X
تبلیغات
دکتر وقردوست

چقدر بده بعد از کلی انتظار کشیدن، بعد از کلی دلواپسی، بعد از کلی تردید که آیا میشه؟ آیا نمیشه؟ فقط دو روز مونده که به آرزوت برسی یه دفعه همه چی تو سرت خراب شه اونوقت هیچ کاری از دستت ساخت نباشه حتی نتونی راجبش با کسی دردودل کنی حتی همسرت!!

ایندفعه خیلی امیدوار بودم حتی سیا هم بهم میگفت انقده الکی امید نبند شاید نشد! ولی من گوشم بدهکار نبود همش میگفتم من دلم روشنه ایندفعه دیگه میشه البته ته دلم یه وقتایی شک میکردم میگفتم شاید علائمی که دارم به خاطر مصرف داروهاست ولی باز میگفتم تا حالا که خوب پیش رفتم ایشالا که ایندفعه میشه ولی نشد فقط دو روز مونده بود بعد از 15 روز که انگار برا من حکم 15 سال رو داشت همه چی بهم ریخت، نمیدونم چیکار کنم خودمو تو اتاق حبس کردم از صبح دو تا رمان خوندم شاید یادم بره ولی هر چند وقت یه دفعه یادم می افته اشک امونمو میبره کلی برا خودم خیالبافی کرده بودم گاهی هم سیا رو مجبور میکردم میگفتم بیا باهم خیالبافی کنیم ...

خدا امید هیچکس رو ناامید نکنه منو که بدجور بعد از این همه التماس و درخواست تو شبای قدر ناامید کرد همش جلوی خودمو میگیرم چیزی نگم که خدا قهرش بیاد ولی جیگرم داره آتیش میگره آخه مگه چی میشد فقط 2 روز دیگه مونده بود فقط 2 روز

یکی از قشنگترین و زیباترین جاذبه های طبیعی استان لرستان یا بهتر بگم ایران! آبشار بیشه ست!!! که توی روستای بیشه پوران قرار داره ...

تعطیلات رو به قصد عزیمت به بیشه ظهر روز سه شنبه 14 خرداد به همراه آقای شوهر، مادر، برادر کوچیکه و تازه عروسش به سمت شهرستان دورود و اقامت در منزل عمو بزرگه آغاز کردیم جاده خیلی خیلی شلوغ بود مخصوصا نزدیک حرم امام (خدایی ملت خجسته ایی داریم چه خبر بود!...) به برکت حضور ملت خجسته نزدیک سه - چهار ساعت طول کشید تا به قم رسیدیم و حدود دو ساعت هم به علت بد خلقی های برادر کوچیکه معطل شدیم ولی بالاخره بعد از حدود هفت ساعت رسیدیم خونه عموم اینا، استقبال خیلی گرمی ازمون کردن بعد از خوردن شام رفتیم بابا غور (بام دورود) جای خوبی بود تمام شهر دورود زیر پات بود کلی با آقا سیا و پسر عموم والیبال بازی کردیم خیلی بهمون خوش گذشت ...

فرداش بعد از خوردن صبحانه تند تند وسایلمونو جمع کردیم راهی راه آهن شدیم آخه بعد از مذاکرات فراوان قرار شد مسیر رو با قطار طی کنیم تا ماشین. مثل کولی ها هر کس یه باروبنه ایی دست گرفت و سوار قطار شدیم 3-4 ایستگاه بیشتر نبود ولی کلی بهمون خوش گذشت ساعت 2 رسیدیم بیشه، سریع یه جا گرفتیمو وسایلمونو پهن کردیم سریع به سمت آبشار رفتیم خیلی خیلی جای قشنگی بود یه چندتا عکس گرفتیمو برگشتیم دوباره فردا صبحش با تجهیزات کامل رفتیم سمت آبشار، برای رسیدن به آبشار باید یه قسمتی رو از توی آب رد میشدیم کلی آب بازی کردیم و صخره ها بالا کشیدیم خیلی خوش گذشت بعد از آب بازی هم بعدازظهر با قطار راهی درود شدیم فردا بعدازظهرشم اومدیم خونمون.

اینم چندتا عکس از آبشار بیشه!








اردیبهشت امسال رو خیلی دوست داشتم

اول اینکه عروسی داداش کوچیکه به خوبی و خوشی برگزار شد و از دست کلی استرس و اضطراب نجات پیدا کردیم...

دوم اینکه دهم اردیبهشت به مناسبت روز زن تو اداره یه جشنی گرفتن که از کارمندان نمونه زن قدردانی کردن یکی از اون کارمندای نمونه من بودم و 100 تومن هم بهمون هدیه دادن و از آقا سیا هم به زور 50 تومن هدیه گرفتم (این ماه به خاطره هزینه های زیادی که داشتم برا عروسی داداشی و دادن کادوی عروسی خیلی خیلی پولکی شدم و با دیدن پول گل از گلم میشکفه - البته بگمااااا خدا روزی رسونه قربونش برم هیچ وقت لنگم نمیذاره از یه جایی برام میرسونه- 50 تومن هم از یه قسمت دیگه هدیه روز زن گرفتم و صد و هشتاد تومن هم از رفاه.

سوم اینکه هفدهم این ماه تولدم بود خودم برای خودم تولد ترتیب دادم : یه هفته جلوتر به مامان و بابا و داداشا و زن داداشا اعلام کردم هفدهم تولدمه - یعنی هیچ کس حق نداره فراموش کنه - و همگی رو برا شام به رستوران شیان دعوت کردم (البته سر همسری رو که خورده بودم دو - سه هفته جلوتر ایشونو هر 5 دقیقه یه بار آبدیت می کردم) شب خوبی بود حداقل دردسر درست کردن غذا رو نداشتم فقط ژله داخل طالبی درست کردم بردم یه کیک هم از قنادی خریدمو بردیم (خودم برا خودم کیک خریدم) بعد خوردن شام هم قبل از بریدن کیک کادوهامو گرفتم جناب پدر 100 تومن، مامان خانوم 250 تومن، خان داداش و همسر گرامی 50 تومن ، آقا داداش و عروس خانومش یه پیراهن و یه جفت شمعدون بلوری به شکل فیل و آقا سیا همسر گرامی هم یه سکه بهار آزادی ...

چهارم اینکه روز بیست و پنجم یه عمل انجام دادم که بر خلاف تصورات قبلی که داشتم خیلی راحت و بی دردسر بود...

و در آخر اینکه روز سی و یک اردیبهشت روز عروسیمونه و منو سیا امسال سومین سالگرد ازدواجمونو دو تایی و خیلی عشقولانه جشن گرفتیم. با اینکه روز اداری بود ولی صبح حدود یه ساعت اداره رو دودر کردمو رفتم خرید کردمو دسر درست کردم برا شب و بعد از ظهر هم هول هولکی غذا درست کردم. با اینکه همه چی هول هولی بود غذام بد نشده بود فقط تیرامیسوم یه کم تلخ بود چون نسکافه شو زیاد ریخته بودم (اولین بارم بود که درست میکردم) ماست و خیارمم یه کم شور شد خوووو نمک زیاد ریختم ولی بقیه چیزا خوب و خوشمزه بود و کلی به منو سیا چسبید. قبل از شروع غذا هم کلی با میز شاممون عکس انداختیم اینم دو تا عکس از همون عکسا.


سال جدیدرو هم با خانواده شوشو آغاز کردیم، امسال عیدم هفته اول عید رو ارومیه بودیم در کنار مامان و بابای همسری و از لحظه اول هم افتخار دیدار برادر شوهر و همسر گرامشونم داشتیم من این دفعه زیاد حال و حوصله نداشتم تمام فکرم پیش عروسی داداش کوچیکه بود تو فکر خرید لباس بودم تو تهران که چیزی پیدا نکرده بودم تمام امیدم پیدا کردن یه لباس مناسب تو ارومیه بود... تازه یه کم هم داداش کوچیک چون استرس زیادی روش بود (بخاطر مراسم عروسی) بد اخلاق شده بود و دائم اوقات تلخی میکرد...

خلاصه فکرم مشغول این مسائل بود زیاد بقیه مسائل برام مهم نبود که منجر به خوردن ترکشهایی از سمت و سوی برادر شوهر و جاری محترم نیز شدیم...

تا نهم فروردین ارومیه بودیم زیاد خوش نگذشت ولی سیا برام سنگ تموم گذاشت تمام شهر و مغازهاشو با هم زیر پا گذاشتیم تا بالاخره موفق شدم یه لباس خیلی خیلی خوشگل ولی گران قیمت رو بخرم البته بیشتر پول مارکشو دادم انقدرام نمی ارزید...

دهم رفتیم خونه داداش کوچیک رو آماده کنیم برای چیدن جهیزیه...

یازدهم رفتم سرکار هیچ خبری نبود دوازدهم رو نرفتم ولی مجبور شدم سیزدهم رو برم سرکار چون باید برای سرگرم کردن مردم برنامه اجراء میکردیم ... آقا سیا هم محبت کردو اومد کمکم ظهر هم رفتیم پارک محلمون به همراه بابا و مامان و اهل و عیال داداش بزرگه سیزده رو به در کردیم...

بیست و نهم عروسی داداش کوچیکه بود با تمام استرسها و اوقات تلخی های مه داماد؛ شب عروسی خیلی خوب و آبرومند برگزار شد. به من که خیلی خوش گذشت، لباسمو آرایشم خیلی خوب بود تو مجلس میدرخشیدم همه ازم تعریف میکردن ، مدیونیت اگه فکر کنید خواهر شوهر بازی درمیارم ولی همه میگفت تو از عروس بهتر شدی انگار عروس تویی...

شب عروسی خیلی خوشحال بودم خدا رو شکر همون طور که میخواستیم مراسم برگزار شد تمام مهمونا راضی بود فقط یه کم عروس و داماد دلخور از بعضی از ریزکاریهایی بودن که مدیرت تالار کم گذاشته بود هی غر میزدن (جوانای این دوره و زمونه هستن دیگه!!)


سلام

از شما دوستان عزیز و هر کسی که این پست رو می خونن عاجزانه خواهشمندم جواب سئوالای منو بدن لطفااااااااااااااااا

منو کمک کنید

1) به نظر شما خانمی که سرکار میره همسرش دیگه نباید بهش خرجی بده یا کمک مالیش کنه؟؟؟؟؟

2) خانم باید تو هزینه ها و خرج زندگی شریک باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


برای مشاهده این مطلب احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

یه چیزی توی دلمه که به هیچکس و هیجا نمیتونم مطرح کنم ، یه حسی ته دلمو قلقلک میده نمیدونم یه حس غریزی که خدا گذاشت تو وجود زنا (شایدم تو وجود آقایون هم باشه ...) ولی نمیدونم چرا دست پیدا کردن بهش گاهی وقتا برا بعضی آدما خیلی دور و دست نیافتنی میشه برا بعضی از آدما مثل نقل و نبات ریخته رو زمین (از زیادیش حالت تهوع گرفتن......) قدرشم نمیدونن!!!

یه حالت تزاد توم بوجود اومد از یه طرف دلم اون مسئله رو میخواد از یه طرف در مقابل سئوالات بقیه مجبورم به دروغ متوسل بشم تا حقیقت ناتوانیمونو لاپوشونی کنیم!!

خدایا مصلحتتو شکر.......

بالاخره سفره دو نفره ، سفر  در دامانه طبیعت رو رفتیم...

روز آخر سفر ارومیه اوضامون روبه راه شد شدیم همون سوسن و سیای سابق، با هم مهربون و خوب شده بودیم تعطیلات اجلاس رو هم پیش رو داشتیم، اولش قرار نبود سیا اینا هم تعطیل باشن ولی شب قبل از تعطیلات بوسیله اس ام اسی از اداره کلشون متوجه شدیم که از هفتم تا دهم تعطیل هستن (در صورتیکه تعطیلی اجلاس از هفتم تا یازدهم بود!)

به علت دیر خبر دار شدن از تعطیلی آقا سیا روز اول تعطیلات رو برا سفر از دست دادیم اون روز رو خونه بودیم فقط بعد از ظهر رفتیم مرکز خرید بوستان و تیراژ، شبش هم خونه مامان اینا بودیم.

آخر شب که خسته و کوفته رسیدیم خونه تصمیم گرفتیم بریم اصفهان!! یه سری وسایل رو سریع جمع کردم و خوابیدیم صبح ساعت 10 بیدار شدیم سریع دوش گرفتیمو بقیه چمدون رو بستم برا ساعت یک بود که راهی شدیم نزدیکای قم هم بنزین تموم کردیم ماشین خاموش شد من موندم داخل ماشین و آقا سیا رفتن پمپ بنزین بنزین بگیرن حدود یه ساعت و نیم تنها وسط جاده تو تیغه آفتاب کاشته شدم تا آقا تشریف اوردن با یه بطری جا نوشابه بنزین! گفتم خو یه چهار لیتری از پمپ بنزینیه میگرفتی با این میرسیم؟ گفت آره خانوم بپر بالا... چند کیلومتر بیشتر نرفته بودیم که دوباره چراغ بنزین روشن شد!! سیا میگفت دعا کن برسیم منم میگفتم من که دیگه نمیمونم تو ماشین...

شیشه هارو دادیم بالا (تو اون گرما) تو سر پائینی ها با دنده خلاص تو سر بالاهایی با زحمت خودمونو رسوندیم نزدیک پمپ بنزین که ماشین خاموش کرد یه خورده هم هولش دادیم تا تونستیم سیرابش کنیم، خلاصه یه دو ساعتی به زمان سفرمون اضافه شد حدودای ساعت هفت و هشت رسیدیم اصفهان، چشمتون روز بد نبینه از همون ورودی شهر ترافیک بود دو ساعت بیشتر تو ترافیک بودیم جایی رو هم بلد نبودیم کلی گیج زدیم اول رفتیم سی و سه پل یه خورده استراحت کردیمو شاممونو خردیم بعد پیش به سوی محل اسکان مسافرین... رفتیم به سمت بوستان الغدیر کلی گشتیم و دور خیابونا شتیم تا پیداش کردیم نذاشتن وارد شیم یه ور دستمون دادن فتن برید بوستان فدک اونجا میتونید چادر بزنید اینجا نمیشه (ای خدا حالا خسته و کوفته!!) دوباره گیج گیجان خودمون رسوندیم بوستان فدک ، تا رسیدیم بساط چادر رو به پا کردیم رختخواب انداختیمو سریع خوابیدیم.

صبح خوشحال و خندون صبحونه رو با هم خوردیمو وسایل رو جمع و جور کردیم راه افتادیم به دیدن آثار باستانی نصف جهان! اول رفتیم منار جنبون کلی خندیدم آخه هر یه ساعت یکبار یه نفر میرفت یه مناره رو تکون میداد اون یکی هم یه کوچلو تکون میخورد هی منم آروم آروم زیر لبم میخوندم (حاجی یه تکون ، حاجی دو تکون، حاجی مناره بغلو بتکون...) بعد رفتیم آتشگاه، اولش به سیا گفتم من نمیام میمونم پایین خودت برو بالای کوه گفت نه دوتایی!! حالا کفشای منم نامناسب !(اصلا فکر نمیکردم برا دیدن آثار باستانی باید مثل بز کوهی سینه کش کوه رو بگیرمو برم بالا!! خلاصه با هر زحمتی بود خودمونو کشوندیم بالا چهار طرف دیوارای خشتی بودن که چیز زیادی ازشون باقی نمونده بود فقط از بالا میتونستی منظره شهر رو ببینی میگفتن سی و سه پل معلومه (ما که ندیدیم) تو راه برگشت هر کسو میدیدم که داره به زحمت میاد بالا میگفتم بالا خبری نیست ارزش نداره نرید و منصرفشون میکردم سیا میگفت چیکار داری خودش یه نوع تفریحه (کوهنوردی) بذار برن!

بعدش رفتیم باغ پرندگان ، اونجا خیلی خوب بود سر سبز و خنک پر از پرندگان جور واجور که خیلی هاشونو اصلا تو عمرم ندیده بودمو اسماشونم بلد نبودم کلی خوش گذشتو بسی لذت بردم.

بعد رفتیم تو پارک ناژوان ناهارو اونجا خوردیمو یه کم خوابیدیم...

بعد از ظهر هم رفتیم کلیسای وانک از داخل کلیسا که خیلی مهشر بود (نقاشی هاش خیلی قشنگ و جالب بودن، خیلی قشن وقایع دینی و تاریخیشونو به تصویر کشیده بودن...) و موزه جلفا دیدن کردیم (خیلی خوب بود مثل به صلیب کشیدن حضرت مسیح رو تو بیش از 30 تابلو یا بیشتر به تصویر کشیده بودن یا شام آخررو...)

بعدش رفتیم سی و سه پل و پل خواجو ، یه بار پلارو رفتیمو برگشتیم دریغ از یه قطره آب توی رود زاینده رود (واقعا چی داره سرمون میاد اون از دریاچه ارومیه اینم از زاینده رود!!)

دیگه هوا تاریک شده بود برگشتیم همون باغ فدک، حدود ساعتای هشت بود مارو هدایت کردن یه قسمت از باغ که درست چسبیده بود به اتوبان!! منم فراری از صدای ماشینا (چون محل کارم بر اتوبان! صبح تا شب صدای ماشینا تو مغزمه! تازه خیلی هم شلوغ بود اصلا احساس راحتی نمیکردم) به سیا گفتم بریم یه قسمت دیگه گفت خودت برو بگو، مدیر باغ رو پیدا کردمو ماجرارو گفتم گفت موقت یه جایی بشینید دو ساعت دیگه اون قسمت باغ باز میشه میتونید برید اونجا...

دو ساعت بطور موقت نشستیم خسته و کوفته داشت کمرم نصف میشد سیا که برا خودش دراز کشیده بود اجازه نمیداد منم دراز بکشم میگفت زشته دو ساعت که چیزی نیست تحمل کن مگه خودت نخواستی! آخرش دیه داشتم کم میوردم با خودم میگفتم یه غلطی کردم مسافرت که این کلاس گذاشتنارو نداره...

بالاخره دو ساعت تموم شده رفتیم یه قسمت دیگه باغ که همچین بهتر از جای قبل نبود ولی بساط چادررو خواب رو به پا کردیمو خوابیدیم با هر سر و صدایی که وجود داشت.

صبح بعد از خوردن صبحانه وسایل رو جمع کردیم رفتیم موزه تارخ طبیعی و بعدش کاخ چهلستون بعدش هم رفتیم میدون نقش جهان، عالی قاپو که بسته بود نتوستیم ببینیمش فقط رفتیم داخل بازار، ناهارو هم بریونی خوردیمو گازشو گرفتیم به سمت تهران. ساعت هشت خونه خودمون بودیم ساعت یازده شب به سیا اس ام اس دادن که یازدهم هم تعطیلیت!! فرداش هم خونه بودیم.

به ظاهر با هم آشتی کردیم ولی دوتایمون دنبال بهانه بودیم که یه جوری خودمونو خالی کنیم ...

روز اول که از راه رفتیم باغ بعدش اومدیم خونه مامامی شوشو که طبق معمول بیرون بودن وقتی اومد خونه از دیدنمون سوپرایز شد... بعد از شام برای خواب بهمون گفتن چون خونه گرمه شما توی حیاط بخوابید، حالا من از گربه خیلی میترسم توی خونه اینام پر از گربست قبول نکردم گفتم گرمارو به گربه و سوسک ترجیح میدم ولی سیا اصرار داشت یا تو حیاط یا پشت بوم بخوابیم منم به شرطی که چادر بزنیم موافقت کردم (سفر که نرفتیم داخل چادر بخوابیم حداقل تو حیاط خونه پدر شوشو تجربه کنیم!) شب رو تو چادر خوابیدیم خیلی خوب بود دم دمای صبح از سرما منجمد شده بودیم.

شب دوم هم تو چادر داخل حیاط خوابیدیم ولی شبای بعد به علت تنبلی ترجیحا توی اتاق خوابیدیم.

یه روز قبل از عروسی هم رفتیم کاظم داشی (یه قسمت از دریاچه رو میگن که برا شنا اونجا میرن، یه کم آب میتونی پیدا کنی، مثلا تا بالای کمر!!!) تو راه رفت هم سیا یه چیزی بهم گفت که فوق العاده بهم برخورد آخه مامانشم باهامون بود حس کردم خیلی جلوی مامانش کوچیک شدم... اخمام رفت تو هم، بغض تمام گلومو گرفت بود فقط منتظر بودم برسیم برم یه جای خلوت و اشک بریزم... سیا هم متوجه شد که خیلی بهم برخورده هی شوخی میکرد یادم بره ولی من فقط خودمو نگه داشته بودم که گریم نگیره سکوت کرده بودم تا بیشتر از این جلوی مامانش آبروریزی نشه مامانشم هی میگفت چی شد چرا دیگه حرف نمیزنی؟ تا رسیدیم دم دریاچه مامامی شوشو و سیا فوق العاده ذوق زده شده بودن وقتی آب رو دیدن دوتایی آماده شدن برن تو آب هی به منم میگفتن تو هم بیا ... من که داشت بغض خفم میکرد عکاسی رو بهونه کردم برا خودم گذاشتم رفتم اونطرف ساحل و زار زدم (حالم خیلی بد بود تمام بدیهای سیا اومده بود جلوی چشمم از تهران هم عقده داشتم...) سیا اومد دنبالم بعد به زور بردم توی آب دوتایی با هم کلی شنا کردیم یه ذره روحیم عوض شد جای خوبی بود کسی با کسی کار نداشت هر کس با خانواده خودش یه قسمت دریاچه مشغول شنا کردن بودن. بعد از شنا و خوردن ناهار و یه کم خوابیدن راه افتادیم بیام خونه ولی چون کاظم داشی به شهر سلماس نزدیک بود با اصرار از سیا خواستم حالا که این هم راه اومدیم بریم سلماس رو هم ببینیم ، شهر خوبی بود کوچلو جمع و جور فقط یه پاساژ خوب داشت که دو تا تی شرت خیلی خوشگل مال خودم یه دونه هم برا مامامی شوشو خریدم . وقتی رسیدیم خونه هوا دیگه تاریک شده بود. برا شام جاری و بردار شوشو هم اومدن بالا خونه پدر شوشو این دفعه خیلی خوب بودن با همو مارو هم کلی تحویل گرفتن...

عروسی هم رفتیم ولی اصلا اصلا عروسیشون بهم خوش نگذشت اصلا با تصورات من زمین تا آسمون فرق داشت خیلی مسخره بود (این اظهار نظرم هم باعث یه ناراحتی دیگه بین من و سیا شد!) خلاصه بیشتر مسافرتیم به قهر و آشتی گذشت تا روز آخر نشستیم با هم سنگامونو وا کندیمو دوباره روابطمون مثل سابقه و خوب شد... 

دید فایده نداره رفت سراغ کارش (ور رفتن با موبایلش و گشت و گذار تو اینترنت ....) 

مامان زنگ زد گفت شب میاین برا برنامه افطاری ادارتون بریم یا نه؟ گفتم من میام ولی سیا نمیاد ، منم با شما میام... قول و قرار رفتن به افطاری که تموم شد معلوم شد راننده نداریم برسونمون!

آقا سیا هم شال و کلاه کرد که تنهایی راهیه ارومیه بشه (وقتی داشت وسایلشو جمع میکرد، یهو دلم کنده شد قهر رو گذاشتم کنار گفتم تنها خطرناک اینهمه راهو رانندگی کنی بیا امشب بریم افطاری فردا صبح زود با هم دیگه میریم... ) بعد از کلی ناز بالاخره قبول کرد (بنده هم با یه تیر دو تا نشون زدم) با اینکه خیلی از دستش ناراحت بودم ساعت 5 بعد از ظهر آماده شدیم رفتیم دنبال مامان و رفتیم مراسم افطاری، داداشم اینام از اون ور اومدن... تا ساعت 11-12 مراسم طول کشید وقتی رسیدیم خونه سیا جاشو انداخت توی هال بخوابه (همچنان قهر بودن) منم رو موده اذیت کردن بودم نشستم پای تی وی و صداشو زیاد کردم نمیذاشتم بخوابه تخمه میشکوندم ظرف و ظروف بهم میذم بالاسرش تا نتونی بخوابه هر چی میگفت خاموش کن گوش نمیکردم تا پاشد رفت توی اتاق و دررو قفل کرد منم هی زن میزدم به موبایلش به تلفن خونه که هر دو رو قطع کرد... خلاصه رو لج و لجبازی افتاده بودم میخواستم با اذیت کردنش دلمو خالی کنم... بعد از چند دقیقه دیگه خسته شده بودم در ضمن چند روزی بود ترس افتاده بود توی جونم! از تنها بودن توی هال می ترسیدم تی وی رو خاموش کردم رفتم پشت در بسته اتاق که سیا بیا بیرون بخواب دیگه شلوغ نمیکنم بیا جامونو عوض بذار بیام تو اتاق... (حالا نوبت اون بود داشت تلافی میکرد هر چی به در میزدم و التماس میکردم بیا جامونو عوض به خرج نمیرفت اصلا جوابمو نمیداد) منم که حسابی ترسیده بودم بیشتر اصرار میکردم سیا هم بهم محل نمیذاشت گفتم تلافی میکنم فایده نکرد پاشدم سویچ ماشینو یه جایی که عقل جن هم نمیرسه قایم کردم لباساشم ذاشتم توی کمد و کلید اونو هم قایم کردم با هر مصیبتی بود توی هال گرفتم خوابیدم تا چشمام گرم شده بود که یه روح سرگردان توی هال داشت میگشت (سیا بود) نمیدم داشت چیکار میکرد ولی من سریع خودمو انداختم توی اتاق خوابو تخت برا خودم خوابیدم تا صبح حدود ساعتای شیش و هفت بود دیدم سیا در به در داره دنبال سوئیچ میگرده اولش خودمو زدم به خواب ولی دیدم داره خونه رو داغون میکنه گفتم نگرده میخوای تنها بری با اتوبوس برو ... ول کن نبود همه جا رو زیر و رو کرد حسابی کلافه شده بود هی میگفت پاشو سوئیچ رو بده دیرم شده میخوام برم منم ریلکس برا خودم دراز کشیده بودمو بال بال زدنشو تماشا میکردم...

یه دفع گوشی تلفن رو برداشت گفت الان زنگ میزنم داداشت بیاد تکلیفتو معلوم کنه ببینم تا اونا هستن من باید چک بدم گفتم صبح زود زنگ نزن مسئله چک نیست دیشب بهت فتم تلافی میکنم گفتم میترسم نگفنم؟ جدی جدی زنگ زد به زور گوشی رو ازش گرفتم قطع کردم زدم زیر گریه گفتم منم به بابات زنگ میزنم بیاد تکلیفمو معلوم کنه نصف نیمه شمارشو رفتم ولی قطع کردم با خودم فتم مگه منم مثل این بچم ... رفتم سوئیچ و کلید اتاق رو دادم بهش گفتم برو گفت اگه میخواستم تنها برم دیروز میرفتم ... خلاصه آماده شدمو باهاش راهی ارومیه شدم ولی تو تمام مدت قهر بودیم باز من یه چیزی بهش تعارف میکردم ولی اون از دست من نمیگرفت خودش بر میداشت...

وقتی رسیدیم ارومیه بالافاصله از راه رفتیم باغ پیش باباش اونجا دیگه آقا سیا آشتی فرمودن هی جلوی باباش شوخی میکرد ...

ادامه دارد...