X
تبلیغات
رایتل

امروز صبح نزدیکای ساعت 9 با صدای زنگ مبارک جناب آقای پستچی عصبانی از خواب پریدم کارت ماشینو اورده بود شاکی از این بود که اولا آدرس اشتباه بود، دوما دومین بار که میاد و سوما من تا آماده شم برم پایین یه مقدار طول کشید کارتو دادو بدون گرفتن شیرینی گذاشت رفت منم از خدا خواسته اصلا به رو مبارک نیوردم که شیرینیشو بهش بدم.

رفتم باز بخوابم ولی دیگه خوابم نبرد پاشدم آروم آروم شروع کردم به کار کردن و آشپزی برا ناهار تصمیم گرفتم کوکو گردو بزارمو سوپ ، کلی طول کشید تا گردو شکوندم آسیاب کردم نصف نیمه کارامو کرده بودم که مامی زنگ زد گفت بیا بریم بازار بوت بخر ساعت 11 بود به مامان گفتم دیره گفت نه فقط امروز وقت میشه بیا بریم گفتم باشه تند تند کارامو کردمو زیر گازو خاموش کردمو با هم رفتیم بازار چه خبر بود غلغله بود هر چی گشتیم مدل قشنگی پیدا نکردم که به دلم بشینه یه مدلای مسخره ای اومده بود هم قیمت با خون پدراشون!! داشتیم تو بازار میگشتیم که خالم به مامانم زنگ زد که ما اومدیم خونتون پشت دریم، مجبور شدیم زود برگردیم به مامانم گفتم الان میری خونه خسته ای کلی راه رفتیم من سوپ گذاشتم وسایل کوکو گردوم هم آمادست یه چیز دیگه میزارم شام بیان خونه ما !! سر کوچه یه مقدار خرید کردم (دهنم از تعجب باز مونده بودید چقدر هم چیز گرون شد خدا به دادمون برس...) نه که من اصلا خرید نمیکنم برام خیلی سنگین بود این قیمتا!! امروز مثل آلیس بودم در سرزمین عجایب (سوسن بارکش در مملکت امام زمان!)

وقتی رسیدم خونه ساعت چهار بود کلی کار داشتم شروع کردم به درست کردن سالاد کلم، درست کردن ژله، درست کردن کوکو، سوپ، جوجه چینی، برنج، آماده کردن میوه و تنقلات و چای خلاصه کلی کار انجام دادم دیگه داشتم از کت و کول میوفتادم سیا هم کمک کرد نزدیکای ساعت هشت رفت دنبال خالم اینا و اوردشون اینجا یه مقدار پذیرایی کردمو بعد شام رو اوردم دیگه نمیتونستم سفره رو جمع کنم خودشون جمع کردن و ظرفارو شستنو همه جا رو دستمال کشیدن (دست مریضاد به مامانم درسته با مهمونا میاد ولی وقتی میاد دیگه همه کارارو خودش میکنه تا آشغالارو دم در میذاره و میره) خدا خیرش بده من قبل مهمون انقدر کار میکنم وقتی مهمون میاد دیگه هلاکم فقط میتونم پذیرایی و خوشو بش باهاشون کنم دیگه نمیرسم جم کنم...

مهمونا تا ساعت نزدیکای 12 نشستن و رفتن بعد از رفتن اونا روز از نو روزی از نو شد برای من!! اومدم نشستم خدمت بساط گرام خودم!! سیا خیلی اذیت میکرد نمیذاشت بنویسم کلی جنگیدم تا خسته شد رفت لالا فرمود و بنده مجال یافتم تا بنگارم خاطره امروز را هر چند امروز تمام شد در پاسی از روز جدید قرار گرفته ایم اما ما همچنان پایبند به تعهد خود بر نوشت خاطرات اصرار میورزیم (خودمونیم من اگه سر همه ی کارام انقدر تعهد و وقت میذاشتم الانه حتما یه کله گنده ای برا خودم بودم!!)

116726 کارتون روز: گرانی و فشار زندگی برروی پدران!