X
تبلیغات
رایتل

امروز یه مقدار دیرتر از اداره اومدم خونه تا رسیدم  ساعت 5:30 بود تو راه با خودم تصمیم گرفتم خورشت کاری درست کنم ببرم خونه مامان اینا چون دختر دائیم اونجاست و عاشق چیزای ترشه (و میخواستم یه کوچلو خودنمایی کنم بگم دست پختم خوبه من دیگه اون دختر خونه بابا نیستم که هیچ کاری بلد نیستم ...)، تا رسیدم کلی سیا رو التماس کردم برو برام فیله مرغ بخر میخوام غذا بذارم  بالاخره سیا گفت باید خودتم بیای تنها نمیرم بالاخره دوتایی رفتیم خرید کردیم اومدیم زنگ زدم خونه مامان اینا، مامانم نبود به دختر دائیم گفتم دارم غذا میذارم  بگو مامان شام نذاره حالا که نمیای خونمون باید دست پختمو امتحان کنی ...

 شروع کردم عجله ای و هول هولی آشپزی کردن ساعت هفت خورده ای مامانم زنگ زده میگه داداشت ظهر گفته میخواد دختر دائیتو ببره شام بیرون غذا نذار حالا غذا من فقط نیم ساعت دیگه اش جا میفتاد!! منو میگی کلی دماغم سوخت خورشتم تو دستم باد کرد .

پ.ن 1:  کلی زحمت کشیدم .

پ.ن 2: نتونستم خودنمایی کنم.

پ.ن 3:  باید تنهایی خودم همشو بخورم چون سیا این غذارو دوست نداره .

پ.ن 4: حالم دربست گرفته شد. 

پ.ن 5: تا من باشم الکی برا خودم برنامه ریزی نکنم.

پ.ن 6: خیلی خوشمزه شده حیف که خریدار نداره.

اینم عکسش: