X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سال جدیدرو هم با خانواده شوشو آغاز کردیم، امسال عیدم هفته اول عید رو ارومیه بودیم در کنار مامان و بابای همسری و از لحظه اول هم افتخار دیدار برادر شوهر و همسر گرامشونم داشتیم من این دفعه زیاد حال و حوصله نداشتم تمام فکرم پیش عروسی داداش کوچیکه بود تو فکر خرید لباس بودم تو تهران که چیزی پیدا نکرده بودم تمام امیدم پیدا کردن یه لباس مناسب تو ارومیه بود... تازه یه کم هم داداش کوچیک چون استرس زیادی روش بود (بخاطر مراسم عروسی) بد اخلاق شده بود و دائم اوقات تلخی میکرد...

خلاصه فکرم مشغول این مسائل بود زیاد بقیه مسائل برام مهم نبود که منجر به خوردن ترکشهایی از سمت و سوی برادر شوهر و جاری محترم نیز شدیم...

تا نهم فروردین ارومیه بودیم زیاد خوش نگذشت ولی سیا برام سنگ تموم گذاشت تمام شهر و مغازهاشو با هم زیر پا گذاشتیم تا بالاخره موفق شدم یه لباس خیلی خیلی خوشگل ولی گران قیمت رو بخرم البته بیشتر پول مارکشو دادم انقدرام نمی ارزید...

دهم رفتیم خونه داداش کوچیک رو آماده کنیم برای چیدن جهیزیه...

یازدهم رفتم سرکار هیچ خبری نبود دوازدهم رو نرفتم ولی مجبور شدم سیزدهم رو برم سرکار چون باید برای سرگرم کردن مردم برنامه اجراء میکردیم ... آقا سیا هم محبت کردو اومد کمکم ظهر هم رفتیم پارک محلمون به همراه بابا و مامان و اهل و عیال داداش بزرگه سیزده رو به در کردیم...

بیست و نهم عروسی داداش کوچیکه بود با تمام استرسها و اوقات تلخی های مه داماد؛ شب عروسی خیلی خوب و آبرومند برگزار شد. به من که خیلی خوش گذشت، لباسمو آرایشم خیلی خوب بود تو مجلس میدرخشیدم همه ازم تعریف میکردن ، مدیونیت اگه فکر کنید خواهر شوهر بازی درمیارم ولی همه میگفت تو از عروس بهتر شدی انگار عروس تویی...

شب عروسی خیلی خوشحال بودم خدا رو شکر همون طور که میخواستیم مراسم برگزار شد تمام مهمونا راضی بود فقط یه کم عروس و داماد دلخور از بعضی از ریزکاریهایی بودن که مدیرت تالار کم گذاشته بود هی غر میزدن (جوانای این دوره و زمونه هستن دیگه!!)