X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

خوابای بدیدی دیدم همه اش نشعت گرفته از کارای روزانم بود خیلی درهم برهم بود حدود ساعت 10 بیدار شدم (آخجون امروز تعطیلم....) دوست داشتم تا بعدازظهر که سیا میاد بگیرم بخوابم ولی خوابای آشفته نذاشت که نذاشت....

یه سری به نت نزدمو بعد رفتم سراغ کارای منزززززززززل! آخ آخ آخ وحشت داشتم برم تو آشپزخونه، دیشب که شام گذاشتم چه کارا که تو آشپزخونه نکرده بودم کله آشپزخونه رو به گند کشیدم الان جرات ندارم پامو توش بذارم.

یه بسم ا... گفتمو خودمو انداختم تو آشپزخونه(انگار میدونه مینه!)، 1 ساعت فقط ظرف میشوستم انقده این ظرفا چرب و چلی بود هر چی میشتم تمیز نمیشدن (دیشب هر چی روغن داشتیم ریخته بودم تو غذا، بیچاره سیا از بس غذا چرب بود نتونست بخوره) بعد رفتم سراغ گاز و ماکروفر مگه تمیز میشدن (بی خیال شدم یه جوری سمبلش کردم رفت) کابینتهارو هم الکی یه دستمال کشیدم (خیلی خونه کثیف دست و دلم به کار نمیره کاشکی یه کمکی داشتم!) یه جارو هم زدمو اومدم سراغ هال، یه ذره مرتبش کردمو نشستم پای نت!

باید یه فکری به حاله ناهار و شام بکنم شروع کردم به گذاشتن وسایل اولویه ولی برا ناهار آماده نشد غذا نذری خوردیم آمادش کردم برا شام، چند روز پیش مامانم هوس اولویه کرده بود همش تو فکر اونم خیلی خودمو جمع وجور کردم تا به سیا بگم یه سر بریم خونه مامان اینا براشون اولویه ببریم سیا با سر گفت میل خودته منم وقتی مامان زنگ زد بهش گفتم شام نذار ما داریم میام اونجا برات اولویه میاریم حالا منتظرم آقا رفتن دوش بگیرن خدا کنه پشیمون نشه بیاد بریم قول دادم زود برگردیم انتظار چقدر سخته!