لباسشوئی و خورده های جا صابونی رو از وسط هال جم کردم اومدم نشستم پای نت سیا فقط پرسید کجا بودی گفتم رفتم هفت حوض گفت چرا اونجا گفتم میخواستم تو خیابون نباشم سوار اتوبوس شدم گفت خوبه دیگه هر خراب شده ای بخوای میری من انگار نه انگار از خجالتم سرمو انداختم پائین و اون رفت تو هال.

نمیدونم من مقصرم یا اون؟ امروزمون هم خراب شد الان هم آشپزخونه، هم دستشوئی، هم هال بهم ریخته و کثیف چند روز دیگه هم عیده هنوز خونه تکونیم تموم نشده!!!

به نظر شما مقصر کیه؟