X
تبلیغات
رایتل

چند وقته کارم تو اداره خیلی زیاد شده کلی برنامه داریم وقت سر خاروندن ندارم... سیا هم همینطور اونم حسابی مشغوله، بعد از سرکار هم مستقیم خونه مامان اینا هستم دیگه وقت وبگردی ندارم باز میخوام روزانه نویسی هام اگه تونستم شروع کنم!

امروز مامان کلی مهمون داره (یه جلسه کوچیک قرآن انداخته که ناهار هم میده) دیشب تا آخره شب کمکش کردم ولی امروز به خاطره مشغله ی کاری دیگه نتونستم برم، فقط بعد از اداره با چند تا از همکارا رفتیم ختم عموی یکی از همکارا (صبا) بعدش اومدم خونه لباس عوض کردم رفتم خونه مامان اینا که کمکش کنم خونه رو جمع و جور کنه ولی وقتی رفتم خونه مرتب بود دوستاش کمک کرده بودن همه کارارو کرده بودن (به اینا میگن مهمون! )

در ضمن امروز دومین سالگرد ازدواجمونه (31 اردیبهشت 89 در چنین روزی منو سیا با هم عروسی کردیمو اومدیم زیر یه سقف تا باهم عمری رو زندگی کنیم الان 730 روز داریم خوب یا بد باهم زندگی میکنیم ناشکری نکنم اکثرا روزای خوبی رو با هم گذروندیم و دو تائیمون از زندگیمون راضی هستیم...)

قراره بود امروز یه جشن کوچیک بگیریم چون نه امسال تولد گرفتیم نه روز زن داشتیم هیچی نداشتیم ولی امروزم هیچکاری نکردیم من که همش مشغول مهمونی مامان بودم و آقا سیا هم تا چیزی رو بهش نگی انجام بده نیست باید حتما من باشم! در نتیجه امسال نه جشنی گرفتیم نه از کادو خبری بود (مدیونیت اگه فکر کنید من آدم توقعی هستم! من از هیچکس توقع ندارم فقط نمیدونم چرا فقط از شوهرم توقع دارم! به خودشم گفتم که فقط از تو انتظار دارم دوست دارم هر چند کوچیک ولی یه چیزی یادگاری برام بگیری... بهم قول داده یه چیزی میگیره... (آیکون آدم منتظر))

امشب سیا خیلی مهربون تر از شبای دیگه شده با اینکه چند شب خیلی خستمو تحویلش نمیگیرم ولی از محبتش کم نشده و خیلی خوب باهام برخورد میکنه...