روز سوم عید بلافاصله بعد از آپ کردم سر و کله مهمونا پیدا شدن دائی و زن دائی و دختر دائی مهربون سیا اومدن کلی باهاشون بگو بخند کردیمو خوش گذروندیم (آخه دائیش بلد بود فارسی صحبت کنه باهاش کلی عیاق شدم خیلی از فامیلاشون فارسی بلد نیستن در نتیجه من هیچ ارتباطی بدون دخالت مترجم (سیا) نمیتونم باهاشون برقرار کنم که از قضا بیشتر هم شامل خانمها میشه ، هم کلامم بیشتر آقایون فامیل هستن و بحثامونو باید هول و هوش بحثهای اقتصادی که من میمیرم براش چرخ بزنه) برا بدرقه دائی اینا دم در رفته بودیم که عمو و زن عمو سیا اومدن، باز زن عمو خانم فارسی بلد نبود! عمو جان فقط بلد بودن که مشغول بحث ساختمون سازی شدیم، خلاصه کلی خوش گذشت ناراحتیم از نرفتن با سیا از دلم دراومد وقتی سیا اومد از حرفایی که بینمون با مهمونا رد و بدل شده بود یه گزارش جامعه و کامل در اختیارش گذاشتم آخه عقده ای شدم یه هفته ست اینجام بیشتر مواقع دارم ترکی گوش میکنم بدون اینکه کلمه ای از حرفاشون بفهمم خیلی کم با من فارسی حرف میزنن در حد حال و احوال پرسی، داره کم کم فارسی حرف زدن از یادم میره!

بعد از ظهر هم بابای سیا مجبوریمون کرد به خونه بقیه بزرگای فامیل که موندن بریم برای عید دیدنی، من زیاد مایل نبودم برم میگفتم خوب اونا که اومدن خونه شما ما دیدمشون میخوایم بریم در و دیواراشونو ببینیم میگفت نه باید بریم رسم! (جالبه در عرض یکی دو روز اول عید میرن عید دیدنی خونه همدیگه بلافاصله طرف مقابل میاد خونه شما شده 5 دقیقه بعد از شما! تا دم خونه طرف میرون اگر خونه نبود این وظیفه از رو دوششون برداشته میشه دیگه نیازی نیست دوباره برن) خونه عمو و دائی سیا رو رفتیم بعدیهارو دو در فرمودیمو من و سیا رفتیم خرید، یه مرکز خرید تازه باز شده بود کلی چیزای خوب خوب خریدیم.

روز چهارم عید با سیا رفتیم مرکز خرید تاناکورا این رسم هر دفعمون با اینکه چیزی از اونجا نمیخریم ولی برا گشتن یه سری اونجا میزنیم ولی ایندفعه مغازه هایی که جنس دست اول (نو، اورجینال) داشتن بیشتر شده بود چند قلم هم اونجا خرید کردیم و ناهار رو بیرون خوردیم بعد از ظهر اومدیم خونه در معیشت پدر شوشو و مامان شوشو روز را به شب سپری کردیم.