X
تبلیغات
رایتل

روز هشتم (پنج شنبه هجدهم خرداد 91)

امروز ساعت 10 از خواب پاشدیم بعد از خوردن صبونه مامانم بهم زنگ زد که آره فردا ساعت 6 بعد از ظهر میخوایم بریم خواستگاری برا داداش کوچیکه ! شما کی راه میوفتید؟ برا ساعت 6 باید خونه عروس خانوم باشیم...

قرار شد فردا یه کم زودتر راه بیوفتیم تا سر ساعت خودمونو برسونیم، سریع شروع کردم به مرتب کردن لباسای خودمو سیا آخه قراره از راه بریم دیگه نریم خونه... یه کم دلشوره دارم با اینکه قبلا خانواده عروس رو دیدم، باورم نمیشه داداش کوچیکه هم داره مزدوج میشه... براش خیلی خوشحالم دوست داشتم اونم زودتر سروسامون بگیره، ایشاا... که در کنار هم خوشیخت بشن...

سیا رفت آرایشگاه و منم لباسمونو اتو کشیدم بعد از ظهر هم  یه سر رفت تعمیرگاه ماشینو نشون داد بعدش رفتیم برا عروس جدیده سوغاتی نقل و حلوا خریدیم بعدش رفتیم باغ پدر شوشو یه مقدار برگ مو و چاغاله هلو چیدیدم و رفتیم خونه عمو بزرگ سیا و خونه عمه اش اینا یه سر هم به اونا زدیم از دیدنمون کلی خوشحال شدن اصرار داشتن برا شام بمونیم ولی آماده کردن وسایل سفر رو بهونه کردیمو سریع پاشدیم. تو راه یه مقدار خرید کردیم بعد اومدیم خونه سیا ماشین رو شست و رفت دوش بگیره (حسابی داریم به خودمون میرسیم به سیا میگم چقد بده آدم از راه بره خواستگاری! ...)

فردا صبح زود راه میوفتیم به سمت تهران این سفره ارومیه امونم به پایان میرسه ... خدارو شکر ایندفعه خیلی خوب بود خیلی خوش گذشت کلی جای دیدنی رفتیم دوتایی خیلی خوش گذروندیم...