X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

روز پایانی ( جمعه نوزدهم خرداد 91)

ساعت 5 از خواب بیدار شدیم بعد از خداحافظی با پدر و مادر شوشو ساعت 5:30 راهی شهر و دیار خودمون شدیم ، اولاش خیلی کسل بودیم چون شب قبلش نه من نه سیا خوب نخوابیدیم همش تو فکر خواستگاری داداش کوچیکه بودیم ... با دو سه تا چرته کوچلوی قایمکی من سرحال شدم هر چی از سیا خواستم یه جا نگه داره یه کم اونم چرت بزنه سرحال شه قبول نکرد یه کله گازشو گرفته بود که زود برسیم تهران به مراسم برسیم فقط یه ربع برا صبونه نگه داشت و چند جا هم من نشستم کمکش ...

قرار بود مستقیم از راه  بریم خونه عروس ولی ما ساعت  3 رسیدیم تهران باید ساعت 6 میرفتیم در نتیجه رفتیم خونمون ناهار خوردیمو یه کوچلو استراحت کردیم بعد رفتیم خونه مامان اینا همراه با خانواده داداش بزرگه رفتیم خونه عروس خانوم ...

به همه چیز مجلس شبیه بود جزء خواستگاری فقط دایی و زن دایی عروس خانوم خیلی اضحار فضل نصب به عشق و دلدادگی خودشون میکردن همش از 30-40 سال پیش حرف میزدن... منکه کلی حوصلم سر رفته بود همش منتظره اصل مطلب بودم (بیچاره داداش کوچیکه و عروس خانوم چی کشیدن!!) هر چی میگفتیم خوب برید سر اصل مطلب انگار نه انگار هی پدر و مادر عروس میگفتن ما تجربه نداریم خودتون بگید مثلا توقع داشتن ما بگیم چقدر مهر دخترتون کنید (خووو وقتی دایی و عمه شو گفتید بیاد خوو یه ذره رسم و رسوم ازشون میپرسید...) خلاصه قرار شد هفته آینده خانواده عروس خانوم برا ناهار بیان خونه مامان اینا بعد راجبه بقیه مسائل صحبت کنیم...

ساعت 9 رسیدیم خونه مامان اینا شام رو خوردیمو کلی راجبه مراسم تبادل نظر کردیم بعد شام هم رفتیم خونه پسر دایئم عیادتش  آخه بیچاره افتاده دست و پاش شکست تا ساعت 12 اونجا بودیم وقتی رسیدیم  دیگه نه من جون داشتم نه سیا (البته سیا باز یه کم جون داشت!! نمیدونم این بشر این همه توانو از کجا میداره!! ...)