X
تبلیغات
نماشا
رایتل

خلاصه تا اینجا گفتم که آقا سیا رضایت دادن که بطور موقت فقط برای یه سال تهران زندگی کنیم، ما هم ندید بدید در حسرت شوهر بال بال میزدیم سریع بساط عروسی رو به پا کردیم با تالاری که پیدا کرده بودیم حدود 2 ماه فرصت داشتیم سیا جون که شهرشون تشریف داشتن من بودمو مامانم! باید جهیزیه میخردیم، خونه میگرفتیم، خونه رو آماده میکردیم، بساط عروسی رو به پا میکردیم، تازه سرکار هم میرفتم تا ساعت 5 هم اونجا بودم سیاجون هم آخره هفته ها میومد کمک. در کل دوران خوبی بود ولی خیلی عصبی شده بودم دیگه قدرت تصمیم گیری نداشتم تقریبا به هر کسی میرسیدم ازش میخواستم برام تصمیم گیری کنه تو انتخاب وسیله خونه، انتخاب لباس عروس، انتخاب آرایشگاه و ... الان یه کم پشیمونم، زیاد از مراسمم راضی نیستم، میگم چرا من انقدر عجله کردم حالا مگه تو زندگی چه خبر بود؟!(راست گفتن عجله کار شیطونه!)  

29 اردیبهشت عروسی کردیم فرداش پاتختی داشتیمو روز بعدش با مامان سیا و سیا راهی شهرشون شدیم اونجام یه مراسم کوچلو گرفتیمو بعد 2 روز من بدون شوهر برگشتم تهران چون سیا باید سرکار میرفت، تنهایی اومدم خونه پدری! قضیه عقد باز تکرار شد (آخه بد دورانی بود دلم برا سیا پر میزد....) بعد یه هفته سیاجون تشریف اوردن، همکاراش دلشون برامون سوخته بود جای اون وایساده بودنو شوشو مارو راهی خونه و زندگیش کردن (خدا خیرشون بده)

با هم رفتیم زیر یه سقف بعد 4 سااااااااااااال!خونه مشترک! زندگی مشترک! باورم نمیشد هفته های اول تو شوک بودم، هر چند دقیقه یکبار از سیا میپرسیدم: باورت میشه باهم ازدواج کردیم؟زن و شوهر شدیم؟ زیر یه سقف هستیم؟ ...؟ ...؟

برا ماه عسل هم از طرف اداره رفتیم مشهد، وای چه مشهدی ی ی ی! تنها کاری که نکردیم یه زیارت درست و حسابی بود!

ماههای اول فقط یه استرس کوچلو داشتم اگه انتقالی سیا درست نشه چی؟ یعنی بعد تابستون باید بریم شهر سیا اینا؟ پس کار من چی میشه؟ به من که انتقالی نمیدن! 3 ماه تابستون کار و دغدغمون انتقالی گرفتن سیا بود حتی مجلس هم رفتیم نماینده شهرشون خیلی با نمک بود یه لهجه شیرینی داشت به سیا میگفت تو هم گول دخترای تهرون خوردی؟ به من میگفت چرا پسرمونو گول زدی؟ داشت تو شهرش زندگی میکرد.......

خلاصه سیا تونست انتقال موقت (1 ساله) برای یکی از شهرای اطراف تهران رو بگیره (بمیرم براش هر روز کلی راه باید بره تا به سرکارش برسه)

شش ماه بعد از عروسیمون به فکر خرید خونه اوفتادیم پول کافی نداشتیم ولی سیا با مستاجری موافق نبود. تفریح و سرگرمیمون بنگاه رفتن و دیدن خونه بود، خیلی گشتیم خیلی! هرشب هر شب بعد از اینکه از اداره میومدیم باید میرفتیم بنگاه حاضری میزدیم، شاید 100 تا خونه بیشتر دیدیم ولی یا به دلمون نبود یا پولمون نمیرسید (جیب خالی پز عالی بودیم)

بعد شش ماه گشتن، آخراش دیگه کم اوردیم، سر سال خونمون هم شده بود صابخونه خونشو میخواست، بالاخره یه خونه مزخرف رو پسندیدیم (سخت پسند بد پسند میشه، حکایت ماست) یه آپارتمان قدیمی ساز، انقدر خسته شده بودیم که عیبای خونه رو ندیده بودیم ... همین چشم بسته خرید کردن باعث شد 3-4 ماه بنایی داشته باشیم من و سیا براخودمون یه پا معمار شدیم  برا تعمیرات خونمون همه کاری کردیم بنایی، کارگری، عملگی و ... (ولی خیلی حال میداد دوتایی باهم خونمون میساختیم) البته کلی هم پول کارگر و بنا دادیم و کلی هم تعمیرات خرج رو دستمون گذاشت. این 3-4 ماه مهمون خونه مامان اینا بودیم. با هزارتا بدبختی و 3 بار اثاث کشی برای ماه رمضون رفتیم تو خونه خودمون، خونه خوده خودمون!

برای خونه دار شدن هر چی داشتیمو نداشتیمو فروختیم (ماشین، طلا و سکه هام) کلی هم وام گرفتیم و قرض و قوله کردیم هنوز هم نتونستیم کمر راست کنیم کلی بدهکاریم، ماشین نداریم، خونه نشین شدیم، هیجا نمیریم ولی خونه دار شدیم (ورزشکارم شدیم، شاید هم رکورددار هم بشیم)!!!!!!!

سیا جون امسال هم انتقالی گرفت این بزرگترین هدیه ای بود که بهم داد.

الان یک سال و هفت ماه داریم در کنار هم، زیر یه سقف، با هم، زندگی میکنیم در کل من از ازدواجم راضی هستم روزای خوبی رو در کنار هم داشتیم البته تازگیا یه وقتایی یه ناراحتی هایی بینمون پیش میاد ولی زیاد جدی نیست با چند ساعت قهر مشکلمون حل میشه...


"معبودا، به بزرگی آنچه داده ای آگاهم کن تا کوچکی آنچه ندارم نا آرامم نکند"