X
تبلیغات
نماشا
رایتل

بالاخره سفره دو نفره ، سفر  در دامانه طبیعت رو رفتیم...

روز آخر سفر ارومیه اوضامون روبه راه شد شدیم همون سوسن و سیای سابق، با هم مهربون و خوب شده بودیم تعطیلات اجلاس رو هم پیش رو داشتیم، اولش قرار نبود سیا اینا هم تعطیل باشن ولی شب قبل از تعطیلات بوسیله اس ام اسی از اداره کلشون متوجه شدیم که از هفتم تا دهم تعطیل هستن (در صورتیکه تعطیلی اجلاس از هفتم تا یازدهم بود!)

به علت دیر خبر دار شدن از تعطیلی آقا سیا روز اول تعطیلات رو برا سفر از دست دادیم اون روز رو خونه بودیم فقط بعد از ظهر رفتیم مرکز خرید بوستان و تیراژ، شبش هم خونه مامان اینا بودیم.

آخر شب که خسته و کوفته رسیدیم خونه تصمیم گرفتیم بریم اصفهان!! یه سری وسایل رو سریع جمع کردم و خوابیدیم صبح ساعت 10 بیدار شدیم سریع دوش گرفتیمو بقیه چمدون رو بستم برا ساعت یک بود که راهی شدیم نزدیکای قم هم بنزین تموم کردیم ماشین خاموش شد من موندم داخل ماشین و آقا سیا رفتن پمپ بنزین بنزین بگیرن حدود یه ساعت و نیم تنها وسط جاده تو تیغه آفتاب کاشته شدم تا آقا تشریف اوردن با یه بطری جا نوشابه بنزین! گفتم خو یه چهار لیتری از پمپ بنزینیه میگرفتی با این میرسیم؟ گفت آره خانوم بپر بالا... چند کیلومتر بیشتر نرفته بودیم که دوباره چراغ بنزین روشن شد!! سیا میگفت دعا کن برسیم منم میگفتم من که دیگه نمیمونم تو ماشین...

شیشه هارو دادیم بالا (تو اون گرما) تو سر پائینی ها با دنده خلاص تو سر بالاهایی با زحمت خودمونو رسوندیم نزدیک پمپ بنزین که ماشین خاموش کرد یه خورده هم هولش دادیم تا تونستیم سیرابش کنیم، خلاصه یه دو ساعتی به زمان سفرمون اضافه شد حدودای ساعت هفت و هشت رسیدیم اصفهان، چشمتون روز بد نبینه از همون ورودی شهر ترافیک بود دو ساعت بیشتر تو ترافیک بودیم جایی رو هم بلد نبودیم کلی گیج زدیم اول رفتیم سی و سه پل یه خورده استراحت کردیمو شاممونو خردیم بعد پیش به سوی محل اسکان مسافرین... رفتیم به سمت بوستان الغدیر کلی گشتیم و دور خیابونا شتیم تا پیداش کردیم نذاشتن وارد شیم یه ور دستمون دادن فتن برید بوستان فدک اونجا میتونید چادر بزنید اینجا نمیشه (ای خدا حالا خسته و کوفته!!) دوباره گیج گیجان خودمون رسوندیم بوستان فدک ، تا رسیدیم بساط چادر رو به پا کردیم رختخواب انداختیمو سریع خوابیدیم.

صبح خوشحال و خندون صبحونه رو با هم خوردیمو وسایل رو جمع و جور کردیم راه افتادیم به دیدن آثار باستانی نصف جهان! اول رفتیم منار جنبون کلی خندیدم آخه هر یه ساعت یکبار یه نفر میرفت یه مناره رو تکون میداد اون یکی هم یه کوچلو تکون میخورد هی منم آروم آروم زیر لبم میخوندم (حاجی یه تکون ، حاجی دو تکون، حاجی مناره بغلو بتکون...) بعد رفتیم آتشگاه، اولش به سیا گفتم من نمیام میمونم پایین خودت برو بالای کوه گفت نه دوتایی!! حالا کفشای منم نامناسب !(اصلا فکر نمیکردم برا دیدن آثار باستانی باید مثل بز کوهی سینه کش کوه رو بگیرمو برم بالا!! خلاصه با هر زحمتی بود خودمونو کشوندیم بالا چهار طرف دیوارای خشتی بودن که چیز زیادی ازشون باقی نمونده بود فقط از بالا میتونستی منظره شهر رو ببینی میگفتن سی و سه پل معلومه (ما که ندیدیم) تو راه برگشت هر کسو میدیدم که داره به زحمت میاد بالا میگفتم بالا خبری نیست ارزش نداره نرید و منصرفشون میکردم سیا میگفت چیکار داری خودش یه نوع تفریحه (کوهنوردی) بذار برن!

بعدش رفتیم باغ پرندگان ، اونجا خیلی خوب بود سر سبز و خنک پر از پرندگان جور واجور که خیلی هاشونو اصلا تو عمرم ندیده بودمو اسماشونم بلد نبودم کلی خوش گذشتو بسی لذت بردم.

بعد رفتیم تو پارک ناژوان ناهارو اونجا خوردیمو یه کم خوابیدیم...

بعد از ظهر هم رفتیم کلیسای وانک از داخل کلیسا که خیلی مهشر بود (نقاشی هاش خیلی قشنگ و جالب بودن، خیلی قشن وقایع دینی و تاریخیشونو به تصویر کشیده بودن...) و موزه جلفا دیدن کردیم (خیلی خوب بود مثل به صلیب کشیدن حضرت مسیح رو تو بیش از 30 تابلو یا بیشتر به تصویر کشیده بودن یا شام آخررو...)

بعدش رفتیم سی و سه پل و پل خواجو ، یه بار پلارو رفتیمو برگشتیم دریغ از یه قطره آب توی رود زاینده رود (واقعا چی داره سرمون میاد اون از دریاچه ارومیه اینم از زاینده رود!!)

دیگه هوا تاریک شده بود برگشتیم همون باغ فدک، حدود ساعتای هشت بود مارو هدایت کردن یه قسمت از باغ که درست چسبیده بود به اتوبان!! منم فراری از صدای ماشینا (چون محل کارم بر اتوبان! صبح تا شب صدای ماشینا تو مغزمه! تازه خیلی هم شلوغ بود اصلا احساس راحتی نمیکردم) به سیا گفتم بریم یه قسمت دیگه گفت خودت برو بگو، مدیر باغ رو پیدا کردمو ماجرارو گفتم گفت موقت یه جایی بشینید دو ساعت دیگه اون قسمت باغ باز میشه میتونید برید اونجا...

دو ساعت بطور موقت نشستیم خسته و کوفته داشت کمرم نصف میشد سیا که برا خودش دراز کشیده بود اجازه نمیداد منم دراز بکشم میگفت زشته دو ساعت که چیزی نیست تحمل کن مگه خودت نخواستی! آخرش دیه داشتم کم میوردم با خودم میگفتم یه غلطی کردم مسافرت که این کلاس گذاشتنارو نداره...

بالاخره دو ساعت تموم شده رفتیم یه قسمت دیگه باغ که همچین بهتر از جای قبل نبود ولی بساط چادررو خواب رو به پا کردیمو خوابیدیم با هر سر و صدایی که وجود داشت.

صبح بعد از خوردن صبحانه وسایل رو جمع کردیم رفتیم موزه تارخ طبیعی و بعدش کاخ چهلستون بعدش هم رفتیم میدون نقش جهان، عالی قاپو که بسته بود نتوستیم ببینیمش فقط رفتیم داخل بازار، ناهارو هم بریونی خوردیمو گازشو گرفتیم به سمت تهران. ساعت هشت خونه خودمون بودیم ساعت یازده شب به سیا اس ام اس دادن که یازدهم هم تعطیلیت!! فرداش هم خونه بودیم.