زن فرانسوی گفت:
به شوهرم گفتم که من دیگه خسته شدم بنابراین نه نظافت منزل، نه آشپزی، نه اتو و نه … خلاصه از اینجور کارا دیگه بریدم. خودت یه فکری بکن من که دیگه نیستم یعنی بریدم!
روز بعد خبری نشد ، روز بعدش هم همینطور .
روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست کرده بود و اورد تو رختحواب من هم هنوز خواب بودم ، وقتی بیدار شدم رفته بود .
زن انگلیسی گفت:
من هم مثل فرانسوی همونا را گفتم و رفتم کنار.
روز اول و دوم خبری نشد ولی روز سوم دیدم شوهرم
لیست خرید و کاملا تهیه کرده بود ، خونه رو تمیز کرد و گفت کاری نداری عزیزم منو بوسید و رفت.
زن ایرانی گفت :
من هم عین شما همونا رو به شوهرم گفتم
اما روز اول چیزی ندیدم
روز دوم هم چیزی ندیدم
روز سوم هم چیزی ندیدم
شکر خدا روز چهارم یه کمی تونستم با چشم چپم ببینم!!!!

بعد از چند ساعت سیا جون با لبی خندان و دلی شاد تشریف فرما شدن بعععععله پسندیدن! بالاخره پسندیدن! یه عروس نوک مدادی بنام خودروی ملی پراید، مدل 87 ، 57 هزارتا کارکرد با گلگیر زده با قیمت شش میلیون و سیصد و پنجاه هزار تومان (بمیره 50 تومن فقط تخفیف داده، خرید شوهر ما دیگه)! اینا تعریفایی بود از این غزال تیز پای به طور اجمالی آقای شوهر فرمودند. امشب قولنامه کردن فردا قراره بنام بزنن.
اولش زیاد خوشم نیومد با این تعریفاش به نظرم کارکردش خیلی بالاست به این قیمت نمی ارزه ولی به رو خودم نیوردم گفتم خوبه از هیچی بهتره الان نزدیک نه ماه ماشین نداریم اسیریم (همین هم خدارو شکر، خدایا خداوندا به همه حاجتمندان اعطاء بفرما، آمین یارب العالمین)
شام رو اوردم خوردیم و سفره و وسایل و جمع کردمو از زیر شستن ظرفا در رفتم رفتم تو اتاق که یه کم استراحت کنم بیچاره مامان شوشو مجبور شد ظرفارو بشوره چایی درست کنه بیاره بخورنو جمع کنه (منم خوابم برد) وقتی بیدار شدم مامان شوشو شرمنده فرمودن و این کارارو کردن باز اومدم نشستم پای نتو سیا تلوزیونو مامان و بابا شوشو خواب.
واقعا خوشحالم انگار پرادو خریدیم (چه ندید بدیدم من!) خدایا این شادیهارو از ما نگیر!

امروز صبح آثار و نشانه های کلاس آموزشی مدیریت بحران دیروز روی میز کارم هویدا بود سیستمم مثل جیگر زلیخا پرت شده بود روی میز کارم (آخه کامپیوتر منو برداشته بودن برای ارائه پاورپوینت) آهی نه چندان جانسوز کشیدمو مشغول وصل سیستم شدم کلی هم عجله داشتم باید اول وقت گزارش برنامه هامو میفرستادم برای مرکز، زدم یکی از اتصالاتو قطع کردم، زنگ زدم به مسئول آی تی که بیا اینو درست کن بعد چند دقیقه اومد وصل کردو رفت نشستم که شروع کنم به کار کردن، دیدم موس قطع شده! ای خدا هر کاری میکنم وصل نمیشه زنگ زدم مسئول آی تی گفت میام ولی هر چی منتظر بودم انگار نه انگار خبری از جناب آی تی نبود که نبود(زمان هم برام خیلی کشدار شده بود) بالاخره یه عدد موس از کامپیوتر یکی از بچه ها دودر فرمودمو مشغول شدم،ای وای من یه سری از عکسام نیاز به فتوشاب داشت قرار بود دیشب سیاجون برام انجام بده با رفتن خونه مامان اینا به کل فرمواش کرده بودیم (منم فتوشاپم تعطیل!) حالا باید دست به دامن یکی دیگه از همکارا بشم ایشون لطف کردن بعد 2-3 ساعت کاررو تحویلم دادن خلاصه با کلی داستان گزارشی رو که قرار بود 8 صبح بفرستم ساعت 12 ظهر فرستادم مرکز؛ و اینطور شد که مقدمات بهانه گیری رو برا بچه های مرکز با کمک ابر و باد و مه و خورشید فراهم نمودیم (دستمون درد نکن).
امروز باز کلاس مدیریت بحران برامون گذاشتن (خدایی چه سازمانی داریم هر روز هر روز آپ دیتمون میکنن) کلی کمکهای اولیه یاد گرفتیم.
نزدیک ساعت 5 رسیدم خونه سیا هم با مامان و باباش خونه بودن بعد کمی استراحت، پاشدم شام گذاشتم سیا هم برای دیدن ماشین رفت بیرون الان من با مامان و بابا شوشو تنها هستم، نشستم پای نت!!!!!
خصوصیات جنس مذکر :
این مرد ، مرد ایده آل خانمهاست زیرا :
- پرتلاش و نان آور است :فقط کافیست از او بخواهید کار کند ، شما مشاهده خواهید کرد که 24 ساعت برای او کم است و ایشان نمونه کاملی از یک کارگر مضاعف می باشند .
- شما میتوانید فرزندی به شکل لئوناردو دی کاپریو از او بخواهید ، او برایتان جعل میکند .
- دست و دلباز است و حاضر است تمام درآمد خود را وقف شما کند و تنها چیزی که از شما میخواهد چند تیکه چوب است برای استفاده در موارد زیر : قاشق و چنگال ، بالش ، تشک !! پتو !!! نیمکت ، گرم کن ، بادبزن و ...
- ایشون کاملا" روشن فکر است و اصلا" محدود نیست و شما میتوانید هر کار خواستید انجام دهید . او ایرادات شما را نمیبیند یا اگر هم ببیند ریز میبیند .
- بدبین نیست ، خوش بین هم نیست . گیر نمیدهد ، رگ غیرتش ورم نمیکند ، سرخ نمیشود سفید نمیشود و همیشه همان زرد فابریک است ، جورابش را پرت نمیکند ، تو آشپزخانه دراز نمیکشد ، خربزه را با عسل نمیخورد ، تخمه را با پوست میخورد تا خانه کثیف نشود ، از سر شیشه یا پارچ با دهان آب نمیخورد ، زیر پوش خود را داخل مایکرویو نمیگذارد ، با کفش روی فرش راه نمیرود ، خرید می آید ، کوتاه می آید ، کوتاه میرود و ...
- هر چقدر بد و بیراه به فک و فامیلش نثار بفرمایید چیزی جز لبخند بر چهره ایشان نتوانی یافت .
- از شر موجودات موذی چون موش و سوسک و انواع حشرات در امانید زیرا ایشان شکارچی ماهری هستند .
- فیلمها و سریالهای آبکی چینی همچون جومونگ ، یانگوم و غیره را به زبان اصلی با ترجمه همسر نگاه کنید .
- هشدار:
با احتیاط حمل شود ، محموله شکستنی است .
خطر برخورد با جکی جان . توضیح اینکه مرد یا بهتر بگم همسر چینی شما مجهز به تمام فنون رزمی میباشد لذا سعی کنید هر کاری که میکنید برخورد فیزیکی با ایشان نداشته باشید .
***************************************************
و اما جنس مونث
این زن ، همسر ایده آل مردان است زیرا :
- شما همیشه در مکانی تمیز زندگی میکنید و اگر صبح پاشدید و دیدید در ماشین لباسشویی هستید فقط لبخند بزنید چون با فردی پاکیزه وصلت کرده اید .
- خرج شما بسیار کم است . چینیها از زیور آلات و وسایل خونه از قبیل مبل و فرش و تخت و ... دوری میکنند .
- شما میتوانید فرزندی 2ساله به دنیا بیاورید . برای او نشدنی وجود ندارد .
- در ضرب المثلهای چینی آمده است که شوهر شوهره شوهر ، چوب زیرسره شوهر ، این یعنی اینکه همچون نوع مذکر فقط کافیست شما چند تکه چوب جهت برآوردن اکثر احتیاجات و نیازهای همسرتان به او هدیه بدهید .
- شما نیازی برای خرید کالسکه ، گهواره و ...برای فرزند خود ندارید و به جای آن میتوانید پارچه ای محکم خریداری نموده و به دور همسر خود بپیچید . با اینکار حتی دیگر نیازی به قنداق کردن کودک هم نیست یا الزامی برای تهیه پوشک ندارید زیرا تمام این موارد با محکم بسته شدن بچه به پشت همسر چینی حل میشود .
- او بیش از اینکه حرف بزند کار میکند ، غیبت نمیکند ، زیادی با تلفن حرف نمیزند ، غر نمیزند ، تیکه نمی اندازد ، چشمی برای چشم هم چشمی ندارد ، خرجش کم است ، بدیهای شما را نمیبیند ، شک نمیکند ، فال گوش نمی ایستد ، به کارهای خصوصی شما دخالت نمیکند ، پول تو جیبی از شما نمیخواهد ، پایبند زندگی است و ولتان نمیکند ( عامیانه سیریش شماست ) ، دائما" مقابل شما تعظیم میکند .
- ماشین شخصی نمیخواهد ، دوچرخه 24 مشکی میتواند بهترین هدیه برای او باشد .
هشدار :
قبل از خوردن غذایتان از محتویات آن آگاهی حاصل نمایید .
بهترین غذایی که ایشان برای شما طبخ میکند قورباغه پلو و پاچین موش با ته دیگ سوسک به علاوه سس موریانه و سالاد مخلوط عنکبوت و مورچه خواهد بود .
به جای قرمه سبزی به شما گربه شبزی میدهد که با گوشت گربه های شب رو و سیاه درست میشود .
کماکان شوخی فیزیکی نکنید ، دستتونو روش بلند نکنید و حرکتی غیرمعمول انجام ندهید زیرا در ذات این شخص دفاع شخصی نهفته است و با کوچیکترین تهدید گلسر خود را که آغشته به زهر مار است به سمت شما پرتاب میکند .
امروزم برامون کلاس مدیریت بحران گذاشته بودن تو کلاس کلی خندیدیم بسکه این همکارا مسخره بازی دراوردن، صدای استادرو دراورد بودن بسکه شیطونی میکردن (یاد دوران مدرسه و پشت نیمکت نشستنا افتاده بودن!) حرفای استاد خیلی مفید و به درد بخور بود کلی اطلاعات آتش نشانی کسب فرمودیم ولی این کسب علم آتش نشانی تا شب طول کشید، وقتی از اداره اومدم بیرون دیدم هوا تاریک شده یه کم میترسیدم هیچ خلق الهی هم پیدا نمیشد یه تعارفی به ما بکنه و مارو هم بروسونه ، خدارو شکر زودی ماشین گیرم اومد.
هم من و هم سیا دیر اومدیم خونه نزدیکای ساعت 6! من که روم نمیشد برم خونه با کلی خجالت بلاخره رفتم بعد از سلام یه راست رفتم تو آشپزخونه دیدم بابای شوشو زحمت کشیده برامون انار خریده (من و مامان شوشو هم عاشق انار، کلی ذوق مرگ شدم) مامان شوشو که برا خودش کنار بخاری نشسته بودو داشت انار میل می فرمودند، منم بلافاصله کلی میوه و انار رو تو ظرف میوه چیدمو اوردم که همگی با هم بخوریم خیلی چسبید، با خیال راحت نشسته بودم دلمم برا شام شور نمیزد چون دعوت داداشم بودیم آخه امشب تولده عزیز دل عمه آیسان جونه (الهی عمه دورت بگرده جگیر طلا)
به سیا گفتم آره دعوتیم گفت خودت برو من مهمون دارم نمیتونم بیام، میگم مامانت اینام دعوتند میگه نه ما نمیام! منو میگی کلی داغ کردم شروع کردم به غرغر کردن که یعنی چی هر دفعه میخوایم بریم اونور همین مسئله ست مگه ما بجزء اونا کی رو داریم ... خلاصه موافقت کرد.
سریع ظرفای میوه و ظرفای ناهارشونو شستمو یه کم هم اومدم توی نتو بعد آماده شدیم راهی خونه مامان اینا.
خونه مامان اینا خیلی خوش گذشت دخترمون روز به روز شیرین تر میشه خوشم ازش میاد که خیلی حرف گوش کنه هر چی بهش میگی سریع گوش میکنه سریع با مامان و بابا سیا اوخ شد بهشون میگفت مامان سیا و بابا سیا،ازم جدا نمیشد (وقتی با آ یسانم واقعا بهم خوش میگذره، مثل بچه میشم با خودم میگفتم الان بابا و مامان سیا در موردم چی فکر میکنن؟!)
آیسان جون امسال 2 سالش تموم میشه و پا میذاره تو 3 سال (قربونش برم مثل یه بچه 5 ساله رفتار میکنه _ به عمه اش رفته_)کلی عکس انداختیم و کلی هم کیک خوردیم...











امروز صبح با صدای سرو صدا مامان شوشو که داشت برا خودش صبحونه آماده میکرد بیدار شدم اما رمق نداشتم پاشم براش حاضر کنم، فکر کنم بیچاره خیلی دور خودش گیج میزد و وسایلو پیدا نمیکرد، تق تق صدای کوبیدن در یخچال و کابینتا میومد ولی من اصلا رمق یاری حتی با زبونمو هم بهش نداشتم بعد از اینکه صداهاش خوابید و صبحانشو خورد، با فرستادن لعنت به شیطون، به زور پاشدمو آماده شدم رفتم سرکار!
سرکار همه ی حواسم پیش اونا بود الان دارن تنایی تو خونه چیکار میکنن، اونا که عادت به زندگی تو قوطی کبریت رو ندارن (آپارتمان) اونا اهل دشت و دمنن...
چند دفعه زنگ زدم تلفن خونه رو جواب ندادن، زنگ زدم به سیا سفارشای لازمو کردم که بهشون بگه از خودشون پذیرایی کنن...
چقدر بده بیای بی کار اداره بشینی و تو خونت مهمون باشه! تمام فکرم پیش اوناست راستش یه ذره هم نگران خونه و زندگیمم آخه به سختی تمیزش کردم میترسم مامان شوشو به گند بکشش (زیاد به تمیزی اهمیت نمیده، تازه با سیستم خونه ما هم ناآشناست) خودمو برای دیدن هر صحنه ای - که میرسم خونه - آماده کردم!
یه ساعت زودتر مرخصی گرفتم برم آرایشگاه به مامانم هم زنگ زدم بیاد تنا نباشم، کارم یه مقدار بیشتر طول کشید زنگ زدم به سیا گفتم دیرتر میام اونم گفت منم دیر میرم خونه، بیچاره ها فکر کنم تا حالا پوسیدن! تا ساعت 6 کارم طول کشید رفتم چند تا مغازه کباب لقمه بخرم برا شام نداشتن یه مقدار قارچ خریدمو اومدم خونه (تو دلم میگفتم حتما تا حالا مامان شوشو شام رو گذاشته) دیدم سیا هم رسیده دور هم نشستن دارن چایی میخورن سلام کردمو رفتم تو آشپزخونه سر گاز خبری نبود (دماغم سوخت باید خودم شام بذارم) سریع گوشت چرخ کرده رو از فیریزر گذاشتم بیرون میخواستم برنج بردارم خیس کنم گفتن ما تازه ناهار خوردیم شام نمیخوریم ما 3 تا سیریم (حالا خودم دارم از گرسنگی هلاک میشم) گفتم بدون شام نمیشه که شمام مهمونید (با خودم گفتم شاید دارن تعارف میکنن) سیا گفت خوب غذا برا فردام بذار (آخه ما باید با خودمون ناهار ببریم سرکار) یه ذره بهم برخورد اینطوری گفت آخه نمیبینه منم خستم بهش میگم میخواستم بهت بگم از بیرون کباب لقمه بگیری انگار نه انگار به رو خودش نمیاره بازم دم پدر شوشو گرم باز تعارف کرد هر چی میخوای بگو خودم برات میگیرم گفتم نه دیگه خودم میذارم (یه شوهر لارج و پولدار هم نداریم برامون غذا از بیرون بگیره!)
وسایل شامو آماده کردم رفتم یه دوش گرفتم و اومدم مشغول پخت و پز شدم کلی سر پا وایسادم کمرم داره نصف میشه (سیب زمینی،قارچ، فلفل دلمه، گوجه و کباب رو سرخ کردم برنج رو گذاشتم).
آشپزخونه شبیه میدون جنگ شده دیگه حوصله جمع کردنشو ندارم (یه شوهر لارج و پولدار هم نداریم برامون کارگر بگیره )
حالام منتظرم برنج دم بکشه سرویس شام رو بدم، زنگ تفریح قبل از سرویس دادن اومدم دارم مینویسم!
در کودکی:
پسرها هر وقت شیطنت میکردند یک سیلی محکم صورتشان را نوازش میکرد
دخترها هر وقت شیطنت میکردند یک ضربه فانتزی به مات….. میخورد.
خودتان قضاوت کنید : کدام ضربه درد بیشتری دارد؟
روزهای جمعه که مدرسه ها تعطیل بود :
پسرها برای خرید نان مجبور به بیگاری در صف نان بودند
دخترها کنار عروسک هایشان لالا میکردند
هنگامی که کارنامه ها را به دست والدین محترم میدادند :
پسرها شدیداً بخاطر نمرات پایین سرکوفت می خوردند و البته گاهی هم ممنوع شدن از مشاهده کارتون!
دخترها هیچی نمی شدند. چون قرار بود در آینده ازدواج کنند و نان آور خانه هم نخواهند بود!
…
هنگامی که پدر خانواده شب به منزل می آمد:
پسرها فرار میکردند و یه گوشه ای می خزیدند تا چغولی های مادر، کار دستشان ندهد
دخترها به بغل پدر می پریدند و چپ و راست قربون صدقه می شنویدندو لوس می کردن خودشون
روز اول مهر ماه که مدرسه ها باز میشد :
پسرهای عزیز کله هایشان را با نمره ۴ می زدند و مزین به لغت نامانوس کچل میشدند
دخترها فقط به پسرها میگفتند: چطوری کچل؟
در ۱۸ سالگی :
پسرها تمام اضطراب و دلهره شان این است که دانشگاه قبول شوند و سربازی نروند و ۲ سال از زندگیشان هدر نرود
دخترها ورودشان به پادگان طبق قانون ممنوع است. چرا خدا اونا نباید سربازی برن؟ چرا پادگان چهل دختر مال مردهاست؟ چرا ؟
در دانشگاه:
پسرها همان روز اول عاشق میشوند و گند میزنند به امتحان ترم اولشان و مشروط می شوند
دخترها فقط در بوفه می نشینند و به پسرهایی که زیر چشمی به آنها نگاه می کنند افاده می فروشند.
واقعا که. مملکته داریم!
در هنگام نمره گرفتن:
پسرها خودشان را خار می کنند تا ۹٫۵ آنها ۱۰ شود و باز هم استاد قبول نکرده و در آخر می افتند!
دخترها فقط پیش استاد می روند و یک لبخند می زنند و نمره ۴٫۵ آنها به ۱۷ تبدیل می شود.
در کافی شاپ :
پسرها حساب می کنند.
دخترها می گویند : مرسی!
در مخ زدن:
پسرها باید دلقک بازی در بیاورند تا طرف تازه بفهمد که وجود دارند، دو ساعت منت بکشند تا طرف تلفن را بگیرد، هفته ها برنامه ریزی کنند تا طرف قرار بگذارد، ساعت ها باید خالی ببندند تا طرف خوشش بیاید و هنگام بهم خوردن رابطه ماه ها و در مواردی دیده شده است که سالها در هوای دلگرفته پاییز پیپ بکشند و قهوه بنوشند و هی آه بکشند.
دخترها فقط کافی است که یه لبخند بزنند و چشم ها را نازک کرده، لبها را غنچه و سری به سمت موافق تکان دهند و هرگاه رابطه بهم خورد فقط می گویند فدای سرم.
این قسمت واقعی نیست چون نسبت دخترها الان بیشتره و قحطی دوست اومده.
هنگام خواستگاری:
پسرها باید خانه، ماشین، شغل مناسب، مدرک دهن پر کن، قد رشید، هیکل خوش فرم، خوشتیپ و هزارتا کوفت و زهرمار داشته باشند و پشت سر هم از موفقیت ها و اخلاق خوب و …. برای عروس خانم بگن و احتمالا انگشتری برای نشون کردن در دست سرکار علیه عروس خانم بکنند
دخترها فقط کافی است بنشینند و لام تا کام حرف نزنند
هنگام ازدواج:
پسرها باید شیربها، مهریه، خرید عروسی، جواهرات گوناگون، جشن و سالن و … را از سر قبر پدرشون تهیه کنند. این یکی دیگه هیچ!
دخترها فقط باید جهیزیه بدهند که احتمالا به دلیل شروع خرید جهزیه از اوان کودکی همش بنجل شده و آقای داماد باید با تحمل هزارتا منت آنها را قبول کرده، دور ریخته و یه سری جدید بخرد!
هنگام زندگی عشقولانه دو نفره:
پسرها باید بگویند: چشم! و البته اگر هم نگویند دو قطره اشک کنار چشمان مژگان خانم ها آنها را وادار به چشم گفتن می کند!
دخترها هم باید دستور بدهند و دیگر هیچ.
کار کردن :
پسرها مثل سگ پا سوخته باید از صبح خروس خوان تا آخر شب کار کنند و همش تو فکر غرولند مدیر و قسط عقب افتاده بانک و قبض برق و آب باشند و در آخر نعششان را با بدبختی به خانه برسانند
دختر ها فقط کافی است که کلید ماشین لباس شویی، کلید ماشین ظرفشویی و کلید مایکرو فر را فشار دهند و در حالیکه ناخن هایشان را مانی کور می کنند با مادرشان در مورد رنگ موی دختر خاله جاری عمه خانم فرخ زمان خانم بحث و تحلیل علمی داشته باشند …
ساعت 7 صبح به زور پاشدیم سیا رفت ترمینال دنبال مامانش اینا، منم پاشدم مشغول کارام شدم صبحانه رو آماده کردم و وسایل برای ناهارو ، انقدر مشغول شدم یادم رفت حتی دست و صورتمو بشورم، نزدیکای ساعت 9 بود که مهمونام اومدن، اول یه دور توی خونه زدن و همه جارو نگاه کردن، حسابی از خونمون تعریف کردن گفتن خیلی خونه خوبی خریدید... مادرشوهرم از تمیزی خونه تعریف میکرد و میگفت چه همه چیز تمیز و مرتب چیده شده ... (خیلی خوشحال شدم که ازم تعریف میکردن ارزش سوزتی رو داشت) سفره مفصلی برای صبحانه براشون انداختم سیاجون هم زحمت نون تازه رو کشید که خیلی خوششون اومد بعد صبحانه رفتن یه مقدار استراحت کردن، سیا هم رفت دنبال ماشین خریدن، منم مشغول پخت و پز شدم، برا ناهار مامان و بابام رو هم دعوت کرده بودم یه سفره مفصل هم ظهر براشون انداختم همه کلی تعریف کردن خدارو شکر از دستپختم خوششون اومد وحشت داشتم غذاهای مارو دوست نداشت باشن ولی پسندیدن مخصوصا جوجه چینی رو، کلی ازم تعریف کردن ( آی میچسبه تعریف فامیل شوهر) مامانم اینا تا بعداز ظهر اینجا بودن.
خیلی خوشحال به نظر میان از همه چیز خوششون اومد سیاجون هم خیلی خوشحاله همش میاد ازم تشکر میکنه چشماش از شادی برق میزنه، منم خیلی خوشحالم که تونستم رضایتشون جلب کنم خدایی فامیل شوهر خوبی دارم خیلی ساده و صمیمی هستند...
پدر شوهر حسابی شرمندمون کرد چشم روشنی خونمون بهمون پول داد که هر چی خودمون میخوایم بخریم، من قبول نمیکردم راضی به زحمتشون نبودم ولی به زور بهم داد (دستش درد نکنه)
فقط یه بدی داره وقتی با هم حرف میزن من متوجه نمیشم باید مثل گنگا بهشون نگاه کنم! بعضی وقتا به زحمت میتونن منظورشونو به من بفهمون تو پیدا کردن کلمات فارسی در میمونن، منم خنگ تو یاد گرفتن زبون اونا چاره ای جز نگاه کردن ندارم...
![]()
فرهنگ لغات زنها :
۱-آره یعنی نه
۲- نه یعنی آره
۳- ما باید با هم حرف بزنیم یعنی فقط بشین و گوش کن
۴- چقدر من رو دوست داری ؟ یعنی گندی زدم که می خوام بگم
۵- دو دقیقه ی دیگه حاظرم یعنی دو ساعت علافی
********************************
ادبیات آقایون هنگام زمین خوردن خانوم ها:
دوران نامزدی: الهی بمیرم چیزیت که نشد
1 سال بعد ازدواج: عزیزم بیشتر مواظب باش
3 سال بعد ازدواج: مگه کوری جلو پاتو نگاه کن
5 سال بعد ازدواج: آخیش دلم خنک شد




