X
تبلیغات
نماشا
رایتل

امروز ظهر مامان بهم زنگ زد حالمو بپرس یه خبر خیلی بدم بهم داد: اصغر مرد! تمام خاطرات بچگیمون یه لحظه از جلو چشمام رد شد خیلی ناراحت شدم اصلا توقع نداشتم تو این سن و سال بمیره! بیچاره زن و بچه اش!

هم سن هم بودیم پسر همسایمون بود تا قبل از مدرسه با هم بازی بودیم با هم تو مهد کودک هم کلاس بودیم یه دفعه هم توی مهد با هم گلاویز شدیم همدیگر و حسابی زدیم در حد کشتی کج! یه دفعه هم نمیدونم دقیقا چند سالم بود فکر کنم 3 تا 4 سال داشتم سه چرخمو میخواست ازم بگیره بهش ندادم هولم داد سرم خورد به دیوار و شکست! خلاصه دوران قبل از مدرسه یکی از هم بازیام اصغر بود بعد خونشونو بردن یه کوچه اونورتر دیگه کمتر میدیدمش ناراحتی کلیه گرفته بود به جای مدرسه بیشتر توی بیمارستان بود برا دیالیز همیشه توی دعاهام وقتی برا مریضا دعا میکردیم تصویر اصغر توی ذهنم میومد از خدا میخواستم هر چه زودتر خوب بشه، هفت هشت سال دیالیز کرد و بعد پیوند کلیه براش انجام دادن، از نظر درسی از ماها خیلی عقب افتاده بود ولی درسشو ادامه داد و رفت دانشگاه، تو دانشگاه با یکی از همکلاسی های مشهدیش ازدواج کردو چون مادر و پدرشم فوت شده بودن رفت مشهد زندگی کرد دورا دور از احوالاتش با خبر بودیم تا امروز متوجه شدم به رحمت خدا رفته از هر چی درد و ناراحتی نجات پیدا کرده... خدا بیامرزش و روحشو قرین رحمت کنه...


 

پ.ن: امروز همسری اومد الان خونه خودمون هستیم ولی دلم خونه مامان اینا پیش آیسان (بهم عادت کرده بودیم)