X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

بازم صبح خواب موندم با اینکه دیشب یک ساعت زودتر خوابیدم، دیروز انقدر خورودو خمیر بودم که چشمام باز نمیشد هیچ کاری هم نکردم نه ظرفارو شستم (با امروز 3روزه ظرفا نشسته توی سینک ظرقشویی مونده)نه خونه رو مرتب کردم نه خریدارو جابه جا کردم هیچی فقط چون همسری گرسنه بود اونم با شرط و شروط (به این شرط که خرابکاریهایی برای نصب برنامه تو وبلاگم کرده بودمو برام درست کنه) براش نودلیت (ماکارونی فوری) گذاشتم و ازش قول گرفتم که ظرفارو بشوره اونم چون خیلی خسته بود گفت فردا که از سرکار اومدم میشورم.

صبح 5 دقیقه به هفت دوتایی بیدار شدیم سیا هم خواب مونده بود من که باید هفت مرکز بودم برا رفتن به همایش باز تند تند خونرو جم کردمو آماده شدم رفتم سر خیابون (خونمون به مرکز نزدیک ولی ماشین سخت گیر می یاد) هر چی منتظر موندم ماشین گیرم نیومد پس پیاده راه رو بدو بدو گز کردم ساعت هفت و بیست دقیقه رسیدم دیدم اتوبوس هست ولی از همکارا خبری نیست رفتم از نگهبان پرسیدم گفت فقط یکی از کارشناسای مرکز اومده بالاست رفتم بالا (دم در سربازه نمیذاشت برم بالا آخه 5شنبه ها اداره تعطیله مردمو عادی رو راه نمیدن فقط کارمندارو میذارن برن براش توضیح دادم از پرسنل هستم)رفتم به همکارمون میگم چرا هیچ کس نیومده میگه گفتم بچه ها هفت و نیم بیان به شما نگفتیم تا دیر نیاید (تورو خدا می بینی الکی الکی پیش اینام خراب شدیم با یه حواس پرتی!) خلاصه بچه ها اومدن و رفتیم همایش.

امروز همایش بصورت چندین کارگاه آموزشی برگزار شد تقریبا از هر مبحثی مقاله ارائه دادن بجزء مبحث اصلی (با خودم گفتم کاشکی منم مقاله پایان نامه امو ارائه میدادم) شرکت کنندگان زیاد گوش نمیدادن یسری خواب بودن یسری باهم حرف میزدند و یسری که شامل خودم هم میشه در حال استفاده از وای فای بودیم. 

تا ظهر اونجا بودیم ناهار رو خوردیمو راه افتادیم اومدیم. فقط راننده معتاد بود خیلی حرف میزد همش در حال فحش دادن به خلق الالله بود فکر میکرد ماشین جلویی،بغلی یا پشتی صدای اونو میشنون! چند بار نزدیک بود تصادف کنه، مسیرای بدی رو برا برگشت انتخاب میکرد یه جا بچه ها گفتن از اینجا برو اون از یه جای دیگه رفت به امید خط ویژه (قلب بازار) اونم پنجشنبه که طرح آزاده، خط ویژه اش هم خط کشی بود بدونه گاردریل!یه مسیری که 5 دقیه بیشتر طول نمیکشه رو حدود سه ربع طول کشید تا رد کنیم من که حالت تهوع گرفته بودم سرم داشت منفجر میشد بد رانندگی میکرد بد ترمز میزد همش با ماشینای روبرو شاخ به شاخ میشد، صدای همه رو در اورده بود،خلاصه خیلی بد برگشتیم،دیروز ساعت یه ربع به دو رسیدیم امروز ساعت سه!

از مرکز تا خونه پیاده اومدم وقتی رسیدم دیدم شوشو هم داره از اونور کوچه میاد باهم دم در رسیدیم اومدیم بالا من بلافاصله که لباسمو در اوردم رفتم آشپزخونه قهوه درست کنم تا یه ذره خستگیمون در بره ظرفارو که دیدم وایسادم سرشون خیلی بدمنظره شده بود آشپزخونه،سیا میگفت بیا بشین خودم میشورم گفتم نه بشینم تنبل میشم همین الان میشورم دیگه بنده خدا با اینکه خیلی خسته بود اومد کمکم آبکشی ظرفارو انجام داد (خدا خیرش بده)

  یه مقدار هم میوه شستیمو اومدیم نشستیم قهوه و میوه رو زدیم به بدن بعد من اومدم سراغ وبلاگم و ثبت خاطرات.

دوباره با هم خوب شدیم به همسری میگم زندگی شیرین شده (خیلی خوشحال شدم وقتی اومد کمکم میدونم اونم خستست ولی یه وقتایی خوب بهم حال میده کمک حالمه)