X
تبلیغات
نماشا
رایتل

خدا چقدر بندهاشو دوست داره   دیشب از بی پولی می گفتیم (خدا جون ما که ننالیدیم کلی هم حال کردیمو خندیدیم به این وضع اقتصادیمون) اونوقت امروز تا پامو گذاشتم تو اداره یه خبر خیلی خوب بهم دادن که توش کلی پول بود یه مقدار از پول سفرمونو میتونه تامین کنه حالا شاید سفر هم نتونیم بریم ولی همینکه این خبرو بهم دادن خیلی خوشحال شدمو خدارو شکر کردم... 

امروز اول صبح با شنیدن چنین خبری یه روز بسیار بسیار شادی رو شروع کردم حتی شیرینی هم دادم به رئیس مالی و اداریمون (شدم آبنبات چوبی خودمو حسابی شیرین کردم) این رئیس مالی و اداریمون یه خانم مجرد سن بالاست که یه مقداری با خودشم درگیری داره اصلا نمی خنده زیادم کسی رو  تحویل نمیگیره مخصوصا جنس موافقم باشی، من که روز اولی که پامو تو این قسمت گذاشتم تشعشعات اخلاق این خانم بهم برخورد کرد، وقتی نامه انتقالیمو دستش دادم گفت: برو خانم! ما داریم نیروهای خودمونو تعدیل میکنیم بعد شما میخواین بیان اینجا ... کلی تو ذوقم خورد حدود چند ماه من داشتم دوندگی میکردم ، منابع انسانی کل رو راضی کرده بودم فقط موافقط این اداره مونده بود که ایشون اینطوری آب پاکی رو ریختن تو سر و رومون! خلاصه من از همون روز از این آدم فاز منفی زیاد خوششم نیومد با اینکه کارمم درست شد و انتقال هم یافتم. و  اما امروز با گرفتن یه بسته شکلات و بیسکویت حسابی خودمو تو دل این خانم جا کردم خیلی ذوق زده شده بود اصلا توقع نداشت از مشت ما کارمند جماعت نمی بچکه!  

بعد از ظهر بهمون اعلام کردن که هفته آینده نظارت دوره ای شروع میشه، گفتن باید از امروز تا ۸ شب بمونید اداره. ۵ شنبه و جمعه هم باید بیان، کلی خط و نشون برامون کشیدن خدا به فریادمون برسه کلی کار ریختن رو سرمون (همه اش الکی. تبلیغی)!

 یه کاری کردن که دیگه خودمون خودمونو مسخره میکنیم چه برسه به مردمی که داریم مثلا بهشون خدمت میکنیم! مردمو کردیم بازیچه دست این آقایون (نمیدونم اگه واقعا نیت خیر داشته باشن که بحثی توش نیست ولی بیشتر کاراشون بوی عوام فریبی میده!!) ما هم شدیم ! چی بگم که هر چی بگم توف سر بالاست!! 

خدا به خیر بگذرونه امروز که کلی ترسوندمون گفتن اگه گزک بدید دست بازرسا حتما عدم نیازتونو میزنن (اخراج) منم ترسو انقد جو گرفته بودم که حد و اندازه نداره مثل چی میدویدمو کار انجام میدادم ، با تجربه ها مسخرم میکردن میگفتن اینا همه کشک نظارت و بازرس هیچ کاری به کار ما نداره (خدا کنه) من که خوف برم داشت امروز دیرتر اومدم خونه، سیا خواب بود سریع رفتم آشپزخونه شام گذاشتم و خیلی زود شاممونو خوردیم و بعد از انجام امورات بعد شام به خدمت جامعه فرهنگی وب و وبلاگ نویسی در اومدم.