X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

از پنج شنبه تعطیلاتم شروع شده بود ولی سیا سرکار بود براهمین تا بعد از ظهر تو خونه تنها بودم و مشغول شغل شریف خانه داری بودم کلی به خونه حال دادمو تمیزکاری کردم ساعت دو سیا زنگ زد گفت قراره بره جایی شاید اونجا ناهار بخوره گفت من ناهارمو بخورم منم تنهایی نشستم یه دلی از عذا دراوردم فقط ته غذارو بجا گذاشتم بعد یه ساعت آقا سیا با دماغ سوخته تشریف فرما شدن بع له ناهار نخورده بود نونم نداشتیم براش یه چیزی مهیا کنم بیچاره مجبور شد ته مونده غذارو بخوره، بعد ازظهر با هم دیگه کلی هویج آب گرفتیم بستنی هم خریدمو بردیم برا داداش کوچیکه (اندر مراقبتهای بعد از عمل) شام موندیم خونه مامان اینا سیا تونست دلی از عذا دربیاره و جبران مافات کنه!

جمعه صبح هم بلافاصله بعد از اینکه از خواب بیدار شدیم رفتیم خونه مامان اینا آخه قراره بنگاه داشتیم مامان میخواست خونه بخره ، صبحونه رو اونجا خوردیمو رفتیم سمت ستارخان برای بستن قولنامه حدوده دو ساعت نشستیم صاحبخانه محترم نیومدنو معامله بی معامله! فقط از این همه راه رفتن یه شال نصیبم شد (مامان برام خرید) بعد از ناهار اومدیم خونه خودمون حسابی از بقیه تعطیلات استفاده کردیمو فقط استراحت فرمودیم امروز صبح داشتم وسائل صبحانه رو آماده میکردم که سیا گفت حداقل روز تعطیل یه غذایی بذار ما که همش داریم آشغال میخوریم (با لحنه شوخی گفت) گفتم نمک چشماتو بگیره ما که خونه مامان اینا غذای خوب میخوریم گفت نه غذاهای خودتو میگم! منم گفتم حالا که اینطوره من اصلا آشپزی نمیکنم یا خودت آشپزی کن یا زنگ بزن برامون غذا بیارن... صبحونه رو مفصل خوردیم چون جفتمون میدونستیم از غذا خبری نیست! دوتایی با هم کلی گردو شکستیمو مغز کردیم با هم دیگه نشستیم فیلم دیدم، ناهار درست نکردم و با خوردن هل و هوله سپری کردیم تا بعد از ظهر،سیا گفت برا شام بریم بیرون غذا بخوریم گفتم باشه من که دیگه راحت شدم فقط بی زحمت بگو ظرف شستنتم آشغالیه تا دیگه ظرفم نشورم دیگه راحته راحت میشم... از صبح تا شب کلی سر یه کلمه حرفشه سربه سرش گذاشتمو خندیدیم ولی باز دلم راضی نشد برا شب یه مقدار برنج گذاشتم دیدم میگه پاشو بریم بیرون غذاتو بذار برا ناهار فردا... منم یه زن مطیع و حرف گوش کن زیر گازو خاموش کردم و شال و کلاه کردم همراه همسری محترم رفتیم به رستوران تالاری که عروسیمون توش بود کلی خوش گذروندیم...