X
تبلیغات
نماشا
رایتل

ساعتها با وبلاگم ور رفتم یه ذره قشگلش کردم ولی دریغ از یه پیغام، یه تبریک همه میان نگاه میکنن و میرن کاشکی حداقل یه ردد پایی، یه نشونی،یه نظری،یه یادگاری برام بذارن. ولی دریغ و صد افسوس که دوستان قابل نمیدون....!

سیا برای اولین بار صداش دراومد میگه پاشو خونه رو جمع کن با شرط و شروط بلند شدم(اولین شرط درست کردن قالب وبلاگم،دومین رفتن خونه مامان اینا) قبول کرد اون نشست پای کامپیوترو من مشغول جم کردن خونه (تمیز کردن گاز، جم و جور کردن آشغالا، شستن ظرفای میوه و قهوه،جم کردن لباسا، جارو کردن هال و آشپزخونه) مثل جت کارمو کردمو آماده شدم بریم خونه مامان اینا.

خوشحال و خندون تا خونه مامان اینا پیاده روی و صحبت کردیم (پیاده روی تو این هوای سرد خیلی چسبید) 

مامان رو سر کوچه دیدیم داشت میرفت سنگک بخره ما اومدیم تو خونه اونم بعد چند دقیقه با 3تا سنگک داغ اومد خونه یه تیکه برداشتم خوردم خیلی مزه داد مامان رفت سبزی و پنیر اورد همگی خوردیم خیلی حال داد بعد یه ساعت داداشم با بچه اش اومد آخ آیسان یه جیگری شده میخوای درسته قورتش بدی خیلی باهاش بازی کردم و خندیدم البته این دفعه داداش کوچیکمو بیشتر از من تحویل میگرفت بیشتر بغل عموش بود تا عمش، تو بغل عموش نشسته بود کلیپ ملودی آرش رو نگاه میکرد ادای بچه رو درمیوورد میگفت با بای،میزد زیر آواز(بیشتر داد میزد معلوم نبود چی میگه) یه ذره باهم تانگو رقصیدمو عکس ازش انداختم باباش میگه به بچم از این چیزا یاد نده میگم بزار امروزی بشه...

زودی رفتن، رفتن خونه اون یکی مامان بزرگش، حیف شد اون باشه خیلی بیشتر خوش میگذره بچه کوچیک خیلی شیرینه مخصوصا دختر بچه ها که تازه دارن زبونه باز میکنن.

الان اومدم سر کامپیوتر داداش کوچیکم تا وبمو چک کنم فقط یکی از دوستان لطف کرده بود نظر گذاشته بود و خوشالم کرد از بقیه خبری نیست نمیدونم شاید، شاید اینایی که میان اتفاقی یه نگاهی میندازنو خوششون نمیادو میرن، نمی دونم شما میدونید؟