X
تبلیغات
نماشا
رایتل

امروزم برامون کلاس مدیریت بحران گذاشته بودن تو کلاس کلی خندیدیم بسکه این همکارا مسخره بازی دراوردن، صدای استادرو دراورد بودن بسکه شیطونی میکردن (یاد دوران مدرسه و پشت نیمکت نشستنا افتاده بودن!) حرفای استاد خیلی مفید و به درد بخور بود کلی اطلاعات آتش نشانی کسب فرمودیم ولی این کسب علم آتش نشانی تا شب طول کشید، وقتی از اداره اومدم بیرون دیدم هوا تاریک شده یه کم میترسیدم هیچ خلق الهی هم پیدا نمیشد یه تعارفی به ما بکنه و مارو هم بروسونه ، خدارو شکر زودی ماشین گیرم اومد.

هم من و هم سیا دیر اومدیم خونه نزدیکای ساعت 6! من که روم نمیشد برم خونه با کلی خجالت بلاخره رفتم بعد از سلام یه راست رفتم تو آشپزخونه دیدم بابای شوشو زحمت کشیده برامون انار خریده (من و مامان شوشو هم عاشق انار، کلی ذوق مرگ شدم) مامان شوشو که برا خودش کنار بخاری نشسته بودو داشت انار میل می فرمودند، منم بلافاصله کلی میوه و انار رو تو ظرف میوه چیدمو اوردم که همگی با هم بخوریم خیلی چسبید، با خیال راحت نشسته بودم دلمم برا شام شور نمیزد چون دعوت داداشم بودیم آخه امشب تولده عزیز دل عمه آیسان جونه (الهی عمه دورت بگرده جگیر طلا)

به سیا گفتم آره دعوتیم گفت خودت برو من مهمون دارم نمیتونم بیام، میگم مامانت اینام دعوتند میگه نه ما نمیام! منو میگی کلی داغ کردم شروع کردم به غرغر کردن که یعنی چی هر دفعه میخوایم بریم اونور همین مسئله ست مگه ما بجزء اونا کی رو داریم ... خلاصه موافقت کرد.

سریع ظرفای میوه و ظرفای ناهارشونو شستمو یه کم هم اومدم توی نتو بعد آماده شدیم راهی خونه مامان اینا.

خونه مامان اینا خیلی خوش گذشت دخترمون روز به روز شیرین تر میشه خوشم ازش میاد که خیلی حرف گوش کنه هر چی بهش میگی سریع گوش میکنه سریع با مامان و بابا سیا اوخ شد بهشون میگفت مامان سیا و بابا سیا،ازم جدا نمیشد (وقتی با آ یسانم واقعا بهم خوش میگذره، مثل بچه میشم با خودم میگفتم الان بابا و مامان سیا در موردم چی فکر میکنن؟!) 

آیسان جون امسال 2 سالش تموم میشه و پا میذاره تو 3 سال (قربونش برم مثل یه بچه 5 ساله رفتار میکنه _ به عمه اش رفته_)کلی عکس انداختیم و کلی هم کیک خوردیم...