X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

دیشب رفتیم بیمارستان دیدن داداش کوچیکه ببینیم چه بلایی سر خودش اورده تا به این بهونه چند وقت از خدمت مقدس فرار کنه! حدود ساعت 7 شب رسیدیم بیمارستان، هر کاری کردیم نگهبانهای شریف و وظیفه دان اجازه ندادن بریم تو بخش داداشی رو ببینیم یه ساعت تو لابی نشستیم تا مامان اومد پائین، دیدم حواس نگهبان نیست از قسمت آقایون (آخه ورودی خانما و آقایون جدا بود نه که بیمارستان سپاهه برادران سپاهی هم حساس! همه عشق به آیه شریف سوره نساء رو دارن _مردا تا 4تا زن میتونن بگیرن_  بیمارستاناشون، شهرکهای مسکونیشون، پادگاناشون همه و همه جاشون قانونهای خاص خودشو داره) سرمو انداختم پائینو رفتم تو  یهو دیدم نگهبان داد میزنه خانم خانم منو میگی انگار نه انگار سرمو  انداخت بودم پائینو میرفتم دم آسانسور 3 تا نگهبان مرد و یه نگهبان زن گیرم انداختن گفتن نمیتونید برید تو بخش هر چی گفتم بابا سه ساعت از اتاق عمل اومده هنوز هیچ کس لباس تنش نکرده بذار حداقل برم سفارششو کنم (سبیل پرستارو چرب کنم) نذاشتن برم انگار دزد گرفته بودن 4 تائی اسکورتم کردن از بیمارستان انداختنم بیرون، نگهبان مرده میگفت مگه شما خانم نیستی چرا هر چی میگم خانم، خانم جواب نمیدی ! چون از قسمت آقایون رد شدی دیگه به هیچ عنوان اگه بخش هم اجازه بده ما نمیذاریم برید!!(مرده بودم از خنده نمیتونستم جواب نگهبان رو بدم بگم مگه آقا قتل کردم برادران سپاهی که نبودن معبر خالی بود اسلام که در خطر نیوفتاد!!) سیا کلی بهم خندید هی مسخرم میکرد منم عصبانی!! تمام مدت تو راه حرص میخوردم آخه چه مردممان شریفی ما داریم چقدر وظیفه شناس هستند، چقدر قانونمند هستند، چقد گلن چقد سنبلن...!! مامان از بیمارستان بردیم خونشون و شام رو اونجا خردیمو اومدیم خونمون.

امروز صبح داشتیم صبحونه میخوردیم سیا گفت بعد از ظهر بریم ملاقات داداشت زنگ زدم به مامان اینا گفتم برا ساعت یک آماده باشید میام دنبالتون که به وقت ملاقات که 2 هست برسیم تا نگهبانای قانونمدار شرمندمون نکن، سیا ساعت 11:30 رفت نون بگیره برا ناهار همون که رفت که رفت تا ساعت یک اومد، میگم : کجا بودی؟ میگه: رفتم شیشه جلوی ماشینو عوض کردم (آخه شیشه جلو عروس نوک مدادیش همون موقعه که خریده بود ترک داشت) تعمیرکاره گفته: تا 3-4 ساعت نباید ماشینو تکون داد و تا چند روز نشورش تا خوب بچسبه، منو میگی دهنم چسبید کف اتاق! آخه پسر خوب الان وقت اینکار بود مگه نمیخواستیم بریم ملاقات؟! (آخه سیا این اولویت بندی کاراتو کجای دلم بذارم) هیچی دیگه اینطوری شد که امروزم نتوستیم بریم ملاقات داداشی!! خونه نشین شدیم.