X
تبلیغات
نماشا
رایتل

دیشب بعد از آپ کردن آقا سیا خوشحال و خندون تشریف اوردن ولی من اخمام تو هم بودو پای نت نشسته بودم وقتی حرف میزد محلش نمیذاشتم اونم آروم رفت نشست اونور اتاقو خودشو با یه مجله سرگرم کردن(دلم براش سوخت بد حالشو گرفتم) بهش میگم نصف شبه نمیخوای بخوابی میگه منتظر میمونم تا کارت تموم شه ،  پاشدم جامونو انداختم پشتمو کردم بخوابم یه کم منت کشی کرد تا نطق من باز شد تمام عقده هایی که از رفتارای برادر و زنش داشتمو براش گفتم ، سیا هم همه گفتهامو قبول داشت گفت ناراحت نباش من به بابا میگم بهش تذکر بده که درست بگرده... نزدیک یه ساعت باهام صحبت کردیم و تقریبا دلخوریم برطرف شد ولی سیا یه مقدار ناراحت شد...

صبح وقتی از خواب پاشدیم دوتائیمون کاملا فراموش کرده بودیم که دیشب چه اتفاقی افتاده بود فقط من یه تصمیم خیلی جدی گرفتم که زبون ترکی رو یاد بگیرم و بلند اعلام کردم دفعه دیگه که اومدم ارومیه باهاتون ترکی صحبت میکنم همه استقبال کردن و قول دادن کمکم کن...

بعد از خوردن صبحونه با سیا رفتیم بیرون همش تو راه اصطلاح ترکی کلمات رو ازش میپرسیدم اونم با خوشروئی و حوصله جوابمو میداد... 

فردا صبح قراره راه بیوفتیم بیام تهران پس فردا باید سرکارمون باشیم، ماشین بردیم تعمیرگاه خدارو شکر مشکلی نداشت بعد رفتیم باز یه مقدار خرید کردیم بعدش هم رفتیم پارک جنگلی (شیخ تپه) یا بام ارومیه، جای قشنگیه تمام ارومیه رو از اون بالا میتونی ببینی، چند تا عکس انداختیمو اومدیم خونه، بلافاصله با سیا تماس گرفتن که برا کاری بره بیرون منم تنها نشستم پای نت، درجه عشقولانمم نسبت به شوشویی بالا زده بود تا ساعت 4:20 دقیقه منتظرش موندم تا با هم ناهارمونو خوردیم...

باز سیا برا ساعت 7 قرار داشت رفت من یه کم به مامان شوشویی کمک کردم چون میخواد امشب برامون دلمه کلم بذاره بعد باز نشستم پای نت دارم سایتارو زیر و رو میکنم تا لغات ترکی پیدا کنم (یعنی میشه منم ترکی یاد بگیرم؟! آخه زبانم خیلی ضعیف بوده هم عربی و هم انگلیسی!!) و همچنان منتظرم شوشوی گرام تشریف فرما بشن ...