X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

امروز یکی از بدترین روزای عمرم بود!!

نزدیکیهای ظهر زنگ زدم مامان حالشو بپرسم گفت پسر عموت سکته کرده اوردنش تهران! حالش اصلا خوب نیست بعد از ظهر میخوایم بریم ملاقاتش، تو هم زنگ بزن به زن عموت یه حالی ازش بپرس... دیگه چیزی نمیشنیدم هزار تا فکر اومد تو سرم آخه مهدی جوونه، سنی نداره، چه اتفاقی افتاده... هر چی گوشیمو گشتم شماره عمو اینا رو نمیتونستم پیدا کنم زنگ زدم از بابام شماره بگیرم گفت آره حالش خیلی بده هم سکته قلبی کرده هم سکته مغزی... گفت ده دقیقه دیگه زنگ بزن تا بهت شماره بدم، طاقت نیوردم زنگ زدم داداش کوچیکه شماره گرفتم زنگ زدم دامادشون گفت پنج شنبه شب ایست قلبی کرده بردیمش بیمارستان بعد سکته مغزی کرده چون رسیدگی اونجا خوب نبود اعزامش کردیم تهران ... دیگه نمیتونستم گوش کنم به گریه اوفتادم گفتم الان میام بیمارستان از مدیرمون اجازه گرفتم اومدم خونه لباسمو عوض کردم و از سیا خواستم مرخصی بگیرو مارو ببره بیمارستان دل تو دلم نبود سیا سریع خودشو رسون با مامان و داداش کوچیکه و عروس عمه ام رفتیم بیمارستان، چون راه خیلی دور بود دیر رسیدیم اجازه نمیدادن بریم تو انقدر حالم بد بود نگهبان گفت برو صحبت کن بذارن بری تو، رفتم صحبت کردم خانومه اجازه داد ولی گفت مریضی به این اسم تو آی سی یو ما بستری نیست فهمیدیم بیمارستان و اشتباهی رفتیم بجای پیامبران رفتیم رسول اکرم! دوباره راه اوفتادیم خیلی دیر شده بود اینجام اجازه ملاقات نمیدادن رفتم با مدیر بیمارستان صحبت کردم گفتم حال مریضمون خیلی بده شاید آخرین بار باشه بتونیم ببینیمش بذارید بریم تو، بیچاره اجازه داد فقط منو داداشمو مامان بریم بالا از پشت شیشه ببینیمش، وقتی رفتیم پشت شیشه دیدیمش انگار دنیا تو سرمون خراب شد مثل یه تیکه گوشت افتاده بود و کلی لوله بهش وصل بود جوون رعنا چی به سرش اومده سنی نداره آخه سی دو سه سال که سنی نیست هنوز مجرد بود مثل داداشم دوسش داشتم اصلا با بچه های این عموم مثل خواهر برادر میمونیم داداشش امروز به نگهبان میگفت بذارید آبجیم (من) بره داداششو ببینه... خیلی صحنه بدی بود خدا قسمت هیچکس نکنه عزیزت بیفته روی تخته بیمارستان...

خدایا به جوونیش رحم کن، خدایا به پدر و مادرش رحم کن، خدایا برای تو که کاری نداره، خدایا کمکش کن...

تورو خدا براش دعا کنید براش دعا کنید