X
تبلیغات
رایتل

روز پنجم سفر ( دوشنبه پانزده خرداد 91)

بعد از ناهار بلافاصله منو سیا و مامان شوشو آماده شدیم راه افتادیم به سمت دریاچه مارمیشو، (مارمیشو یه جای فوق العاده قشنگه که حدود دو ساعت تا ارومیه فاصله داره و مرز بین ایران و ترکیه ست و یه منطقه کرد نشینه ) حدودای ساعت چهار و نیم رسیدیم اونجا دژبان ورودی منطقه شماره ماشینمونو برداشتو اسمونو هم یادداشت کرد و گفت ساعت پنج و نیم باید برگردید! به سیا گفتم اینم سیاست جدیدشونه پارسال که از این خبرا نبود! سرکاری نیست شاید سربازا دارن سر به سرمون میذارن هوا که خیلی دیر تاریک میشه چرا پنج و نیم باید برگردیم؟! سیا گفت قانون جدیده دیگه...! یعنی تا نشستیم باید پا میشدیم! تا رسیدیم سریع بساط خوراکی هارو چیدمو شروع کردیم به خوردن بعدش با سیا پاشدیم کمی منطقه رو بگردیم تصمیم داشتم کلی از طبیعت بکر و دست نخوردش عکس بگیرم ولی نشد! پل روی رودخونش خراب شده بود هر چی به سیا گفتم خووو بیا بزنیم به آب بریم همه ی قشنگیش اون سمته رودخونست راضی نشد گفت آب خیلی بالا اومده محلیها نمیتونن برن ما چه جوری میخوایم بریم! برا همین فقط یه کم رفتیم بالای کوه که اونم من انقدر ترسیده بودم که نذاشتم سیا هم کار مورد علاقشو (کوه پیمایی) انجام بده... سر ساعت پنج و نیم بیشتر خانواده ها جم کردنو رفتن ولی ما و چند تا از خانواده ها موندیم من همش منتظر بودم یه سرباز بیاد بهمون تذکر بده که وقته رفتنه ولی هیچ خبری نبود! تا ساعت شیش و نیم موندیم بعد از یه کم کنار رودخونه و کوه و دریاچه و دشت گلهای بابونه عکس انداختن برگشتیم. وقتی به محل ایست بازرسی رسیدیم از اون دژبان دفتر به دست هیچ خبری نبود به سیا گفتم دیدی سرکاری بود چرا جلو اسممون تیک نزد که برگشتیم! این سربازام فیلمن به خدا همه رو سرکار گذاشتن! ( ته دلم همش میترسیدم دعوامون کنن که با یه ساعت تاخیر برگشتیم)


روز ششم سفر (سه شنبه شانزدهم خرداد 91)

ساعت نه از خواب بیدار شدیم هیچکس خونه نبود شب قبلش سیا به بابا و مامانش گفته بود فردا میخوایم بریم مهاباد ولی اونا نبودن سریع وسایلمونو جم کردیم و دو تایی راهی مهاباد شدیم،مهاباد یکی از شهرای آذربایجان غربیه که در قسمت جنوبیش قرار گرفته یکی از دیدنیهاش غار آبی تاریخی سهولانه که ما برای دیدن اون راهی مهاباد شدیم .

جاده مهاباد از حاشیه دریاچه ارومیه رده میشه خشک شدن دریاچه اینجا به وضوح و خیلی فجیح به چشم میاد سیا همش تو راه حرص میخورد میفت دیگه هیچی از دریا نمونده.... تو راه یه دریاچه کوچیک دیگه هم بود سیا میگفت آب پشت سد حسنلوه...

بعد از یه ساعت رانندگی رسیدیم به شهر مهاباد ، یه شهر کوچیک که اکثر ساکنانش کرد بودن (من به شخصه کردارو به ترکا ترجیح میدم فکر میکنم آدمای خونگرمتری هستن...) یه کم شهرو دور زدیم بعد رفتیم به یکی از مرکز خریداش اونجا یه کیف ناناز که مدتها دنبالش میگشتمو پیدا کردم سیا جون هم برام خریدش...

بعد راهی غار سهولان شدیم که 35 کیلومتر بعد از مهاباد و تو جاده بوکان بود ... دومین غار آبی ایران بعد از غار علی صدر، معروف به لانه کبوتر (واقعا پر کفتر بود) حدودای ساعت دو رسیدیم دم غار، جای خیلی جالب قشنگی بود، واقعا تو گرما میچسبه وقتی حدود چهار طبقه رفتیم زیر زمین هوا خیلی خنک و مفرح شد، دیواره های سنگی غار رو میتونستی به هر چیزی نسبت بدیم که خود محلیها یا نمیدونم شاید سازمان میراث فرهنگی بعضی از صخره هارو اسم گذاری کرده بود مثلا هواپیمای در حال سقوط، پای فیل، خوشه ی انگور، خفاش در حال شکار و ... آب هم خنک و زلال بود، سوار قایق پارویی شدیمو بصورت دنده عقب راهنما تمام غار رو بهمون نشون داد (دنده عقب رفتیم دنده عقب هم برگشتیم نمیدنم علت این حرکت چی بود؟!!) داخل غار با سیا کلی عکس یادگاری انداختیم حدود یه ساعت توی غار بودیم بعد برگشتیم مهاباد از اونجا هم رفتیم به سمت محمدیار و بعد نقده و در آخر هم رفتیم پیرانشهر! پیرانشهر هم یکی از شهرهای استان آذربایجان غربیه و کرد نشین، یه شهر مرزی که مرکز خرید معروفی داره (سه ساله هی به سیا میفتم بیا بریم پیرانشهر ببینیم چی داره که بالاخره اوردم) مثل بانه نیست خیلی کوچکتره ولی بد نیست چیزای خوبی میشه توش پیدا کرد لوازم آرایشی و بهداشتی و لباساش رو میگفتن مال ترکیه ست و لوازم خانگیش از عراق میارن...

کلی خرید کردم تا ساعت هشت اونجا بودیم بعد به سمت ارومیه حرکت کردیم ساعت 10 شب رسیدیم خورد و خمیر بودیم مامان شوشو هی ترکی غور غور میکرد من که نمیفهمیدم چی میگه هر چی هم از سیا پرسیدم نمیگفت چی میگه تا ساعت 12 همه بیدار بودنو کلافه (من که نفهمیدم قضیه چیه!)


روز هفتم (چهارشنبه هفدهم خرداد 91)

امروز اول رفتیم دکتر که گواهی بگیریم برای این چند روزی که سرکار نرفتیم کله دکترو خوردم آخر سر گفت هر چی شما بگی خانوم دکتر! (با اون کیفی که سیا برام از مهاباد خریده، دو روزه که همه بهم میگن خانوم دکتر! حالا نمیدونم بخاطره کیفم بود که آقای دکتر بهم گفت خانوم دکتر یا اوردرای پزشکی که میدادم!؟!)

بعد از ظهر هم رفتیم برا دیدن مسکن مهر (بی مهر) دو ساله هیچ تغییری نکرده ایندفعه که رفتم کلی حرص خوردم بالاسر کار باشی کارگر جماعت دل نمیسوزونه چه برسه که طرح مسکن مهر باشه و بی صاحاب!

بعدش با سیا رفتیم سمت دهکده ساحلیه چی چست لب ساحل دریاچه ارومیه، تقریبا بیشتر آب این قسمت هم خشک شده اولش با سیا کلی افسوس خوردیمو دلمون برا این دریاچه زبون بسته کباب شد بعد زدیم تو فاز بی خیالی یه مسافت زیادی رو که با کاشین رفتیم جلو و یه مسافتی رو هم پیاده روی نمکا راه میرفتیم یه جاهایی هم یه کم آب بود تا روی مچ پا و یه جاهایی هم زیر زانو بود یه جاهایی هم آب قرمز شده بود و یه جاهایی هم باتلاقی بود یهم پا فرو میرفت داخل بسی باعث ترس میشد آدمو یاد این فیلما مینداخت که باتلاق آدمارو تا ردن تو میکشید.

کلی عکس و فیلم گرفتیم خیلی تو دریاچه بهمون خوش گذشت بازم سر تا پا نمکی شدیم ...