X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سیا جون به قولش عمل کردو رفتیم خونه مامان اینا، مامان خانم که تشریف نداشتن رفته بودن روضه! دو ساعت نشستیم تا خانم رضایت دادنو اومدن این دو ساعت با آیسان مشغول بودیم خیلی جیگر شده وقتی بهم عمه میگه میخوام قورتش بدم خیلی خیلی نی نیمون دوست داشتنی شده ماشاا... برا خودش خانمی شده امروز و فردا باید شوهرش بدیم (عصر حجره، سن ازدواج خانما،سن دوسالگیه !) مامان که اومد شام رو اوردیم خوردیم اولویم خوب شده بود همه خوششون اومد.

 مثلا میخواستیم زود بیام ولی نشستیم تا ساعت 12 بعد قرار بر این شد فردا صبح سیا با داداشم برن پارکینگ عبدل آباد ماشین ببینن ، خدا کن یه ماشین خوب پیدا کن بی ماشینی خیلی سخته( اگه تا چند وقت دیگه ماشین نگیریم رکورد دوی ماراتون رو، من و سیا میزنیم بسکه پیاده روی میکنیم) 

صبح نزدیکای ساعت 10 سیا و داداشم رفتن پارکینگ نزدیکای ساعت یک اومدن، متاسفانه آقا چیزی رو نپسندیدن یا خیلی گرون بوده یا خیلی قراضه! (نتیجه اینکه همچنان پیاده روی و دو ماراتن ادامه داره، خدارو چه دیدی شاید یه روز تونستیم رکورد گینسو بزنیم!)

ناهار خونه مامان اینا موندیم تا بعدازظهر داشتیم با مامان قرار میذاشتیم بعد شام بریم دیدنی خونه عموم اینا که تازه خونه خریدن که آقا سیا ضدحال زدنو گفتن پاشو آماده شو بریم خونمون، منم دست از پا درازتر (با لب و لوچ آویزون) اطاعت امر کردمو با دلی شکست راهی قلعه خودمون شدم نمیدونم آخه خونه خودمون چه خبره ؟ دوتایی! تنهایی! آخه یعنی چی؟

تازه به شوخی رفتم به سیا گفتم مامان نقط ضعفمو فهمید باز برا شب میخواد ماهی بذاره ولی سیا گفت نه بریم خونمون! منم انقده هوس ماهی کردم که نگو و نپرس!

اومدیم خونه میگم یالا برو ماهی بخر من ماهی میخوام میگه دوتا تخم مرغ میزنیم به بدن حالشو میبریم(بی سلیقه!قزل آلا کجا تخم مرغ کجا؟!)

من ماهی میخوام مامانم اینارو که نمیخوام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!