X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

دید فایده نداره رفت سراغ کارش (ور رفتن با موبایلش و گشت و گذار تو اینترنت ....) 

مامان زنگ زد گفت شب میاین برا برنامه افطاری ادارتون بریم یا نه؟ گفتم من میام ولی سیا نمیاد ، منم با شما میام... قول و قرار رفتن به افطاری که تموم شد معلوم شد راننده نداریم برسونمون!

آقا سیا هم شال و کلاه کرد که تنهایی راهیه ارومیه بشه (وقتی داشت وسایلشو جمع میکرد، یهو دلم کنده شد قهر رو گذاشتم کنار گفتم تنها خطرناک اینهمه راهو رانندگی کنی بیا امشب بریم افطاری فردا صبح زود با هم دیگه میریم... ) بعد از کلی ناز بالاخره قبول کرد (بنده هم با یه تیر دو تا نشون زدم) با اینکه خیلی از دستش ناراحت بودم ساعت 5 بعد از ظهر آماده شدیم رفتیم دنبال مامان و رفتیم مراسم افطاری، داداشم اینام از اون ور اومدن... تا ساعت 11-12 مراسم طول کشید وقتی رسیدیم خونه سیا جاشو انداخت توی هال بخوابه (همچنان قهر بودن) منم رو موده اذیت کردن بودم نشستم پای تی وی و صداشو زیاد کردم نمیذاشتم بخوابه تخمه میشکوندم ظرف و ظروف بهم میذم بالاسرش تا نتونی بخوابه هر چی میگفت خاموش کن گوش نمیکردم تا پاشد رفت توی اتاق و دررو قفل کرد منم هی زن میزدم به موبایلش به تلفن خونه که هر دو رو قطع کرد... خلاصه رو لج و لجبازی افتاده بودم میخواستم با اذیت کردنش دلمو خالی کنم... بعد از چند دقیقه دیگه خسته شده بودم در ضمن چند روزی بود ترس افتاده بود توی جونم! از تنها بودن توی هال می ترسیدم تی وی رو خاموش کردم رفتم پشت در بسته اتاق که سیا بیا بیرون بخواب دیگه شلوغ نمیکنم بیا جامونو عوض بذار بیام تو اتاق... (حالا نوبت اون بود داشت تلافی میکرد هر چی به در میزدم و التماس میکردم بیا جامونو عوض به خرج نمیرفت اصلا جوابمو نمیداد) منم که حسابی ترسیده بودم بیشتر اصرار میکردم سیا هم بهم محل نمیذاشت گفتم تلافی میکنم فایده نکرد پاشدم سویچ ماشینو یه جایی که عقل جن هم نمیرسه قایم کردم لباساشم ذاشتم توی کمد و کلید اونو هم قایم کردم با هر مصیبتی بود توی هال گرفتم خوابیدم تا چشمام گرم شده بود که یه روح سرگردان توی هال داشت میگشت (سیا بود) نمیدم داشت چیکار میکرد ولی من سریع خودمو انداختم توی اتاق خوابو تخت برا خودم خوابیدم تا صبح حدود ساعتای شیش و هفت بود دیدم سیا در به در داره دنبال سوئیچ میگرده اولش خودمو زدم به خواب ولی دیدم داره خونه رو داغون میکنه گفتم نگرده میخوای تنها بری با اتوبوس برو ... ول کن نبود همه جا رو زیر و رو کرد حسابی کلافه شده بود هی میگفت پاشو سوئیچ رو بده دیرم شده میخوام برم منم ریلکس برا خودم دراز کشیده بودمو بال بال زدنشو تماشا میکردم...

یه دفع گوشی تلفن رو برداشت گفت الان زنگ میزنم داداشت بیاد تکلیفتو معلوم کنه ببینم تا اونا هستن من باید چک بدم گفتم صبح زود زنگ نزن مسئله چک نیست دیشب بهت فتم تلافی میکنم گفتم میترسم نگفنم؟ جدی جدی زنگ زد به زور گوشی رو ازش گرفتم قطع کردم زدم زیر گریه گفتم منم به بابات زنگ میزنم بیاد تکلیفمو معلوم کنه نصف نیمه شمارشو رفتم ولی قطع کردم با خودم فتم مگه منم مثل این بچم ... رفتم سوئیچ و کلید اتاق رو دادم بهش گفتم برو گفت اگه میخواستم تنها برم دیروز میرفتم ... خلاصه آماده شدمو باهاش راهی ارومیه شدم ولی تو تمام مدت قهر بودیم باز من یه چیزی بهش تعارف میکردم ولی اون از دست من نمیگرفت خودش بر میداشت...

وقتی رسیدیم ارومیه بالافاصله از راه رفتیم باغ پیش باباش اونجا دیگه آقا سیا آشتی فرمودن هی جلوی باباش شوخی میکرد ...

ادامه دارد...