X
تبلیغات
نماشا
رایتل

دیشب پدر شوشو خیلی عجله داشت همش میترسید جا بمونن منم هی اذیتش میکردم نه که دلشوره داشت هی هول مینداختم تو دلش میگفتم هر دفعه ما میخوایم بیام شهرتون دیر میرسیم باید همه ی راهو دنبال اتوبوس بودویم بسکه این پسرتون دل گنده و خونسرده! هی از خاطرات دیر رسیدنمو به ترمینال تعریف میکردمو با سیا هی میخندیم بیچاره آروم و قرار نداشت هی میگفت پاشید بریم ما تو ترمینال میشنیم شمام زود برگردید. انقدر گفت که پاشدیم راه افتادیم نزدیک ۴۵ دقیقه زودتر رسیدیم ترمینال اجازه نداد ما بمونیم گفت شما برید خونتون ما خودمون میریم میگفتم نه باید سوارتو کنیم مطمئن شیم رفتید!! قبول نکرد سیا هم زیاد اهل تعارف نیست گذاشتشونو ما زود برگشتیم. تو ماشین  و تو خونه همش منتظر بودم شوشو یه تشکر خشک و خالی بابت چند روز مهمونداریم ازم بکنه ولی هیچ خبری نبود که نبود با خودم هزارتا فکر و خیال کردم با خودم میگفتم اگه شوشوهای مردم بودن الان یه سینه ریز طلا گردن زنشون مینداختن حالا طلا گرون شده شاید یه گشواره تو گوششون نه خوب یه انگشتر دستشون!! تورو خدا شوشو ما این زبون یه مثقالیشم بخاطره دل چاک چاک ما تکون نمیده یه تشکر کنه!!!  

وقتی رسیدیم خونه جای خالیشونو احساس میکردم یه کم خونه رو جمع کردم نشستم پای بساط خودمون (نت) بعد رفتم یه دوش گرفتم آماده شدم که بخوابم در همین اثنا بود که شوشو ما هم زبون باز کردو شروع کردن به تشکر کردن ما هم اهل شکسته نفسی هی گفتیم نه بابا وظیفمونه کاری نکردم که. بیچاره ها همش خودشون کاراشونو کردن ....  (یکی نیست بهم بگه آخه تو که انقدر متواضعی تشکر به چه دردت میخوره مشنگ) 

امروز باز کلاس شنا داشتیم دیروز صبا گفت منم میام قبل از اینکه برم زنگ زدم اتاقشون نبود که بگم باهام بیاد بریم. رفتم تو استخر دیدم دم آینه ست داره کلاهشو سرش میذاره منو دید ولی راهشو گرفت رفت تو آب منو میگی دهنم باز مونده بود گفتم این که دیروز آشتی کرده بود باز چش شده؟!؟ لباسمو عوض کردم رفتم داخل آب دیدم اصلا انگار نه انگار منو میشناسه هی سعی میکنه بره طرفی که من نباشم... منم دیدم اینطوری رفتار میکنه سمتش نرفتم مشغول کار خودم شدم... 

آخرای این جلسه برای زدن پا دوچرخه مربی بردمون قسمت عمیق میگفت دستونو به دیوار بگیریدو پا بزنید با ترس و لرز چند تا از بچه ها رفتن من همین طوری مونده بودم کپ کرده بودم انقدر جون دوست شده بودم که حد و اندازه نداشت مربی دوستم بود هی میگفت چرا نمیای تو نفر دوم بودی چرا آخر شدی بیا دیگه منو میگی میگفتم خانم ما هنوز جوونیم آرزو داریم (تو دلم تورو خدا تازه مهمونامون رفتن تورو خدا تازه میخوایم دو نفری زندگی کنیم) از من التماس از این خانم مربی اصرار بدو بیا تو آب اشهدمونو خوندیمو . دوازده امام و چهارده معصومه رو اوردیم جلوی چشممونو رفتیم داخل آب. هی بهش میگفتم منو نگاه کن (من باخ) یه موقع از دست نرم اونم نامرد همش حواسش به بقیه بود به من میگفت خوب پا بزن. منو میگی انقدر ترسیده بودم که فراموش کرده بودم اصلا عضوی بنام پا هم در بدن من وجود داره تمام شش دونگ حواسم به دستام بود که خدایی ناکرده از دیواره استخر جدا نشه جوون مرگ شیم و از کنار همسری بودن محروم شیم!! با هر جون کندنی بود خودمو به اونطرف استخر رسوندمو از پله ها اومدم بالا (ای آخیش سالم موندم) رفتیم اون سمت نرسیده بودیم که خانم مربی گفت بدو بیا تو آب تو اصلا پا زدی؟ گفتم آره خانم بخدا یه جاهایش فکر کنم زدم (دروغ گفتم عین سگ) گفت بدو بیا منم رفتم ولی ایندفعه راحتر رفتم یه کم ترسم ریخته بود یه کوچلو هم پا زدم حتما جلسه ی دیگه مدرک نجات غریق بهم میدن با این پا دوچرخه زدنم (ارواح عمه ام).