X
تبلیغات
نماشا
رایتل

دیروز وقتی رسیدم دم خونه با اینکه کلید داشتم طبق عادت 9 روزه که مهمون داشتم (آخه کلیدم دست پدر شوشو بود) زنگ در رو زدم منتظر بود یه خانمی با صدای خیلی بلند داد بزنه بگه: کیم دی؟!؟ یا یه آقایی با صدایی نازک کرده بگه بَبَبَ له؟!؟ ولی یه صدای آشنا گفت کیه؟(ضد حال خوردم چون منتظر شنیدن یا صدای مامان شوشو بودم که اول یه متر بپرم بعد بگم میشه در رو باز کنید یا صدای پدر شوشو ولی صدای سیا رو شنیدم، گفتم منم! در رو باز کرد رفتم بالا،میدونستم دیگه مهمونام نیستن ولی به وجودشون عادت کرده بودم باز خودمون دو تا تنها بودیم سیا پای کامپیوتر بود منم رفتم لباسمو عوض کردم قهوه درست کردم نشستم پیشش گفت برنامه دارن باید یه ساعت دیگه باز بره سرکار دیر هم میاد منم گفتم پس سر رات منم بذار خونه مامانم اینا خاله ام اینا از شهرستان اومدن برم یه سر بهشون بزنم سیاجون قبول کرد منم تند تند کارای خونه رو کردمو آماده دم در وایسادم هی میگفتم پس چرا نمیری سرکارت؟!؟ بهش میگفتم میبینی چه زن روشنفکری هستم این موقعه شب میفرستمت سرکار اصلا هم غر نمیزنم!!!!!

سیا منو گذاشت دم خونه مامانم اینا خودش رفت، وقتی رفتم تو خونه، دیدم علاوه بر خاله و دختر خاله و شوهر خاله دوست مامانم هم هست! این دوست مامانم (زهرا خانم) حکم خاله دامادو برا ما قبل از ازدواجمون داره نه که ازدواجمون با مشکلات فراوان جور شد ایشون نقش فامیل شوهر رو بازی میکردن هی تو ذهن مامانم رژه میرفت و اونو آماده میکرد تا بتونه بابا و داداشمو راضی کنه بذارن من با سیا ازدواج کنم چند دفعه هم به سیا زنگ زد و با اون صحبت میکرد که پسرم از موضع خودت یه مقدار پاین بیا اگه دختر مارو میخوای (یادش بخیر چهار سال چی کشیدیم، همون موقع ها بود که زهرا خانم به حکم خاله داماد مفتخر گردیدند) وقتی دیدم کلی گله وشکایت کرد میگفت از وقتی شوهر کردی نامهربون شدی یه سر نمیزنی به ما... منم از خجالت آب شده بودم حق با ایشون بود ما دو ساله میخوایم با سیا بریم خونشون برا عرض تشکر برا اینکه باعث و بانی وصلتمون شده ولی هنوز نرفتیم بسکه این شوشو ما دل گندس میگه میریم حالا! گفتم آره بخدا هر چی شما بگید حق دارید بی معرفتی از ماست حتما میام بهتون سر میزنیم...

سیا نزدیکای ساعت نه و نیم اومد شاممونو خونه مامان اینا خوردیم و دوباره به علت خستگی فراونه من زودی برگشتیم خونمون (آخه این آیسان جونی هر چی انرژی دارم ازم میگیره بسکه با هم سر و کله میزنیم بازی میکنیم)

مامانم دیشب بهم یه کیف داد خیلی ازش خوشم اومد تصمیم گرفتم امروز ازش استفاده کنم صبح وسایلمو ریختم توشو راهی سرکار شدم خیلی خوشحال بودم نه که بعد چند وقت یه تنوعی تو تیپم داده بودم یه بادی تو غب غب انداخته بودم که نگو و نپرس با افتخار راه میرفتم سینه جلو، شکم تو، سر بالا،کیف روی آرنج خرامان خرامان رفتم سمت اداره وقتی رسیدم یه دفعه یادم افتاد ای دل غافل کارت کارت زنیمو یادم رفته از اون یکی کیفم بردارم!! بدون کارت که نمیشه پانچ کرد رفتم پیش رئیسمون گفتم کارتمو جا گذاشتم نامه عدم پانچ برام میزنی؟ کلی عذر و بهانه اورد که نمیشه برو کارتتو بیار...

یه مقدار کار داشتم سریع کارامو انجام دادم (باید یه گزارشی رو میفرستادم مرکز) به راننده زنگ زدم گفتم بیا منو ببر مرکز (مرکز تو راه خونمونه) به راننده گفتم شما این گزارشو ببر مرکز من میرم خونمون کارتمو برمیدارم از اونور میرم اداره شمام خودت برو بعد تحویل گزارش اداره، یهو دیدم دادش در اومد من رانندم وظیفه ندارم گزارش ببرم منو میگی گفتم آقا این چه طرز حرف زدنه این همه ما با شما راه میام یه دفعه هم شما با ما راه بیا من بیام مرکز بعد برم کارتمو بیارم کلی طول میکشه کسر ساعت میخورم گفت نه وظیفه من نیست منو میگی نامردی نکردمو تریپ مدیریتی برداشتم گفتم مسئله ای نیست شما اول منو ببر دم خونمون کارتمو بردارم بعد بریم اداره من پانچ کنم بعد میریم مرکز من به وظیفم عمل کنم! اینو که گفتم سریع جا زد گفت نه خودم میرم مرکز شما برو خونه (آخه تو که جیگرشو نداری رو حرفت وایسای چرا بد قلقی میکنی مثل بچه آدم بگو چشم) خلاصه حسابی ذوق کیف تازه از دماغمون در اومد!!  

بعد از ظهر مامان تماس گرفت گفت با خاله اینا دارن میرن بازار خرید اگه میخوای تو هم بیا منم از خدا خواسته نه که دو روز  حقوق گرفتم پولا داشت تو کیفم میگندید! رفتیم قسمت کیف فروشی تو کوچه امامزاده یحیی تا حالا اون سمتا نرفته بودم تهران دست نخورده باقی مونده بود انقدر کوچه هاش تنگ بود. پر موتور هر چند لحظه یه بار فکر میکردی الانه که موتوریه ببرت هوا!

یه کیف اداری برا سیا، یه کیف پول و یه کیف مجلسی برا خودم خریدم با یه ظرف ژله شبیه گل رز، خریدمون که تموم شد هوا تاریک شده بود زنگ زدم سیا اومد دنبالمون شام رو هم رفتیم خونه مامان اینا، آیسان بر عکس دیشب خیلی دختر خوب و حرف گوش کنی شده بود از بغلم تکون نمیخورد فکر کنم باباش دعواش کرد بود چون یواشکی هی میگفت بابا دهوا (بمیرم براش نمیدوم کی بچه دو سال رو دعوا میکنه که این آقا داداش ما کرده!)

بعد شام باز به علت خستگی من زودی پاشدیم اومدیم خونه و من مثل هر شب نشستم پای بساط (نت) !!