X
تبلیغات
رایتل

بعد از ظهر از بس با کامپیوتر کار کرده بودم چشمام داشت می سوخت چرخیدم رو به پنجره برای چند دقیقه داشتم خیابونو نگاه میکردم یاد معلم کلاس پنجمم افتادم همیشه میگفت وقتی دارید مطالعه میکنید یا تلوزیون میبینید بعدش پاشید از پنجره به یه نقطه دور نگاه کنید تا چشمتون ضعیف نشه یه نوع ورزش برا چشماتونه! یادش بخیر چه خانم خوبی بود از دل و جون برامون مایه میذاشت میگفت شما امتحان نهایی دارید باید خیلی درس بخونید یادم میاد بعد امتحانات نهایی برامون جشن گرفتن آخه از 30 تا دانش آموز این خانم 21 نفر معدل کلشون بالای 19 شده بود (معدل من19/21 شده بود این معدلمو هیچ وقت فراموش نمیکنم) همیشه میگفت وقتی شما بزرگ بشید تو دوره و زمونه شما دیگه دیپلم و لیسانس هیچ ارزشی نداره باید از الان به فکر گرفتن دکترا باشید...

 واقعا یادش بخیر یه روز از معایب موی بلند و مزایا موی کوتاه گفت همه بچه ها فردا موهاشونو کوتاه کرده بودن با تلای سفید رنگمون تمام کلاس یه دست شده بود (شب قبلش من خیلی گریه کردم آخه مامانم حوصله نداشت ببرم آرایشگاه منم بچه بودم نادون بودم فکر میکردم باید حتما فردا با موی کوتاه برم مدرسه!! بالاخره مامانو راضی کردمو رفتیم موهامو کوتاه کردیم) خانم معلم وقتی این صحنه رو دید خیلی خوشحال شد (فکر کنم چون دید همه بچه ها حرفشو میخونن...)

یه بار دیگه هم یادم میاد، دم مدرسمون یه قالیشویی بود یه روز آتیش گرفته بود خانم معلم کلاس پنجم مارو برداشت و برد تو قبرستون ارامنه تا از اون محل دور باشیمو اتفاقی برامون نیوفته، ما بچه ها خوشحال از اینکه کلاس تعطیل شده برا خودمون داشتم تو قبرستون گردش میکردیم (اصلا آتیش سوزی برامون مهم نبود) که دو تا پیرزن خوشگل موشگل ارمنی رو دیدیم که داشتن میرفتن، تو عالم بچگی با یکی از دوستام برامون سوال پیش اومد آیا اونام خدا رو می پرستن؟!؟ من خنگ هم رفتم جلو مودبانه این سوالو ازشون پرسیدم اونا خیلی مهربونو با حوصله برام توضیح دادن که همه ما خدارو می پرستیم ولی با دینهای مختلف... تشکر کردمو شجاعانه پیش دوستم برگشتمو براش تعریف کردم هنوز حرفم تموم نشده بود که معلممون یکی از بچه هارو مامور کرده بود همه رو جم کنه باهامون کار داره، همه بچه ها جم شدن معلممون هم عصبانی شروع کرد داد و بیداد کی از این دو تا خانم چنین سوالی پرسیده؟!؟ منو میگی خیلی ساده و راستگو گفتم من! کشیدم کنارو کلی دعوام کرد آدم هر سئوالی رو از هر کسی نمیپرسه! اینا داشتن دنبال خانم مدیر میگشتن بهش بگن تو بهشون بی احترامی کردی با این سئوالت! خدا بدادت رسید که به من گفتن به خانم مدیر نگفتن... منو میگی گریه ام دراومد هر چی گفتم با احترام پرسیدم اونام با مهربونی جواب دادن... خانم معلم گفت مردم دو رو هستند نباید به کسی اطمینان کنی اونا از زرنگیشون بوده ... تمام اون روز ناراحت بودم و همکلاسیام هر کدوم یه چیزی بهم میگفتن بعضی هام مسخرم میکردن... خلاصه اینطوری شد که در سن ده سالگی معنی دورویی و منافق بودنو حس کردم ولی درس نگرفتم چون هنوز هم دارم پای این اخلاق دیگران رو میخورم!! یادش بخیر به هر حال معلم خیلی خوبی بود خیلی ازش درس گرفتیم امیدوارم هر جا باشه موفق و خوشبخت باشه! 

تو اداره تمام فکرم خونه مامان اینا بود نمی تونستمم زنگ بزنم چون از صبح مراسم بودو سر مامان حسابی شلوغ پلوغ بود تو راه خونه بودم که مامان زنگ زد گفت بیان آش اینا ببرید گفتم برم خونه با سیا میایم ، بعد از یه مقدار استراحت سیاجونو راضی کردم برم کمک مامانم خونه رو جموجور کنم، سیا منو گذاشت دم خونه مامان ایناو خودش دوباره رفت سرکار!! (شب هم دست از سرش برنمیدارن انقدر زنگ میزن که بیچاره مجبور میشه خودش این همه راهو بره بالا سرشون باشه)

وقتی رفتم خونه مامان اینا تقریبا همه کارا شده بود مامان دیگه نا نداشت من فقط دستمال و جارو کشیدمو مبلارو جابجا کردم...

سیا ساعت 10 اومد بهش میگفتم دیگه تو اداره میخوابیدی چَرا اومدی؟!؟ خنده تحویلم میده! شاممو خونه مامان اینا خوردیمو اومدیم خونمون ن ن ن ن ن ن!