X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

یکشنبه ساعت 4:30 صبح سیا بیدارم کرد! پاشو پاشو زود راه بیوفتیم پاشو... به زور از رختخواب جدا شدم یه مقدار آذوقه از خونه پدر شوشو برداشتم و بعد از خداحافظی با پدر و مامان شوشو گازشو گرفتیم به سمت تهرون...

اول راه خیلی کسل و عصبانی بودم به زور چشمام باز نگه داشته بودم و برید برید با راننده (سیا) صحبت میکردم که خوابش نبره... ولی نتونستم طاقت بیارم یه کوچلو خوابیدمو نزدیکای تبریز دیگه سر حال بودم همش از سیا کلمات ترکی رو میپرسیدم و یادداشت میکردم پیشرفتم خیلی خوبه الان تمام اعداد رو به ترکی بلدم سبزیجات رو هم یاد گرفتم.

حدود 9 ساعت تو راه بودیم یه کم ترکی یاد گرفتم یه کم جر و بحث کردیم یه کم بهم محبت کردیم یه کم هم بلند بلند با خواننده همخونی کردیم تا به خونمون رسیدیم .

انقدر خسته بودیم تا رسیدیم گرفتیم خوابیدیم بعد از یه ساعت من بیدار شدم شروع کردم به خالی کردن چمدون کل هال رو با لباساو وسایلمون ریخته بودم بهم که یکی از همکلاسیای مشترکمون تو دوره فوق لیسانس به من زنگ زد فکر کردم میخواد عیدو تبریک بگه ولی گفت نزدیک تبریزه ما کجائیم؟ منم با کلی تاسف گفتم ما الان از اونجا اومدیم الان خونمون هستیم گفت آدرس بده من تهرانم نزدیکای خونتون میخوام بیام خونتون منو میگی دهنم باز مونده بود آخه الان؟بی خبر؟ دیگه نمیتونستم بپیچونمش مجبور شدم آدرس بدم گفت تا 10 دقیقه دیگه اونجام...

هوهولی سیا رو بیدار کردم لباسارو ریختم تو اتاق خواب ،سیا میوه اینا شست و تند تند آماده شدیم تا اومد خدارو شکر تنها بود خانمش باهاش نبود.

دو سه ساعت نشست و از موقعیتامون صحبت کردیم از گذشته و خاطراتمون گفتیم هر چی اصرارش کردیم که شب برا شام بمونه قبول نکرده و رفت (خیلی از دیدنش خوشحال شدم از اینکه تو شهرستان برا خودش به جا و مقامی رسیده ... منو سیا که تو تهران یه کارمند جزء شدیم ولی خدارو شکر اون پست خوبی گرفته) 

بعد از رفتن دوستمون ما هم رفتیم خونه مامان اینا هم عید دیدنی هم چون شام نداشتم بعد شام هم برگشتیم خونمون.

دیروز صبح هم با 45 دقیقه تاخیر رفتم سرکار، هیچ کاری نداشتیم نصف اداره تازه رفته بودن تعطیلات و ما هم شیفت بودیم باید حتما حضور داشتیم با اینکه کاری نداشتیم! لحظات خیلی کشدار بود وقت نمیگذشت باید تا ساعت دو و نیم بعد از ظهر وایمستادیم ولی من دیگه نتونستم زنگ زدم سیا ساعت یک و نیم اومد دنبالم اومدم خونه.

صبح هم با یه ساعت تاخیر رفتم سرکار همکارمون گفت آقای رئیس سراغتو گرفته گفتم تو راهی، بعد نیم ساعت از بی سیم تماس گرفتن با موبایلم چرا سرکار نیومدید؟! گفتم من تو ادره هستم پشت میزم!!

بعد ده دقیقه دفتردار آقای رئیس تماس گرفت که بیان پائین رئیس کارتون داره، رفتم پائین بعد از سلام و تبریک سال نو رئیس پرسید ساعت چند اومدی گفتم امروز ساعت نه! گفت دیروز گفتم یه ربع به نه! چرا؟ گفتم باور کنید هیچکاری نداریم باید بیام اینجا بیکار بشینیم حوصلمون سرمیره گفت شما دیگه از فردا نیاه (هاج و واج مونده بودم که ادامه داد) برو به زندگیت برس اینجوری ثوابش بیشتره به خانوادت برس (شاخام داشت میزد بیرون که با یه مکث گفت) ولی صبح چهاردهم سرکارت باش نری حاجی حاجی مکه! به بقیه نگو که بهت گفتم نیای بگو مرخصی گرفتی؟ منو میگی نیشم تا بنا گوشم باز شد به قدری خوشحال شدم که نگو نپرس کلی ازش تشکر کردم گفت الان ساعت نه و نیمه میتونی بری واینسا دیگه... بال دراورده بودم کلی ازش تشکر و کردم و خوشحال و خندون رفتم تو اتاقمون . دفتردار رئیس باز تماس گرفت و خواست همکارای مرد برن پیش رئیس ، همکارا امتناع میورزیدن که دوست ندارن برن پائین بهشون گفتم برید خبر خوبی بهتون میده، اونا رفتن من وسائلمو جم کردمو زنگ زدم به مامان گفتم دارم میام خونتون، رفتم پائین همکارمون که از اتاق رئیس دراومد دیدم اونم بال دراورده میگه که رئیس گفت بهش تا چهاردهم نیاد و بهش یه لوح تقدیر و عیدی داده (یه ساعت رومیزی بود که قبل از عید به تمام همکارا داده بود ولی چون ما نبودیم امروز داد) گفتم چرا به من نداد؟ همکارمون گفت آخه من فرق میکنم گفتم مبارکت باشه و مثل برق از اداره زدم بیرون که دیدم آبدارچیمون داره داد میزنه میگه برگرد آقای رئیس کارت داره (با خودم گفتم یا بسم ا... نکنه پشیمون شد؟!) باز برگشتم تو اتاق رئیس به منم لوح و ساعت رو داد تشکر کردمو گفتم ولی همین که مرخصمون کردید بهترین عیدی بود ایشاا... هر چی از خدا میخواین رو بهتون بده... خداحافظی کردمو رفتم خونه مامان اینا به سیا هم زنگ زدم گفتم سریع بیا که من تا آخره تعطیلات مرخصم فکر سفر باش...