روزگار یک زن

زن همیشه مورد استعمار چه در خانه چه در محل کار. من یه زن تحصیلکردم که ...

روزگار یک زن

زن همیشه مورد استعمار چه در خانه چه در محل کار. من یه زن تحصیلکردم که ...

چگونه زن خود را روانی کنیم؟!!

1. وقتی بعد از یک روز شلوغ براتون غذا درست کرد و با تمام خستگی کنارتون نشست بهش بگید:ممنون عزیزم ، خوب شده ، ولی کاش قبل از درست کردنش به مامانم زنگ میزدی و طرز تهیه این غذا رو ازش میپرسیدی ... 

2. وقتی در جمع فامیل خودتون هستید شکم بزرگ پدرزنتون رو سوژه خنده همه قرار بدهید.

3 از صبح کتونی پا کنید و تا شب هم از پاتون در نیارید تا جورابتون بوی گربه مرده بگیرد و بعد با همان جورابها برید توی رختخواب.

4به صورتش نگاه کنید و باحالتی متاثر بگید:عزیزم چقدر پیر شدی...

5. وقتی تخمه میخورید پوستهای تخمه را هر جای بریزید غیر از بشقاب جلوی دستتون.

6 همیشه آب را با بطری سر بکشید.

7 وقتی زنتون حواسش کاملا به شماست وانمود کنید زنتون رو ندیدید و یواشکی به بچه هایتون بگید:دوست دارید براتون یک مامان خوشگل بیارم!!

8. وقتی با تلفن صحبت میکنید به محض ورود همسرتون با دستپاچگی بگید :باشه ، من بعدا بهت زنگ میزنم ..و سریع گوشی رو قطع کنید.

.9 همیشه از گیرایی چشمهای دختر خاله ترشیده اتون تعریف کنید...

10. خاطرات شیرین دوران مجردی خودتون رو با دوست دخترهای داشته و نداشته خودتون براش تعریف کنید.

11 وقتی با اون تو رستوران هستید با صدای بلند باد گلو بزنید.

.12او را با اسمهای مختلف مثل :سمیرا ،مریم ، پریسا، آتنا، شیوا... صدا کنید و بعد بگید ببخشید عزیزم این روزها حواسم زیاد جمع نیست .. 

در حسرت یه تیکه قزل آلا

سیا جون به قولش عمل کردو رفتیم خونه مامان اینا، مامان خانم که تشریف نداشتن رفته بودن روضه! دو ساعت نشستیم تا خانم رضایت دادنو اومدن این دو ساعت با آیسان مشغول بودیم خیلی جیگر شده وقتی بهم عمه میگه میخوام قورتش بدم خیلی خیلی نی نیمون دوست داشتنی شده ماشاا... برا خودش خانمی شده امروز و فردا باید شوهرش بدیم (عصر حجره، سن ازدواج خانما،سن دوسالگیه !) مامان که اومد شام رو اوردیم خوردیم اولویم خوب شده بود همه خوششون اومد.

 مثلا میخواستیم زود بیام ولی نشستیم تا ساعت 12 بعد قرار بر این شد فردا صبح سیا با داداشم برن پارکینگ عبدل آباد ماشین ببینن ، خدا کن یه ماشین خوب پیدا کن بی ماشینی خیلی سخته( اگه تا چند وقت دیگه ماشین نگیریم رکورد دوی ماراتون رو، من و سیا میزنیم بسکه پیاده روی میکنیم) 

صبح نزدیکای ساعت 10 سیا و داداشم رفتن پارکینگ نزدیکای ساعت یک اومدن، متاسفانه آقا چیزی رو نپسندیدن یا خیلی گرون بوده یا خیلی قراضه! (نتیجه اینکه همچنان پیاده روی و دو ماراتن ادامه داره، خدارو چه دیدی شاید یه روز تونستیم رکورد گینسو بزنیم!)

ناهار خونه مامان اینا موندیم تا بعدازظهر داشتیم با مامان قرار میذاشتیم بعد شام بریم دیدنی خونه عموم اینا که تازه خونه خریدن که آقا سیا ضدحال زدنو گفتن پاشو آماده شو بریم خونمون، منم دست از پا درازتر (با لب و لوچ آویزون) اطاعت امر کردمو با دلی شکست راهی قلعه خودمون شدم نمیدونم آخه خونه خودمون چه خبره ؟ دوتایی! تنهایی! آخه یعنی چی؟

تازه به شوخی رفتم به سیا گفتم مامان نقط ضعفمو فهمید باز برا شب میخواد ماهی بذاره ولی سیا گفت نه بریم خونمون! منم انقده هوس ماهی کردم که نگو و نپرس!

اومدیم خونه میگم یالا برو ماهی بخر من ماهی میخوام میگه دوتا تخم مرغ میزنیم به بدن حالشو میبریم(بی سلیقه!قزل آلا کجا تخم مرغ کجا؟!)

من ماهی میخوام مامانم اینارو که نمیخوام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!




راههایی برای سادیسمی کردن شوهر!

بانوان بخوانند !!!فقط !!


*دائما به شوهرتان بگویید :
ولی خودمونیم ها ، تو بیریخت ترین خواستگارم بودی !


* غذای شور و سوخته جلوی شوهرتان بگذارید
و قبل از اینکه به غذا لب بزند بگویید :
اینقدر بدم میاد از مردایی که از غذای زنشون ایراد می گیرن !


* هروقت شوهرتان برای شما دسته گل خرید ، بگویید :
اِ ، باغچه همسایه چه گلهای قشنگی داره ! چرا کندیشون ؟!


*هر وقت شوهرتان برای شما حرفای عشقولانه زد ،
به طرز فجیعی از ته حلق بگویید :
هوووووووووووووووووق !


* هر وقت مادر شوهرتان منزل شما دعوت بود ،
به او محل نگذارید و بروید توی اتاقتان روزنامه بخوانید !


*هر وقت دیدید شوهرتان مشغول تماشای مسابقه فوتبال می باشد ،
به بهانه تماشای عمو پورنگ ، سریع کانال را عوض نمایید !


*دائماً در حضور شوهرتان ،
از عرضه و توانایی های مردان دیگر تعریف کنید !


*برای تولد شوهرتان ، مسواک وخمیر دندان کادو بگیرید و بگویید
که عزیزم امیدوارم صد سال زنده باشی
و دیگه هیچوقت دهنت بوی گند نده !


*اگه شوهرتان با کلی قرض و قوله و وام گرفتن ،
برای کادوی تولدتان یک عدد پژو 206 آلبالویی خرید ،
با دلخوری بگویید :
اگه با خواستگار قبلیم ازدواج می کردم
حتما برام یه ماکسیما می خرید !


*هر وقت دیدید که شوهرتان با خیال راحت خوابیده است ،
برای ضد حال زدن به او بگویید :
عزیزم میدونی اگه الان مهریم رو مطالبه کنم
باید بری گوشه زندان بخوابی ؟!


*هر 5 دقیقه یکبار به محل کار شوهرتان زنگ بزنید و بگویید :
عزیزم فقط می خواستم مطمئن بشم که تلفنت
مشغول نیست و حواست جمع کارته !


*هر سال در سالگرد ازدواجتان به همسرتان بگویید :
عزیزم ، انگار همین چند سال پیش بود که
در یک لحظه خر شدم و بله رو گفتم !


*از همسرتان معنای عشق را بپرسید
و بعد از اینکه 2 ساعت عشق را تفسیر کرد
و برایتان داستان های عشقی تعریف کرد ، به او بگویید :
ابله ! عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه ، دروغه خُله ، دروغه !


*هر وقت ، شوهرتان رازی را برایتان گفت
و از شما خواست که پیش خودتان بماند و به کسی نگویید ،
سعی کنید ، کسی از دوستان ، فامیل و همسایه ها نماند
که این راز به گوشش نرسد !


*و هر وقت به دلیل عمل به توصیه های بالا ،
شوهرتان تصمیم به طلاق دادن شما گرفت ،
با توجه به قحطی شوهر در جامعه ،
با چشمانی پر از اشک به او بگویید :
منو ببخش عزیزم.
و بعد از اینکه کاملا خر شد ،
عمل به توصیه های بالا را از نو تکرار نمایید !!! 

یک روز تعطیل

خوابای بدیدی دیدم همه اش نشعت گرفته از کارای روزانم بود خیلی درهم برهم بود حدود ساعت 10 بیدار شدم (آخجون امروز تعطیلم....) دوست داشتم تا بعدازظهر که سیا میاد بگیرم بخوابم ولی خوابای آشفته نذاشت که نذاشت....

یه سری به نت نزدمو بعد رفتم سراغ کارای منزززززززززل! آخ آخ آخ وحشت داشتم برم تو آشپزخونه، دیشب که شام گذاشتم چه کارا که تو آشپزخونه نکرده بودم کله آشپزخونه رو به گند کشیدم الان جرات ندارم پامو توش بذارم.

یه بسم ا... گفتمو خودمو انداختم تو آشپزخونه(انگار میدونه مینه!)، 1 ساعت فقط ظرف میشوستم انقده این ظرفا چرب و چلی بود هر چی میشتم تمیز نمیشدن (دیشب هر چی روغن داشتیم ریخته بودم تو غذا، بیچاره سیا از بس غذا چرب بود نتونست بخوره) بعد رفتم سراغ گاز و ماکروفر مگه تمیز میشدن (بی خیال شدم یه جوری سمبلش کردم رفت) کابینتهارو هم الکی یه دستمال کشیدم (خیلی خونه کثیف دست و دلم به کار نمیره کاشکی یه کمکی داشتم!) یه جارو هم زدمو اومدم سراغ هال، یه ذره مرتبش کردمو نشستم پای نت!

باید یه فکری به حاله ناهار و شام بکنم شروع کردم به گذاشتن وسایل اولویه ولی برا ناهار آماده نشد غذا نذری خوردیم آمادش کردم برا شام، چند روز پیش مامانم هوس اولویه کرده بود همش تو فکر اونم خیلی خودمو جمع وجور کردم تا به سیا بگم یه سر بریم خونه مامان اینا براشون اولویه ببریم سیا با سر گفت میل خودته منم وقتی مامان زنگ زد بهش گفتم شام نذار ما داریم میام اونجا برات اولویه میاریم حالا منتظرم آقا رفتن دوش بگیرن خدا کنه پشیمون نشه بیاد بریم قول دادم زود برگردیم انتظار چقدر سخته!


هیچ وقت سر به سر یک زن نذار

روزی روزگاری یک زن آمریکایی قصد میکنه یک سفر دو هفته ای به ایتالیا داشته باشه…

شوهرش اون رو به فرودگاه می رسونه و واسش آرزوی می کنه که سفر خوبی داشته باشه…

زن جواب میده ممنون عزیزم ، حالا سوغاتی چی دوست داری واست بیارم؟

مرد می خنده و میگه : “یه دختر ایتالیایی”

زن هیچی نمیگه و سوار هواپیما میشه و میره …

دو هفته بعد وقتی که زن از مسافرت برمی گرده ،

مرد توی فرودگاه میره استقبالش و بهش میگه : خب عزیزم مسافرت خوش گذشت؟

زن : ممنون ، عالی بود!

مرد می پرسه : خب سوغاتی من چی شد؟

زن : کدوم سوغاتی؟

مرد : همونی که ازت خواسته بودم… دختر ایتالیایی!!

زن جواب میده: آهان! اون رو میگی؟ راستش من هر کاری که از دستم بر می آمد انجام دادم!

حالا باید ۹ ماه صبر کنم تا ببینم پسر میشه یا دختر؟

حریم شخصی

عجب آدمهایی پیدا میشن امروز اداره خیلی سوت و کوره حوصله کار کردن نداشتم برا خودم داشتم تو دنیای وب گشت میزدم و در مورد دوران نامزدیم می نوشتم... این خانم فوضوله (صبا جون) پیداش شد (مثل جن یه دفعه ظاهر میشه) سریع صفحه رو مینمایز کردم و اینترنت رو قطع کردم.

میگه با یوزر کی وارد شدی میگم با یوزر رئیس شما، من که به غیر از اون یوزری ندارم!(کارشناسا تو این سازمان یوزر-پست ورد برای اتصال به اینترنت ندارن،فقط رواسای ادارت به صورت محدود،2 ساعت در روز دارن! ما کارشناسا باید بصورت دودره ای از اینترنت استفاده کنیم!)

کلشو کرد داخل کامپیوتر،موس از دست من میکشه که میخوام ببینم تو اینترنت چیکار میکنی؟ تو مشکوک میزنی! سریع دکمه کیس رو زدم کامپیوتر خاموش شد آخه شاید خصوصی باشه شاید نخوام کسی بفهمه چیکار میکنم، به خدا سرم پر درد شد، آخه دختره  فضول به تو چه من چیکار میکنم!

همیشه همینه! اخلاقشه! میاید میشینه پیشم هزار دفعه کشوی میزمو باز میکنه ببینه چه خبره، چی توش پیدا میکنه ! با موبایلم ور میره میره تو عکسا،تو مسجها و ... کافی یه چیز پیدا کنه دست میگیره شروع میکنه به مسخره کردنو خندیدن (خندیدنش رو نرو منه! با اون حرکتای لب و لوچش) آخه خوبه آدم یه ذره به حریم شخصی دیگران احترام بذاره، بهش میگم حرف تو دهنت که نمیمونه جرات نمیکنم بهت چیزی بگم که، بابا داشتم وبلاگ میخوندم کاری نمیکردم، باور نمیکنه، میگه میرم به رئیسمون میگم یوزرشو عوض کنه خانم فلانی داره سوء استفاده میکنه ! گفتم برو بگو بچه میترسونی! بهش برخورد گذاشت رفت. خدا کنه قهر کنه دیگه نیاد.

بعد چند دقیقه صبا زنگ زد بهم، فکر کردم قهر کرده از دستش خلاص شدم ولی نه به این راحتیا از رو نمیره ، دو دفعه خانم به بهونه پیدا کردن ماشین بهم زنگ زده میگم نه پولمون کمه ماشین مدل بالا نمیخوایم یه پراید غراضه هم برا ما کافیه!( چند روز پیش بهش گفتم میخوایم یه ماشین بگیریم بدون ماشین نمیشه، همه ی ادارمونو پر کرده خانم فلانی میخواد ماشین بگیره شما براش سراغ ندارید میگم صبا شوهرم خودش پیدا میکنه نیازی نیست من بگردم) آخرسر باز گیر داده تو داشتی تو اینترنت چیکار میکردی، میگم داشتم وبلاگ میخوندم میگه نه یه کار دیگه میکردی ! میگم داشتم عکس زنارو دید میزدم! نمیدونم از دستش چیکار کنم چه گیری داده ول کن نیست یه روز ما نمیتونیم تو این خراب شده (محل کارم) آرامش داشته باشیم هر روز یه مسئله ای باید پیش بیاد . نمیدونم تو این هاگیر واگیر صبارو کجای دلم بذارم!

خیلی فضوله خیلی!میخواد از کار هم سر در بیاره! همش مشغول غیبت کردنه آخه دلم براش میسوزه خیلی هم حسوده وقتی میفهمه کسی چیزی بدست اورده این میخواد از غصه دق کنه انقدر خودشو میخوره که اندازه نداره! من بخاطره سلامتی خودش سعی میکنم خیلی چیزارو ازش مخفی کنم بخدا بخاطره خودشه...

ماجرای عشق من و سیا (1)

امروز تو اداره هیچ خبری نیست انگار همه رفتن ولایتشون بعد ادعا میکنن بچه تهرونی هستند! 

 خیلی سوت و کوره هم اداره هم خیابونا هم نت! 

حوصله کار کردن ندارم از این آرامش باید استفاده کنم. 

 میخوام شروع کنم به نوشتن خاطرات دوران نامزدی: 

باید برگردم به سالهای ۸۳-۸۴؟ترمای آخره دوره کارشناسیم بود از رشتم زیاد خوشم نمیومد دوست داشتم پزشکی بخونم ولی چون بچه زیاد درسخونی نبودم انقدر هم آزادی عمل نداشتم فکر میکردم اگه دانشگاه قبول نشم باید خونه نشین بشم خانواده هم اجازه کلاس کنکور رفتن بهم نمیداد. برا همین 100 تا رشته رو انتخاب کردم سال 79 بود دانشگاه قبول شدم خونه خیلی اذیتم میکردن میگفتن اینم رشته است تو انتخاب کردی خلاصه 3 سال این رشته رو خوندم ولی سال آخر تصمیم گرفتم رشته امو عوض کنم.

با هر مشقتی بود سال 84 دوره کارشناسی ارشد قبول شدم ولی نه اون گرایشی رو که دوست داشتم بلکه گرایش دیگه! اونم از بد شانسی خودم بود مگر نه استحقاقشو داشتم گرایش مورد علاقه ام قبول شم. بعدها سیا هم میگفت با این رتبه ای که اوردم میتونستم تو شهر خودم قبول شم نمیدونم چرا اومدم این دانشگاه (آخه رتبه ی هر دومون خیلی خوب شده بود میتونستیم دانشگاه بهتر از این هم قبول شیم .ولی نمیدونم قسمت بود چی بود که همه چیز دست به دست هم داده بودن تا ما با هم بشیم همکلاسی!)

بالاخره تو یکی از بهترین دانشگاه های تهران قبول شدم 7 نفر بودیم 2تا خانم و 5تا آقا! خانم همکلاسیمون شاغل بودو سرش خیلی شلوغ بود زیاد سر کلاس نمیومد من بودمو 5 تا آقا! تازه خیلی هم غریبی میکردم نه که رشته لیسانسم هم فرق میکرد! از پسرای کلاس خیلی کمک میگرفتم با 2تاشون خیلی خوب بودم (یکی شون سیا بود!) تقریبا بیشتر اشکالامو با اونا رفع میکردم. ترمای اول و دوم فقط به فکر درس بودم زیاد به چیزای دیگه فکر نمیکردم ولی آخرای ترم دوم کم کم با آقا سیا رابطمون یه جوره دیگه شد بیشتر پیش هم بودیم بیشتر تو ساعاتی که خونه بودیم  (البته ایشون خوابگاه بودن) بهم زنگ میزدیم و ... روز به روز رابطمون قوی تر میشد البته از طرف من! از طرف اون نمیدونم خودش میگه تصمیم به ازدواج نداشته فقط چون تو این شهر غریب بود با من دوس شده (منم بچه زرنگ! خفتش کردم مجبورش کردم باهام ازدواج کنه) با هم بیرون میرفتیم کارای پایان نامه هامونو با هم انجام میدادیم خیلی بهش وابسته شده بودم خیلی هم دوسش داشتم فکر میکردم زندگی بدون اون برام معنا نداره...

نزدیکای دفامون اومد خونمون خواستگاریم ولی خانواده من قبول نکردن دلیلشون هم این بود ما دخترمونو نمیدیم شهرستان! شما اگه دختر مارو میخواین باید بیان تهران زندگی کنید ولی این آقا سیا زیر بار نمیرفت میگفت من از تهران خوشم نمیاد من درسم تموم شه میخوام برم شهرمون میخواین دختر بدید میخواین ندید. آخ منم حرص میخوردم بد عاشق شده بودم سیارو میخواستم. نه خانوادم کوتاه میومد نه سیا! خیلی بد دورانی بود درسمون تموم شده بود سیا رفته بود شهرشون( دلم براش پر میکشید) از هم دور بودیم،تکلیفمون معلوم نبود، ولی باز با هم رابط داشتیم چت میکردیم زنگ می زدیم اس ام اس میدادیم حتی چند بار اومد تهران من قایمکی میرفتم باهاش بیرون......

چند بار هم اومدن خواستگاریم ولی نه خانوادم نه سیا کوتاه نمیومدن همچنان بر سر موضع خودشون سفت و محکم پایداری میکردن بدون توجه به دله من! هر کاری میکردم نمیتونستم هیچکدومو راضی کنم کوتاه بیان. بعضی وقتا پشیمون میشدم اجازه میدادم خواستگارا بیان ولی وقتی میرفتم تو اتاق باهاشون صحبت کنم ناخداآگاه موض میگرفتم عصبانی میشدم (نه که دلم پیش کس دیگه ای بود) بیچاره طرف دمش میذاشت تو کولشو در میرفت!

یه بار که سیا اومده بود تهران.تصمیم گرفتم از خونه فرار کنم با سیا برم شهرشون ولی سیا منصرفم کرد گفت برو خونه خودم درستش میکنم...

درسش میکنم درسش میکنم رفت تا 24مهر ماه 88 (آدم عاشق میشه زمان براش خیلی کشدار میشه) بالاخره خانواده من کوتاه اومدن راضی شدن باهم عقد کنیم منم بعد عروسی برم شهر آقا سیا اونجا زندگی کنیم! چه عقدی کردیم 5شنبه اومد رفتیم آزمایشگاه جمعه رفتیم سر سفره عقد یک ساعت بعدش آقا سیا اینا رفتن شهرشون! منو گذاشت رفت همین طوری مات و مبهوت مونده بودم این همه سال جون کندمو همه رو اذیت کردم که آره من این آقارو میخوام حالا یه خطبه ای خونده شدو تموم!

 سیا بعد یه هفته اومد دوران خوش نامزدی شروع شد البته سرکار منم دو روز قبل از عقدمون درست شده بود بیشتر سرکار بودم کمتر دوریشو احساس میکردم بعضی 5شنبه جمعه ها  میومد سیا سر میزد. 

 برا هفته اول عیدمن رفتم پیش سیا یادم نمیره تو ماشین بودیم سیا گفت میخوای یه سال تهران زندگی کنیم بعد بیام شهر ما! منو مامانم زبونمون بند اومده بود از خوشحالی! ما هم از خدا خواسته قبول کردیم. برا هفته دوم عید با سیا اومدیم تهران چون من باید سرکار میرفتم .همون موقع رفتیم دنبال تالار تا زودتر عروسی کنیم بهترین تاریخی که پیدا کردیم 31 اردیبهشت 89 بود به خوبی و خوشی عروسی کردیم و با یه هفته تاخیر رفتیم زیر یه سقفو زندگی مشترکمونو باهم شروع کردیم.

ادامه دارد...

نامه یک زن ایرانی به مرد هموطنش

پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:” قیمتت چنده خوشگله؟”

سواره از کنارت گذشتم، گفتی:” برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!”
در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود

در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود

زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی
در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی
در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی:”زهرمار!”

در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود
در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم

نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی
من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی

مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!
تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است

من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیدهام
عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی

عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد
من باید لباس هایت را بشویم و اتو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ

من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر، آقای پدر و …
وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است

وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است

اگرمردی هست به من نشان بده

السلام علیک یا اباعبدا... حسین (ع)

چه کوتاه است فاصله میان

بالا رفتن دست علی (ع) و بالا رفتن سر حسین (ع) ....

فاصله ای از ظهر غدیر تا ظهر عاشورا ...