X
تبلیغات
نماشا
رایتل

دیشب آخره شب پاشدیم بیام خونمون ولی مامان خیلی اصرار کرد بمونید فردا جمعه است براتون دارم سیرابی میزارم بمونید نرید، ما هم معطل تعارف قبول کردیم و  اعلام کردیم ما میخوایم تا ظهر بخوابیم صبح کاری بکار ما نداشته باشید و موندیم.

صبح حدودای ساعت هفت با صدای در زدن داداش بزرگم بیدار شدیم اومده به مامان میگه از وسط راه برگشتم فیروزکوه برف اومده خیلی ترافیک بود به کلاسم نمیرسیدم براتون بربری گرفتم (دستش درد نکنه ولی مارو بد خواب کرد) و رفت بالا خونه ی خودشون. صداشو میشنیدم ولی چشمامو باز نمیکردم تا خوابم نپره داشت خوابم میبرد که حدود  ساعت هشت موبایلم زنگ خورد که آره فلانی اومده میگه ماشین میخوام بهش بدیم یا نه میگم آره بدید برنامه منو میخواد اجراء کنه ( عجب مردم آزارایی هستن حالا فلانی از همکارای خودمونه همه میشناسنش هزار دفعه با رانندها رفت بیرون حالا راننده لج کرده میگه تا خانم فلانی نگه من نمیبرمش) باز پرویی کردم دوباره گرفتم خوابیدم اونم چه خوابیدنی فقط چشمام بسته بود خلاصه اینم از روز تعطیلمون بود که از سر کار رفتن با هزارتا بهانه در رفته بودیم که یه کم بیشتر بخوابیم. ساعت 11 پاشدیم داشتیم صبحانه میخوردیم یادم افتاد که چادرم خیلی داغون شده دیگه نمی تونم سرکار بپوشمش از سیا خواستم باهام بیاد بریم سر کوچه مامان اینا یکی بگیرم رفتیم سرکوچه ولی اندازم نداشت مجبور شدیم بریم مرکز خرید. یه چادر، یه مقنعه خریدم سیاجون هم زحمت کشید یه شال زمستونی برام خرید خیلی خوشگله خیلی خوشم ازش اومد.

ناهار رو خردیم بعد از ظهر باز میخواستیم بریم خونمون باز مامان گفت میخوام برا شام ماهی بذارم باز ما هم حرف گوش کن باز موندیم.