X
تبلیغات
نماشا
رایتل

امروز صبح با صدای سرو صدا مامان شوشو که داشت برا خودش صبحونه آماده میکرد بیدار شدم اما رمق نداشتم پاشم براش حاضر کنم، فکر کنم  بیچاره خیلی دور خودش گیج میزد و وسایلو پیدا نمیکرد، تق تق صدای کوبیدن در یخچال و کابینتا میومد ولی من اصلا رمق یاری حتی با زبونمو هم بهش نداشتم بعد از اینکه صداهاش خوابید و صبحانشو خورد، با فرستادن لعنت به شیطون، به زور پاشدمو آماده شدم رفتم سرکار!

سرکار همه ی حواسم پیش اونا بود الان دارن تنایی تو خونه چیکار میکنن، اونا که عادت به زندگی تو قوطی کبریت رو ندارن (آپارتمان) اونا اهل دشت و دمنن...

چند دفعه زنگ زدم تلفن خونه رو جواب ندادن، زنگ زدم به سیا سفارشای لازمو کردم که بهشون بگه از خودشون پذیرایی کنن...

چقدر بده بیای بی کار اداره بشینی و تو خونت مهمون باشه! تمام فکرم پیش اوناست راستش یه ذره هم نگران خونه و زندگیمم آخه به سختی تمیزش کردم میترسم مامان شوشو به گند بکشش (زیاد به تمیزی اهمیت نمیده، تازه با سیستم خونه ما هم ناآشناست) خودمو برای دیدن هر صحنه ای - که میرسم خونه - آماده کردم!

یه ساعت زودتر مرخصی گرفتم برم آرایشگاه به مامانم هم زنگ زدم بیاد تنا نباشم، کارم یه مقدار بیشتر طول کشید زنگ زدم به سیا گفتم دیرتر میام اونم گفت منم دیر میرم خونه، بیچاره ها فکر کنم تا حالا پوسیدن! تا ساعت 6 کارم طول کشید رفتم چند تا مغازه کباب لقمه بخرم برا شام نداشتن یه مقدار قارچ خریدمو اومدم خونه (تو دلم میگفتم حتما تا حالا مامان شوشو شام رو گذاشته) دیدم سیا هم رسیده دور هم نشستن دارن چایی میخورن سلام کردمو رفتم تو آشپزخونه سر گاز خبری نبود (دماغم سوخت باید خودم شام بذارم) سریع گوشت چرخ کرده رو از فیریزر گذاشتم بیرون میخواستم برنج بردارم خیس کنم گفتن ما تازه ناهار خوردیم شام نمیخوریم ما 3 تا سیریم (حالا خودم دارم از گرسنگی هلاک میشم) گفتم بدون شام نمیشه که شمام مهمونید (با خودم گفتم شاید دارن تعارف میکنن) سیا گفت خوب غذا برا فردام بذار (آخه ما باید با خودمون ناهار ببریم سرکار) یه ذره بهم برخورد اینطوری گفت آخه نمیبینه منم خستم بهش میگم میخواستم بهت بگم از بیرون کباب لقمه بگیری انگار نه انگار به رو خودش نمیاره بازم دم پدر شوشو گرم باز تعارف کرد هر چی میخوای بگو خودم برات میگیرم گفتم نه دیگه خودم میذارم (یه شوهر لارج و پولدار هم نداریم برامون غذا از بیرون بگیره!)

وسایل شامو آماده کردم رفتم یه دوش گرفتم و اومدم مشغول پخت و پز شدم کلی سر پا وایسادم کمرم داره نصف میشه (سیب زمینی،قارچ، فلفل دلمه، گوجه و کباب رو سرخ کردم برنج رو گذاشتم).

آشپزخونه شبیه میدون جنگ شده دیگه حوصله جمع کردنشو ندارم (یه شوهر لارج و پولدار هم نداریم برامون کارگر بگیره )

حالام منتظرم برنج دم بکشه سرویس شام رو بدم، زنگ تفریح قبل از سرویس دادن اومدم دارم مینویسم!