X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

امروز یه ساعت دیرتر از خواب بیدار شدم (آی چسبید) وقتی بلند شدم دیدم مامان و بابا شوشو پای سفره نشستن و دارن صبحانه میخورن به منم تعارف کردن که بشینم (من زیاد اهل خوردن صبحانه نیستم ولی چون اصرار کردن چند لقمه ای خوردم) بابا شوشو میگفت امشب شام بریم بیرون مهمون من، گفتم نه خودم شام میذارم نیازی نیست بریم بیرون...

 سر حال و قبراق راهی محل کارم شدم، تو اداره یه سری کارامو انجام دادم و زنگ زدم به سیا داشت ماشین پلاک میزد گفتم بابات دلش میخواد شام بریم بیرون، اگه ماشینو گرفتی قرار بذارم با مامان خودمو مانانت اینا شب بریم بیرون البته مهمون تو، سیا قبول کرد و بلافاصله زنگ زدم به مامانمو قرار شبو گذاشتم.

نزدیکای ظهر رفتم کلاس شنا (از طرف مرکز برگزار میشه) با اینکه دومین جلسه ست که میرم ولی پیشرفتم خیلی خوب بوده همه همکارا (البته اونایی که مثل من مبتدی هستند) بهم قبطه میخوردن میگفتن وای چه زود یاد میگیری و چه خوب میری (آخه من بچه حرف گوش کنی هستم اگه گوش کنم از عهد هر کاری برمیام (اغراق کردم)) خلاصه کلی اعتماد به نفسمون این جلسه بالا رفت نزدیک بود بخوریم به طاق! بعد کلاس اومدم اداره که سیا زنگ زد گفت از جلو ادارتون رد شدم میخواستم ماشینو نشونت بدم ولی موبایلت در دسترس نبود (ای دل غافل شانس نداریم وسط روز شوشو رو ملاقات کنیم) البته اگه هم آنتن میداد من که اداره نبودم استخر بودم‌(با این کلاس رفتنم از دیدن شوشو و ماشین تا ساعتها محروم شدیم).

بعد کلاس اومدم اداره ، تمام انرژی و توانمو شنا گرفت خیلی خسته شده بودم، نه که جو گیر هم شده بودم هی عرض استخرو میرفتمو میومدم (آدم رو سگ بگیره جو نگیره) چقدر خوبه آدم بعد شنا بگیره بخوابه ولی امکانش برا مانیست که، باید بیام سرکار! تا ساعت چهار و نیم باید سرکار باشم تازه برم خونه مهمون دارم کلی کار، چشمام داره میره ولی مگه میشه اینجا یه لحظه سرتو رو میز بذاری با این همه همکار مرد که یکی از یکی شیطونتره (همه اش دلقک بازی در میارن (همه اداره آرزو دارن بیان قسمت ما کار کنن میگه اونجا کار تعطیله، دائما در زنگ تفریح هستید، گاهی همکارا ساعتا میان تو اداره ما میشنن و گل میگنو گل میشنون...) بعضی وقتا سرسام میگیرم از دستشون (منم تک اوفتادم، بایدم سنگین بازی در بیارم، وارد شوخی هاشون نشم چون شوشو بدش میاد، میگه روابط باید اداری باشه نباید اجازه بدی باهات گرم بگیرن!) خدا 5 دقیقه خواب میخوام شر این همکارای مزاحم رو از سر ما کم بفرماااااااااا!

مثلا امروز میخواستم زود برم خونه ولی کارم طول کشید تا 5 اداره بودم وقتی رسیدم خونه دیدم یه ماشین نوک مدادی دم در پارک، زنگ در رو زدم مامان شوشو اف اف رو برداشت گفتم گوشی رو بده سیا، سیا اومد پشت اف اف گفتم بیا پائین ماشینو نشونم بده گفت رفتم حمام بمونه برا بعد، منم از بیرون یه چرخی دورش زدم بنظرم خوب و تمیز اومد، اومدم بالا دیدم مامانم هم خونه ماست یه جعبه شیرینی گرفت برای خرید ماشینمون! وسایل پذیرایی اوردم میوه اینا خوردیمو یه ساعت بعد راهی شدیم برای گرفتن سور از سیاو برآورد کردن حاجت دل باباشوشو!

رفتیم یه رستوران خیلی شیک بابا و مامان سیا خیلی پسندیدن کلی غذای خوب به رگ زدیمو یه مقدار تو خیابونا تهران گردی کردیمو مامان رو بردیم گذاشتیم خونشونو اومدیم خونه خودمون (خیلی خوش گذشت، دست سیا جون درد نکنه)!

restaurant cartoon