X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

از خودم بدم میاد آستانه تحملم خیلی پائینه امروز یه کار خیلی بد انجام دادم مستحقق هر نوع برخوردی هستم از خودمو رفتار خودم خجالت میکشم ماجرا از این قراره که دیروز مامانمو عروس عمه اومدم کمکم تا به اصطلاح یه کم خونه تکونی انجام بدم عروس عمه ام دو تا بچه فوق العاده شیطون داره که از همون بدو ورودشون اعصاب برا من نذاشتن بسکه  از در و دیوار خونه بالا رفتن، گلدونمو شکوندن و قوری هم خودبخود ترکید! خلاصه کل آشپزخونه رو ریختیم بیرون و تمیز کردیم فقط یه مقدار از کارا موند برا امروز...

صبح که چه عرض کنم یه ربع به دوازده با زور از خواب بیدار شدیم آشپزخونه بازار شام بود از بهم ریختگی بیزارم دست خودم نیست اعصابم میریزه بهم از سیا خواستم کمکم کنه خونه رو جم کنیم که مامان زنگ زد که آره از بنگاه زنگ زدن بیان خونه ببینید بیان با هم بریم گفتم ما کار داریم... مامان خانم ناراحت شد عذاب وجدان گرفته بودم مامان دلخور شده، زنگ زدم بهش گفتم بیا ببریمت گفت نه کلی اصرار کردم تا از دلش در اومد شماره بنگاه داد تا باهاش هماهنگ کنم زنگ زدم صحبت کردم ارزش رفتن نداشت بی خیال رفتن شدیم.

 آشپزخونه رو جمع و جور کردم پردشو انداختم شستم از سیا خواستم بلافاصله بیاد شیشه هارو پاک کنه و نصبش کنه که گفت باشه ولی مشغول یه کار دیگه شد نصب آینه دستشوئی ، رسید به جا حوله ای چون بزرگ بود راه نمیداد ازش خواستم روی دیوار بغل نصب کنه قبول نمیکرد از من اصرار از اون انکار، هی مسخره بازی در میورد همش میگفت بندازش دور میگفتم پولشو بده بندازش دور... کلی با هم بحث کردیم زیر بار نمیرفت هی شوخی جدی ازش میخواستم نصبش کنه میگفت نه جا حوله ای قدیمی رو میورد میگفت اینو بزنم میگفتم بابا رنگش نمیخوره کلی بازار رو گشتم ست پیدا کردم بخدا قشنگ میشه تو نصب کن هی دلقک بازی درمیورد سه بار اشک منو دراورد اعصابم واقعا خورد شده بود دستشوئی رو ریخته بود بهم آشپزخونه هم مونده بود برا خودش دوششو گرفتو گرفت خوابید دیگه نمیتونستم تحمل کنم (اجازه گرفتن کارگر که نمیده خودشم کمک نمیکنه تازه اینا که کار من نیست کار مردونست) یه دفع پاشدم جاصابونی رو برداشتم پرت کردم طرفش خوب بود دراز کشیده بود و چشماش بسته بود مگر نه میخورد بهش و ... جاصابونیه ترکید و صابوناش ریخت روی فرش ، دویدم تو اتاق و زدم زیر گریه تمام بدنم میلزید هر کسی جای سیا بود تیکه بزرگم گوشم بود فقط پاشد پرده شستمو انداخت روی صابونای وسط هال و رفت حموم و لباسای صابونیشو عوض کرد، منم داشتم منفجر میشدم لباسامو تنم کردم از خونه زدم بیرون ، حدود دو سه ساعت بیرون بودم هوا تاریک شده بود اومدم خونه ، پرده رو انداختم تو ماشین لباسشوئی و خورده های جا صابونی رو از وسط هال جم کردم اومدم نشستم پای نت سیا فقط پرسید کجا بودی گفتم رفتم هفت حوض گفت چرا اونجا گفتم میخواستم تو خیابون نباشم سوار اتوبوس شدم گفت خوبه دیگه هر خراب شده ای بخوای میری من انگار نه انگار از خجالتم سرمو انداختم پائین و اون رفت تو هال.

نمیدونم من مقصرم یا اون؟ امروزمون هم خراب شد الان هم آشپزخونه، هم دستشوئی، هم هال بهم ریخته و کثیف چند روز دیگه هم عیده هنوز خونه تکونیم تموم نشده!!!

به نظر شما مقصر کیه؟