X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

امروز صبح یه کارگاه آموزشی روانشناسی داشتیم یه آقای پرفسوری رو دعوت کرده بودن که خیلی خیلی پولکی بود هر چی ازش سوال میپرسیدن میگفت بیان مطب پول خرج کنید جوابتونو بگیرید تز باحالی داشت یه بیت از حافظ میخوند که میگفت وقتی بهای چیزی رو پرداختی برات ارزشمند میشه اگه مجانی باشه بی ارزش میشه برات، بچه قم بود ولی هی از رم مثال میزد! کلی اطلاعات متفرقه کسب کردیم الا مبحث مورد نظر رو ! حواله داد به چهار جلسه دیگه گفت حداقل 4 جلسه دیگه باید منو دعوت کنید تا به این مسئله بتونیم بپردازیم (جلل الخالق چه جوری برا خودشون بازاریابی میکنن) تازه وقتی میخواستم ازش خداحافظی کنم پرسید بحث چطور بود راضی کننده بود منم باب تعارف گفتم استفاده کردیم گفت پس بگید دوباره منو دعوت کنن (نمیدونم شوخی میکرد یا جدی میگفت باید از بچه ها بپرسم ببینم چقدر میگیره برا 2 ساعت صحبت کردن از زمین و زمان...) میگفت هر کس شخصیت خاص خودشو داره که از علایقش سرچشمه میگیره مثل نوع گلی که دوست دارید یا حیوان یا گروه خونی، ارهاش مثبت و منفی، رنگ،محل و زمان تولد،اسم،اسم مستعار،قد و وزن و... نشون دهنده شخصیت فرده مثلا هر حیوانی که دوست داری نیمرخ صورتت شبیه اون حیوانه! و خصوصیات اون حیوان رو داری (جالب بود برام اشرف مخلوقات کارش به جایی رسیده که سعی میکنه خودشو به حیوان و گل و گیاه نسبت بده...!) یه حرف خیلی قشنگ اول جلسه زد آیه قرآن بود ولی فراموش کرده بود چه سوره ای، هر چیز که از نظر عقلی برات درست اومد از اون پیروی کن. 

میگفت انگشتای دستتون رو  داخل هم کنید تا انتها و بهم فشار بدید حالا شصت دستتون نگاه کنید کدوم رو کدومه؟ اگه شصت راست روی چپ آدم منطقی هستید (من اینطور بودم) اگه شصت چپ روی راسته آدم عشقی هستید! (باید سیا اومد ازش بخوام انجام بده، راستی شما چه آدمی هستید منطقی یا عشقی؟) ولی درستش اینه که دو تا شصت در راستای هم باشن نه روی هم ...

دو روزه بعد از ظهر که میام خونه سیا نیست سرکاره به مناسبت دهه فجر مسابقه دارن دیشب تا یازده نیومد امشب معلوم نیست تا کی طول میکشه، برا همین راحت اومدم نشستم پای نت هیچ کاری نکردم (کارای خونه رو) بعد یه ساعت همسایه بالایی اومد در خونمون میگه میخوام بیام پرده هاتونو ببینم به نظر خوش سلیقه میان (وااااااااا) منم تعارف کردم اومد تو، تو کل خونه چرخی زده و کلی با هم صحبت کردیم اندر مصائب بی پولی و بنایی، و فامیل شوهر ! من از مادر شوهرم اینا داشتم تعریف میکردم که یهو مامان شوشو زنگ زد اول میخواستم جواب ندم ولی خانم همسایه گفت جواب بده حدوده 5 دقیقه با هم صحبت کردیمو خندیدیم (فقط تو دلم به این فکر میکردم اگه من دروغ گفت بودم آبروم میرفت... چه راحت دستم رو میشد) حدود یه ساعت نشست و با هم گپ زدیم ازش خوشم اومد خانم ساده و صمیمی بود دقدقش خوشبختی بچه هاش بود میگفت حاضرم برا آیندشون هر کاری کنم اگه رفتم زیر بار قرض بخاطره اینکه بچه هام دم بختن باید آبروداری کنم... بعد یه ساعت رفت و من دوباره تنها شدم. خونه بدون سیا سوت و کوره دوست دارم زودتر بیاد...