X
تبلیغات
رایتل

به ظاهر با هم آشتی کردیم ولی دوتایمون دنبال بهانه بودیم که یه جوری خودمونو خالی کنیم ...

روز اول که از راه رفتیم باغ بعدش اومدیم خونه مامامی شوشو که طبق معمول بیرون بودن وقتی اومد خونه از دیدنمون سوپرایز شد... بعد از شام برای خواب بهمون گفتن چون خونه گرمه شما توی حیاط بخوابید، حالا من از گربه خیلی میترسم توی خونه اینام پر از گربست قبول نکردم گفتم گرمارو به گربه و سوسک ترجیح میدم ولی سیا اصرار داشت یا تو حیاط یا پشت بوم بخوابیم منم به شرطی که چادر بزنیم موافقت کردم (سفر که نرفتیم داخل چادر بخوابیم حداقل تو حیاط خونه پدر شوشو تجربه کنیم!) شب رو تو چادر خوابیدیم خیلی خوب بود دم دمای صبح از سرما منجمد شده بودیم.

شب دوم هم تو چادر داخل حیاط خوابیدیم ولی شبای بعد به علت تنبلی ترجیحا توی اتاق خوابیدیم.

یه روز قبل از عروسی هم رفتیم کاظم داشی (یه قسمت از دریاچه رو میگن که برا شنا اونجا میرن، یه کم آب میتونی پیدا کنی، مثلا تا بالای کمر!!!) تو راه رفت هم سیا یه چیزی بهم گفت که فوق العاده بهم برخورد آخه مامانشم باهامون بود حس کردم خیلی جلوی مامانش کوچیک شدم... اخمام رفت تو هم، بغض تمام گلومو گرفت بود فقط منتظر بودم برسیم برم یه جای خلوت و اشک بریزم... سیا هم متوجه شد که خیلی بهم برخورده هی شوخی میکرد یادم بره ولی من فقط خودمو نگه داشته بودم که گریم نگیره سکوت کرده بودم تا بیشتر از این جلوی مامانش آبروریزی نشه مامانشم هی میگفت چی شد چرا دیگه حرف نمیزنی؟ تا رسیدیم دم دریاچه مامامی شوشو و سیا فوق العاده ذوق زده شده بودن وقتی آب رو دیدن دوتایی آماده شدن برن تو آب هی به منم میگفتن تو هم بیا ... من که داشت بغض خفم میکرد عکاسی رو بهونه کردم برا خودم گذاشتم رفتم اونطرف ساحل و زار زدم (حالم خیلی بد بود تمام بدیهای سیا اومده بود جلوی چشمم از تهران هم عقده داشتم...) سیا اومد دنبالم بعد به زور بردم توی آب دوتایی با هم کلی شنا کردیم یه ذره روحیم عوض شد جای خوبی بود کسی با کسی کار نداشت هر کس با خانواده خودش یه قسمت دریاچه مشغول شنا کردن بودن. بعد از شنا و خوردن ناهار و یه کم خوابیدن راه افتادیم بیام خونه ولی چون کاظم داشی به شهر سلماس نزدیک بود با اصرار از سیا خواستم حالا که این هم راه اومدیم بریم سلماس رو هم ببینیم ، شهر خوبی بود کوچلو جمع و جور فقط یه پاساژ خوب داشت که دو تا تی شرت خیلی خوشگل مال خودم یه دونه هم برا مامامی شوشو خریدم . وقتی رسیدیم خونه هوا دیگه تاریک شده بود. برا شام جاری و بردار شوشو هم اومدن بالا خونه پدر شوشو این دفعه خیلی خوب بودن با همو مارو هم کلی تحویل گرفتن...

عروسی هم رفتیم ولی اصلا اصلا عروسیشون بهم خوش نگذشت اصلا با تصورات من زمین تا آسمون فرق داشت خیلی مسخره بود (این اظهار نظرم هم باعث یه ناراحتی دیگه بین من و سیا شد!) خلاصه بیشتر مسافرتیم به قهر و آشتی گذشت تا روز آخر نشستیم با هم سنگامونو وا کندیمو دوباره روابطمون مثل سابقه و خوب شد...