X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

چه روزای بدی رو داریم تجربه میکنیم خدا به روز هیچ مومنی نیاره چهارشنبه که رفتم مراسم زیارت عاشورا از آخوندمون خواستم برا مهدی (پسر عموم) دعا کنه تمام هوش و حواسم پیش مهدی بود یه لحظه از فکرش نمیتونستم بیام بیرون شب، قبل از خواب وقتی چشمامو میبستم صحنه بیمارستان جلو چشمم بود جوون رعنامون مثل یه تیکه گوشت افتاده روی تخته بیمارستان (خدایا به دادش برس) توی گلوم بغض داشتم حوصله کار کردن نداشتم همکارا هم همش حالشو ازم میپرسیدن حین تعریف کردن اشکام همین طوری میومد هر کاری میکردم نمیتونستم خودمو کنترل کنم بالاخره ساعت اداری تموم شد اومدم خونه سیا هنوز نیومده بود برا اینکه از فکر مهدی بیام بیرون آشپزخونه رو ریختم بیرون تا خونه تکونی کنم خودمو سرگرم کردم تا سیا اومد (از اون حال و هوای ناراحتی دراومده بودم) سیا کمکم کرد تا کارا رو انجام بدیم نزدیکای ساعت هشت داداش بزرگه زنگ زد که عمو اینا قراره از بیمارستان بیان خونه مامان اینا شمان بیان که دورشون شلوغ باشه (با اینکار میخواست حال و هوای اونارو عوض کنه) خونه رو یه کم جمع کردیمو رفتیم اونجا، به ظاهر همه خوشحال بودن ولی توی صداشونو نگاهشون بغض داشتن همه وانمود میکردیم هیچ اتفاقی نیوفتاده مهدی سالمه یه جورایی خودمونو گول میزدیم همه سعی میکردیم خودمونو با شیرین بازیهای آیسان سرگرم کنیم تا حدودی هم موفق شدیم آخره شب با سیا اومدیم خونمون .

صبح که از خواب پاشدم سیا رفته بود سرکار، خونه هم شهر شام بود هی دور خودم میچرخیدم نمیدونستم باید چیکار کنم دست و دلم به کار نمیرفت (وقتی تنهام فکر مهدی از ذهنم دور نمیشه) زنگ زدم موسسه خدماتی که کارگر بگیرم گفت باید از قبل هماهنگ میکردی! کارگر بی کارگر! زنگ زدم خونه مامان اینا گفت عموت اینا هنوز اینجان بعد از ناهار میرن بیمارستان پاشو بیا پیششون... خونه رو الکی بلکی جمع کردمو شال و کلاه کردم رفتم پیششون بعد ناهار اونا رفتن بیمارستان ما هم منتظر موندیم تا سیا از سرکار اومدو بردمون بیمارستان، رفتیم پشت شیشه و به پیکر بی جونه مهدی که به کمک دستگاه فقط قفسه سینه اش حرکت میکرد زل زدیمو آروم آروم هر کس برا خودش اشک ریخته و دعا میکرد... زن عموم و عموم به شیشه دخیل بسته بودنو نگاهشونو از رو بچشون برنمیداشتن زن عموم فقط حضرت ابولفضل رو صدا میکرد (قربون دست بریدت به دادمون برس یا ابوفاضل) بعد از تموم شدن وقت ملاقات همراه عمو اینا اومدیم خونه مامان اینا باز مثل دیشب همه برا همدیگه رل بازی کردیم که انگار نه انگار اتفاقی افتاده و با شوخی های پسر عمه ام شب رو گذروندیم (اینطوری برا عموم اینا بهتره کمتر به پسرشون فکر میکنن) بعد از شام منو سیا اومدیم خونمون ولی باز بار غم و اندوه نشست تو روی دلم...

الان هشت روز مهدی رفته تو کماء هیچ تغییری هم نکرده دکترا منتظره کوچکترین عکس العمل ازش هستن تا بتونن به درمانشون ادامه بدن

خدایا به حق چهارده معصوم قسمتت میدم امیدمونو نا امید نکن مهدی رو بهمون برگردون به همه امون رحم کن یا من اسمه دوا و یا ذکره شفاء