X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

صبح جمعه به زور از خواب بیدارش کردم ساعت 6:30 بود باید ساعت 7:30 اونجا باشه وسایلشو جمع کردمو با سلام و صلوات راهی جلسه امتحانش کردم ... ته دلم شور میزد میگفتم نکنه نرسه نکنه پشیمون شه نره، نکنه هیچی بلد نباشه و کلی نکنه های دیگه تمام ذهنومو مشغول کرده بود اصلا نفهمیده بودم کی خوابم برده حدودای ساعت یازده و نیم با صدای زنگ تلفن سیا بیدار شدم گفت داره میاد خونه! هر چی بهش گفتم نیا بمون همونجا مگه بعدازظهر باز امتحان نداری تنبل میشا نمیتونی بری گفت نه ناهارو بذار که اومدم...

بعد چند دقیقه دیدم آفا پشته دره (فاصله خونمون تا حوزه امتحانی کمه کمش یه ساعت یه ساعت و نیم راهه!) وقتی قیافشو دیدم فهمیدم امیدی نیست میگفت اگه میخوندم میتونستم جواب بدم سئوالاش خوب بود ولی نتونستم جواب بدم...

ناهارو روبه راه کردم بعد از ناهار یه کوچلو گرفت خوابید وقتی ساعت و نگاه کردم دیدم یکه به زور باز بیدارش کردم نمیخواست بره میگفت هدف آشنایی با سوالا بود که آشنا شدم ...

به زور ساعت یک و نیم راهیش کردم رفت باز خودم بیهوش شدم گرفتم خوابیدم تا ساعت شیش(بخاطره قرصای سرماخوردگی بود که خورده بودم) که داداش کوچیکه زنگ زده که آره عمو اینا اومدن بیا اینجا میخوان ببیننت... شال و کلاه کردم برم خونه مامان اینا ، زنگ زدم از سیا اجازه بگیرم دیدم گوشیش خاموشه (بیچاره هنوز سر جلسه کنکوره)

یه ساعتی عمو اینا نشستن و بعدش رفتن منم یه نیم ساعتی نشستم که سیا زنگ زد که رسیده منم گذاشتم اومدم خونه خودمون...

باز خوب نداده بود میگفت سئوالای بعدازظهر خیلی خیلی مشکلتر بوده اگر هم میخونده نمیتونسته جواب بده خدارو شکر میکرد که نخونده...

این شوشویی ما هم فکر نکنم دکتر بشو باشه دیگه پشتش باد خورده...

بهش میگم حالا که با سئوالا آشنا شدی بشین از همین امروز به خوندن شاید سال دیگه قبول شدی میگه بی خیال حالا کو تا سال دیگه...

پ.ن 1: الان میفهمم پدر و مادر چی میکشن از دست بچه های درس نخون من که این دو روزه از دست تنبلیهای آقا سیا پیر شدم.

پ.ن 2: خدایا میدونم خیلی پرو هستم ولی برا تو کاری نداره یه کاری کن سیا امسال دکتری قبول شه... چاکرتیم به مولا!