X
تبلیغات
نماشا
رایتل

ساعت 7 صبح به زور پاشدیم سیا رفت ترمینال دنبال مامانش اینا، منم پاشدم مشغول کارام شدم صبحانه رو آماده کردم و وسایل برای ناهارو ، انقدر مشغول شدم یادم رفت حتی دست و صورتمو بشورم، نزدیکای ساعت 9 بود که مهمونام اومدن، اول یه دور توی خونه زدن و همه جارو نگاه کردن، حسابی از خونمون تعریف کردن گفتن خیلی خونه خوبی خریدید... مادرشوهرم از تمیزی خونه تعریف میکرد و میگفت چه همه چیز تمیز و مرتب چیده شده ... (خیلی خوشحال شدم که ازم تعریف میکردن ارزش سوزتی رو داشت) سفره مفصلی برای صبحانه براشون انداختم سیاجون هم زحمت نون تازه رو کشید که خیلی خوششون اومد بعد صبحانه رفتن یه مقدار استراحت کردن، سیا هم رفت دنبال ماشین خریدن، منم مشغول پخت و پز شدم، برا ناهار مامان و بابام رو هم دعوت کرده بودم یه سفره مفصل هم ظهر براشون انداختم همه کلی تعریف کردن خدارو شکر از دستپختم خوششون اومد وحشت داشتم غذاهای مارو دوست نداشت باشن ولی پسندیدن مخصوصا جوجه چینی رو، کلی ازم تعریف کردن ( آی میچسبه تعریف فامیل شوهر) مامانم اینا تا بعداز ظهر اینجا بودن.

خیلی خوشحال به نظر میان از همه چیز خوششون اومد سیاجون هم خیلی خوشحاله همش میاد ازم تشکر میکنه چشماش از شادی برق میزنه، منم خیلی خوشحالم که تونستم رضایتشون جلب کنم خدایی فامیل شوهر خوبی دارم خیلی ساده و صمیمی هستند...

پدر شوهر حسابی شرمندمون کرد چشم روشنی خونمون بهمون پول داد که هر چی خودمون میخوایم بخریم، من قبول نمیکردم راضی به زحمتشون نبودم ولی به زور بهم داد (دستش درد نکنه) 

فقط یه بدی داره وقتی با هم حرف میزن من متوجه نمیشم باید مثل گنگا بهشون نگاه کنم! بعضی وقتا به زحمت میتونن منظورشونو به من بفهمون تو پیدا کردن کلمات فارسی در میمونن، منم خنگ تو یاد گرفتن زبون اونا چاره ای جز نگاه کردن ندارم...