X
تبلیغات
نماشا
رایتل

دیشب بهمون خیلی خوش گذشت ولی چون من خوابم میومد هی به سیا اشاره میکردم پاشیم بریم دیگه! سیام از خدا خواسته زودی پاشد اومدیم نزدیکای ساعت دوازده بود رسیدیم خونه من با صدای رسا و بلند در حضور جمع 4 نفرمون اعلام کردم فردا من تعطیلم میخوام تا ظهر بخوام...

صبح تو خواب شیرین و ناز بودم که با کوبیدن در یخچال و کابینتها (گوروم گوروم) یه تکونی خوردم (دستای مامان شوشو فکر کنم خیلی قویه ه ه ه ! تا از اینجا برن فکر کنم هیچکدوم از وسیله های خونه سالم نمونن) بعد نوبت بابا شوشو بود تلوزیون رو روشن کرده با صدای بلند (تلوزیون چسبیده به دیوار اتاق خواب منه) ای خدا موسیقی خارجی داشت گوش میداد نمیدونم راکه یا پاپه (اونام که مثل بچه آدم نمیخونن عروده میکشیدن...) 

بعد از حدود سه ربع شبکه رو عوض کردن زدن حیات وحش، حالا مامان شوشو هر چی رو میبینه و توضیحات گویندرو به زبون خودشون بلند بلند تعریف میکنه و ذوق می فرمایند با پدرشوشو!

منو میگی داشتم تو اتاق منفجر میشدم بابا جان من خوابم میاد، من خستم، من که گفتم میخوام تا ظهر بخوابم، من بدبختم، من بیچارم، من خرم، من الاغم، من..........

خلاصه نذاشتن که بخوابیم با هر جون کندنی بود از رختخواب جدا شدم رفتم پیششون ولی اصلا حرفم نمیومد (آخه وقتی بد خواب میشم مثل سگ میشم) رفتم یه ذره آشپزخونه رو جمع و جور کردم تا یه موقع حرفی نزنم ناراحت بشن، مهمونن، زشته...

پدر شوشو نون تازه خریده بود گفت باید حتما بخوری منم نشستم یه خامه عسل توپ به رگ زدمو نشستم پای نت، نکته جالب برام این بود که وقتی من داشتم صبحانه میخوردم پدرشوشو رفت تو اتاق خوابید و مامان شوشو هم کنار بخاری تو هال!!!!

منو میگی بخار از کلم داشت میزد بیرون خوب چرا کله سحر پاشدید؟!؟ حالا که منو بیدار کردید چرا خودتون خوابیدید؟!؟ اگه خوابتون میومد پس چرا بیدار شدید؟!؟

منم که ملاحظه کار!! نشستم پای کامپیوترو جنب نخوردم که مبادا سروصدا کنم بدخواب بشن (نه که خودم بیزارم از اینکه خواب باشم کسی صدا بده) بدخوابی بد دردیه!! میدونم تمام روزم دیگه خلقم گرفتست!!

بعد وبگردی رفتم کمی دراز بکشم تا سرمو گذاشتم رو بالش، مامان شوشو جون گرفت پاشد تلوزیون روشن کرد (منو میگی میخواستم سرمو بکوبم به طاق ولی قبل از اینکه وقت کنم خوابم برد) تو خواب ناز بودم دیدم یکی بالا سرم وایساد مامان شوشوه میگه تلفنتون زنگ میزنه جواب دادم میبینم مامانم میگه هنوز خوابی؟ مگه دختر کار نداری؟ میگم مامان و بابا سیا خوابیدن منم خوابیدم که سر و صدا نکنم... مامانم زود قطع کرد باز داشت خوابم میبرد که آقا سیا زنگ زد اونم حرفای مامانمو بهم زد (انگار دست به یکی کرده باشند)

ساعتو نگاه کردم دیدم نزدیک یکه! ناهار نذاشتم البته دیشب مامانم بهم آش داده بود تصمیم داشتم کوکو سبزی هم درست کنم اومدم تو آشپزخونه مشغول شدم باباشو خواب بود و مامان شوشو هم آش رو گرم کرده داره میخوره میگه قرص انداختم دلم میره گفتم اشکال نداره مال شماست دیگه میگه نمیخواد چیزی بذاری ما آش دوست داریم همینو میخوریم گفتم یه ذره فقط کوکو میذارم. ماشاا... نصف بیشتر آش رو خورد فکر کنم تا سفره ناهارو بندازم هیچی آش برای بقیه نمونه!!!

ناهارو که خوردیم هی به سیا میگم پاشو برو یه کم استراحت کن بعد از ظهر بریم بیرون! بالاخره بعد از یه ساعت متوجه شد من چی میگم رفت تو اتاق استراحت کنه منم از خدا خواسته رفتم گرفتم خوابیدم تا ساعت 5 خواب بودم وقتی پاشدم هوا تاریک بود هنوز شام نذاشته بودم سریع رفتم تو آشپزخونه مشغول شدم با هزار سلام و صلوات  سیارو همراه پدرومادرش راهی کردم برن بیرون یه کم بگردن تا شام من حاضر بشه مگه میرفتن هی میگفتن تو هم بیا منم کلی کار داشتم کارامو بهانه کردمو موندم حالا باید شام بذارم خونه رو تمیز کنم (یه هفته ست خونمون رنگ جارو دستمال به خودش ندیده ...)

بدجنس نوشت: وای چه خوبه تو خونه تنها باشی..........

کارتون روز: وقتی که پسرها از خواب بیدار می شوند! www.tafrihi.com